نقدی بر «هزار و یک شب» ساخته مصطفی کیایی
«آفتابه، لگن هفتدست؛ شام و ناهار هیچی» این ضربالمثل قدیمی، شاید دقیقترین و سادهترین توصیف برای سریال «هزار و یک شب» باشد؛ اثری پرستاره، پرهزینه و پرتبلیغ که وقتی به جوهره درام میرسد، مخاطب را دستخالی رها میکند. مشکل فقط ضعف فیلمنامه یا سستی روایت نیست، بلکه پروژه با ادعای بزرگ «بینالمللی و منطقهای بودن» شکل گرفته و این در حالی است که در برقراری ارتباط با مخاطب داخلی نیز ناکام مانده است.
ویترین پرستاره؛ آفت مزمن پلتفرمها
یکی از اولین ویژگیهایی که «هزار و یک شب» را از بسیاری از آثار اخیر نمایش خانگی متمایز میکند، ترکیب بازیگران آن است: به ویژه حضور سحر دولتشاهی، حبیب رضایی، هدیه تهرانی و بهرام رادان که پس از سالها دوری از شبکه نمایش خانگی، با این پروژه به پلتفرمها بازگشتهاند. حضور این نامها، برای مخاطبان کنجکاویبرانگیز بود و انتظار کیفیتی بالاتر از این اثر، ایجاد کرد.
اما حقیقت تلخ این است که در این سریال، ستارهها جای قصه را گرفتهاند و نه تنها به روایت کمک نمیکنند، بلکه ضعفهای داستانی و ساختاری را بیشتر برجسته میکنند. مدتی است در سینما و نمایش خانگی با این آفت مواجهیم: پروژههایی پرستاره و پرهزینه که پیش از آنکه کیفیت روایتشان بررسی شود، با فهرست بازیگران و تبلیغات گسترده معرفی میشوند. نمونههای سال جاری، مانند «سووشون» نیز همین روند را ادامه میدهند؛ آثاری که بهواسطه تبلیغات و حضور چهرهها، مخاطب را جذب میکنند، اما قصهای منسجم ارائه نمیدهند.
این معضل بهخصوص زمانی پررنگتر میشود که بودجههای کلان نمایش خانگی با تولیدات صداوسیما مقایسه میشوند. دستمزدهای بالا، لوکیشنهای متعدد، طراحی صحنههای پرهزینه و تبلیغات گسترده، همگی هزینههایی هنگفت را به پروژه تحمیل میکنند، اما نتیجه آنچه باید باشد، یعنی یک درام استاندارد و قصهای قابل باور، ساخته نمیشود. در واقع، ظاهر پرهزینه و چشمگیر جای عمق و محتوا را گرفته است.
محسن کیایی به عنوان یکی از بازیگران اصلی این مجموعه در برنامه «سی و پنج میلیمتری» با اجرای فریدون جیرانی گفته بود: «سریال هزار و یک شب، اولین پروژهای است که به صورت مشترک بین یک شرکت ایرانی و ترک تولید میشود. دلیل انتخاب داستان هزار و یک شب این است که این قصهها در سراسر خاورمیانه شناخته شدهاند. این پروژه فرصت مناسبی فراهم کرد تا قصهای را روایت کنیم که برای بینندگان در کشورهای مختلف منطقه جذابیت داشته باشد.»
این سخنان نشاندهنده افق بزرگ پروژه است؛ ساخت اثری با قابلیت مخاطب منطقهای، بر پایه متنی که در حافظه فرهنگی خاورمیانه مشترک است. اما واقعیت این است که سریال حتی برای مخاطب ایرانی نیز گنگ و نامنسجم است. داستان به جای آنکه از منطق موقعیت و شخصیت برآید، در پیچوخم تصمیمهای غیرمنطقی و تعلیقهای مصنوعی گرفتار شده است. وقتی روایت برای مخاطب داخلی نامفهوم است، انتظار درک یا جذابیت برای مخاطب منطقهای بیاساس است.
یکی از اصلیترین ضعفهای سریال، ناتوانی فیلمنامه در ساخت بحرانهای واقعی است. داستان در دو جهان موازی شکل میگیرد: جهانی که به زمان حال مربوط است و قصه شهرزاد را در دنیای امروز نشان میدهد و دنیای شهرزاد که جایی ماورایی و جهانی دیگر است. حلقه وصل این دو دنیا نیز بهرام رادان است که به دنبال شهرزاد جدید برای پادشان دنیای خودش است. چنین ساختاری به شخصیتپردازی عمیق و پیچیده نیاز دارد، اما در عمل، این اتفاق نمیافتد. اکثر شخصیتها منفعل و باسمهای هستند. نقش سحر دولتشاهی (آشیان) در بحرانها فعال نیست و رفتارهایش از دل شخصیتش نمیجوشد. یا شخصیت مینو آذرمگین(نیلوفر) نیز به همین ترتیب است. شخصیتی که بار اصلی قصه را به دوش میکشد اما آنچنان بد شخصیتپردازی شده که در بسیاری از موارد مخاطب علت کارها و سادهلوحیهایش را نمیفهمیم. به عنوان مثال مشخص نیست که چرا به یکباره به محسن کیایی، اعتماد میکند و با او تا ترکیه هم میرود! چنین وضعیتی بیش از آنکه مخاطب، نسبت به این شخصیت سمپات شود، بیشتر از شدت سادهلوحیهای او عصبانی میشود.
