آشوب اقتصادی پسران شیکاگو به آشوب خیابانی می انجامد، امری که بارها تجربه شده است، بدون آنکه درسی گرفته شده باشد و یا حتی گرهی از مشکلات اقتصادی کشور گشوده باشد. دلیل این امر را باید در ایمانی نامعقول به مقدسات مکتب شیکاگو جستجو کرد.
ایمان به افسانه ای درباره وضعیت طبیعی که با عدم مداخله دولت، همه چیز به تعادل می رسد. فریدمن معتقد بود تنها راه برای بازگرداندن نظم طبیعی به اقتصادی که در اثر مداخلات دولت به هم ریخته است، وارد ساختن شوکی درد آور است. اما مسأله آنجاست که این شوک فقط بر مردمی وارد می شود که سال ها تحت فشار انواع و اقسام شوک های کوچک و بزرگ و بویژه تورم افسارگسیخته بوده اند.
در شیلی دهه هفتاد، پسران شیکاگو به پینوشه اطمینان دادند که اگر به یکباره دولت از مداخله در همه حوزه های اقتصاد کنار بکشد، قوانین «طبیعی» اقتصاد، تعادل خود را باز خواهد یافت و تورم به شکل معجزه آسایی کاهش خواهد یافت. اما کاملاً اشتباه می کردند: بعد از یک سال و اندی، در سال 1974، تورم به 375 درصد رسید، بالاترین نرخ تورم در جهان و تقریباً دو برابرِ بیشترین تورم در دولت آلنده که با کودتای پینوشه سقوط کرد.
پسران شیکاگو سه اصل مقدس دارند: خصوصی سازی، مقررات زدایی، و قطع هزینه های اجتماعی. قیمتها باید در دست بازار باشد، حداقلی برای دستمزد نباید وجود داشته باشد، چرا که برایشان اهمیتی ندارد که افراد از حداقل معیشت برخوردار باشند. به طور کلی اقتصاد لسه فرِ آنان، فاقد هرگونه ملاحظات اخلاقی است. آنان گمان می کنند که قوانین اقتصادی همانند قوانین فیزیک و شیمی هستند که هیچ ارتباطی با اخلاق ندارد. علیه دیکتاتوری شعار می دهند، اما عمیقاً بدان پایبند هستند. اهمیتی ندارد چند نفر یا چند هزار نفر و حتی چند میلیون نفر قربانی ایده های فانتزی شان بشود، زیرا معتقدند که هیچ آلترناتیو دیگری وجود ندارد. آنان حتی حاضر نیستند بپذیرند که شکست های فاحش بازار آزاد، ناشی از اشکالات و نواقص آن است: اگر در اقتصاد بازار آزاد، تورمی افسار گسیخته وجود دارد، اگر بیکاری رو به افزایش است، به این دلیل است که بازار «حقیقتاً» آزاد نیست.
مهمترین اصل اقتصادی شان، اصالت و اولویت سود است: دولت موظف است هر گونه مقرراتی را که در برابر انباشت سود وجود دارد، از میان بردارد، اما در نظر آنها هیچ مسئولیتی در برابر شکم بارگی ظالم و گرسنگی مظلوم ندارد. در پس قصه هایی که پسران شیکاگو از معجزات بازار آزاد برای ما تعریف می کنند، خشونتی بی رحمانه وجود دارد: بی اعتنایی به درد و رنج انسان ها و قربانی ساختن آنها در مذبح سرمایه سالاری.
اقتصاد پسران شیکاگو در ایران همانند سیاست خارجی شان است؛ به تجربه بی اعتنا هستند و نه درسی می گیرند و نه عبرتی؛ تنها کار مهم سیاست خارجی شان مذاکره با آمریکا است، حتی اگر بارها و بارها به شکست بیانجامد و موجب تحریم های بیشتر و حتی جنگ شود: آنها خواهند گفت که مشکل جای دیگری است. پسران ایرانی شیکاگو می گویند که توسعه در ایران بدون رابطه با آمریکا امکان پذیر نیست، بدون اینکه به واقعیت های تاریخی توجه کنند که دولت مستقل و توسعه گرا بزرگترین دشمن برای آمریکاست، چرا که دست سرمایه سالاری جهانی را از غارت و چپاول منابع شان کوتاه می کند.
یکی از مشمئزکننده ترین کارهای پسران شیکاگو، سخن گفتن آنها در دفاع از مردم است، و حال آنکه هیچ اعتقادی به آن ندارند. برای درد و رنج مردم هیچ متغیری در اقتصادشان وجود ندارد. چگونه می توان برای مردم اهمیتی قائل شد و عدالت اجتماعی را سراب دانست؟ نه تنها عدالت را سراب می دانند که اساساً معتقدند چیزی به نام جامعه وجود ندارد: تنها فرد است که اهمیت دارد، آن هم نه همه افراد، فقط همان یک درصدی که محافل قدرت و ثروت را شکل می دهند. اقتصاد را با غارت هایشان به آشوب می کشانند، درد و خونریزیِ شوک درمانی شان را بر مردم تحمیل می کنند و خیابان را نیز به آشوب می کشانند. آنگاه چنان قیافه می گیرند که گویی مردم برایشان اهمیت دارد و از شنیدن صدای مردم سخن می گویند. و این در حالی است که نخستین متهم برای زمینه سازی اغتشاشات اخیر و سوء استفاده تروریست های صهیونی از آن، خودشان هستند، و مادامی که اقتصاد و سیاست از سلطه دیدگاه های ضد مردمی و ضد عدالت آنها رها نشود، باید منتظر شعله ور شدن دوره ای این آشوبها بود.