یا دیگر شخصیتهای فرعی داستان نیز مانند رحیمه(همسر پرویز پرستویی) نیز عملاً وجودی منفعل دارد و حتی حضورش در داستان بیاثر است. نقش هدیه تهرانی، که به عنوان یک پزشک و مادر با موقعیتهای دشوار مواجه است، به همان میزان کمرنگ و بدون اثرگذاری است؛ جایگاه حرفهای و مادرانه او در روایت نادیده گرفته شده و شخصیت او هیچچیز مشخصی ارائه نمیدهد. جز اینکه با دانشجوی خودش رابطهای خلاف عرف دانشگاه و جامعه دارد. اگرچه این ارتباط از سوی فیملساز برای ما عادی جلوه داده شده و هرکسی به حرکت خلاف عرف و شرع آنها، نگاه منفی داشته باشد در زمره حسودان و خناسان قرار میگیرد!
این ضعف شخصیتپردازی در ترکیب با دو جهان موازی داستان، مشکل فیلمنامه را دوچندان میکند. وقتی کاراکترها غیر فعال و باسمهای هستند، جهانهای موازی نه تنها تعلیق و بحران ایجاد نمیکنند، بلکه سردرگمی و گنگی روایت را تقویت میکنند. نتیجه، یک روایت پراکنده و فاقد پیوستگی منطقی است که مخاطب را خسته و سردرگم میکند.
یکی دیگر از مشکلات مهم سریال، سستی روابط علی و معلولی قصه است. نمونه روشن آن، تصمیم شخصیت آشیان است که در مواجهه با بحران اول داستان، به جای استفاده از مسیر قانونی یا منطقی، اقدام غیرمنطقی و پیچیدهای انجام میدهد. این تصمیم، بدون توجیه روشن، تنها برای تداوم روایت گرفته شده و نه از دل شخصیت یا شرایط بیرون میآید. در نتیجه، تعلیق داستان مصنوعی است و از انگیزههای واقعی شخصیتها نمیجوشد. در واقع اصلا با انگیزه شخصیتها به خوبی آشنا نمیشویم. در چنین شرایطی مخاطب به جای درگیر شدن با بحرانها، شاهد پیش رفتن داستان به زور و فشار نویسندگان است.
در حوزه کارگردانی نیز، سریال در سطح اولیه باقی میماند. قابها خوشساخت و استاندارد است، اما این قابها عملاً به روایت کمکی نمیکنند؛ دوربین بیشتر ثبتکننده است تا روایتگر. نه تنش ایجاد میکند، نه زاویه دید ویژهای ارائه میدهد و نه در تعلیق سهمی دارد. حرکت دوربین خنثی است و میزانسنها بار معنایی ایجاد نمیکنند. حتی صحنههای بالقوه ملتهب نیز انرژی لازم را پیدا نمیکنند. قاب زیبا وقتی در خدمت داستان نباشد، صرفاً تزئینی است و جای خالی درام را پر نمیکند.
پدر بد؛ تکرار یک تصویر مخدوش
یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای سریال، بازنمایی خانواده و به ویژه پدران است. تقریباً همه پدران در سریال ناتوان، آسیبزا یا منشأ بحران هستند. یکی دخترش را بیاعتنا به خواست او به عقد مردی هم سن و سال خود درمیآورد؛ و دیگری با بازی محمد بحرانی حتی معلوم نیست چرا، اما گویی کاری با دخترش کرده که دخترش حتی در زندانهای ترکیه نیز نمیخواهد از او کمکی دریافت کند. محمد بحرانی نیز کاری نمیتواند انجام دهد جز باج دادن به پرویز پرستویی تا شاید او برایش کاری کند. این تصویر یکدست و منفی، جایگاه پدر در ذهن مخاطب ایرانی را تخریب میکند و برای اولین بار نیست که چنین تصویری از شخصیت پدر در پلفترمها به نمایش در میآید.
«هزار و یک شب» نماد روندی است که این سالها در بخشی از تولیدات پلتفرمها دیده میشود؛ تمرکز بر ستارهها و ظاهر، در کنار کمتوجهی به فیلمنامه، شخصیتپردازی و انسجام روایی. حضور بازیگران بزرگی چون سحر دولتشاهی، پرویز پرستویی و هدیه تهرانی، بهرام رادان و حبیب رضایی و … میتوانست پشتوانه یک درام ماندگار باشد؛ اما وقتی فیلمنامه بحران نمیسازد، شخصیتها منفعلاند و روایت در دو جهان موازی سردرگم است، حتی بزرگترین نامها نیز نمیتوانند بار روایت را به دوش بکشند. پروژهای با ادعای منطقهای و سرمایهگذاری کلان، در نهایت بیش از هر چیز مصداق همان ضربالمثل قدیمی است.

