رؤیاهای زوال، پیشگوییهای خودکامبخش هستند
مقاله «آمریکای ترسو؛ رؤیاهای زوال، پیشگوییهای خودکامبخش هستند» که در ۱۱ فوریه ۲۰۲۶ در مجله فارن افرز منتشر شده، نوشته مایکل سینگ است؛ مدیرعامل و پژوهشگر ارشد لین-سویگ در مؤسسه واشنگتن برای سیاست خاور نزدیک و از مقامات پیشین شورای امنیت ملی آمریکا در دوران ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش. اهمیت این پیشینه در آن است که نویسنده منتقدی بیرونی یا ایدئولوژیک نیست، بلکه از درون ساختار امنیت ملی آمریکا سخن میگوید. بنابراین متن او را میتوان هشداری درونساختاری درباره نشانههای اضطراب، ضعف و امکان افول قدرت آمریکا دانست.
حمله به کاراکاس و سخنان استیون میلر
مقاله با روایت حمله نیروهای ویژه آمریکا به کاراکاس و دستگیری نیکولاس مادورو آغاز میشود و سپس به نقل قول صریح استیون میلر اشاره میکند که گفته بود: «ما در جهانی زندگی میکنیم… که با قدرت اداره میشود، که با زور اداره میشود.» در ظاهر، این جمله تصویر آمریکایی مقتدر را ترسیم میکند که در جهانی بینظم برای تضمین امنیت خود از زور استفاده میکند. اما تکرار وسواسگونه واژگانی چون «قدرت» و «زور» بیش از آنکه نشانه اعتمادبهنفس باشد، بیانگر اضطراب نسبت به از دست رفتن آن است. قدرتهای مطمئن معمولاً نیازی ندارند اینچنین بر قدرت خود تأکید کنند. انتخاب ونزوئلا به عنوان هدف نیز معنادار است: کشوری ضعیف که تهدیدی همتراز محسوب نمیشود. در نظریههای افول قدرتهای بزرگ، نمایش قدرت در محیطهای کمهزینه و علیه بازیگران ضعیف، اغلب نشانه تلاش برای بازسازی اعتبار از دست رفته است، نه نشانه اقتدار پایدار.
تهدید ایران و گرینلند؛ زور علیه متحدان
نویسنده سپس به تهدید ایران و حتی گرینلند اشاره میکند؛ جایی که ترامپ نه تنها دشمنان بلکه متحدان ناتو را نیز با تعرفه و حتی نیروی نظامی تهدید کرده است. در ظاهر، این رفتار تصویر یک هژمون دمدمی و بیقید به هنجارها را میسازد. اما از منظر تحلیل زوال، تهدید متحدان نشانه بحران مشروعیت رهبری است. هژمون واقعی نظم میسازد، متحدان را حفظ میکند و رقبا را مهار میکند؛ نه اینکه سرمایه راهبردی خود را فرسایش دهد. تهدید دانمارک بر سر گرینلند به معنای کاهش توان اقناع و اتکای بیشتر به اجبار است؛ و اتکای فزاینده به اجبار اغلب زمانی رخ میدهد که مشروعیت و جذابیت رو به کاهش است.
پرسش کلیدی مقاله: «چرا این مکانها، و چرا حالا؟»
خود مقاله پرسش کلیدی را مطرح میکند: «چرا این مکانها، و چرا حالا؟» و در پاسخ مینویسد که انگیزه نه اعتمادبهنفس متکبرانه بلکه «ترس از دست دادن جایگاه» است. این اعتراف صریح به عنصر «ترس» اهمیت فراوانی دارد. در نظریههای روابط بینالملل، قدرتهای بزرگ نگران از افول دچار «گسترش بیش از حد ناشی از اضطراب» میشوند؛ یعنی برای جلوگیری از کاهش اعتبار، به مداخلات نمادین دست میزنند. اگر قدرتی از جایگاه خود مطمئن باشد، نیازی به اقدامات نمایشی علیه بازیگران حاشیهای ندارد. اما وقتی شکاف قدرت در حال کاهش است، اقدامات نمادین افزایش مییابد.
پذیرش وجود روندهای نگرانکننده
نویسنده میپذیرد که «دلایلی برای نگرانی وجود دارد» و ایالات متحده در برخی معیارهای کلیدی عقب افتاده است. همین پذیرش مهم است. وقتی نخبگان امنیتی یک قدرت مسلط شروع به هشدار درباره عقبافتادگی میکنند، افول دیگر صرفاً روایتی بیرونی نیست، بلکه به دغدغهای درونی بدل شده است. مقاله یادآور میشود که نوآوری دوره نخست ترامپ تمرکز بر رقابت با چین بود، اما در دوره دوم، انحراف به سمت ونزوئلا و گرینلند رخ داده است. این پراکندگی راهبردی نشانهای از دشواری تمرکز بر تهدید اصلی است؛ وضعیتی که در تاریخ امپراتوریهای رو به افول بارها مشاهده شده است.
ونزوئلا و چین؛ نبود توجیه ساختاری
درباره ونزوئلا، خود مقاله اذعان میکند که چین در صورت قطع ارتباط با کاراکاس آسیب جدی نخواهد دید و حتی ترامپ اصراری بر کنار گذاشتن چین از نفت ونزوئلا نداشته است. اگر این اقدام اثر ژئوپلیتیکی تعیینکنندهای علیه رقیب همتراز ندارد، پس بیشتر کارکرد نمادین و داخلی دارد تا راهبردی. در مورد گرینلند نیز مقاله تصریح میکند که این اقدام مزیت نظامی یا اقتصادی روشنی ایجاد نمیکند، در حالی که «روسیه از این اقدام استقبال کرد». وقتی رقیب اصلی از رفتار شما استقبال میکند، این نشانه خطای راهبردی و فرسایش انسجام ائتلافهاست.
نگرانی تاریخی ترامپ از «بیاحترامی»
بخش مهمی از مقاله به نگرانی دیرینه ترامپ درباره «بیاحترامی» به آمریکا میپردازد؛ از تبلیغات سال ۱۹۸۷ که جهان را «در حال سوءاستفاده» از آمریکا توصیف میکرد تا سخنان سالهای اخیر که آمریکا را «ملت در حال زوال» یا حتی «مانند یک ملت جهان سومی» مینامید. این وسواس منزلتی در ادبیات سیاسی به عنوان «اضطراب منزلتی» شناخته میشود. قدرتهای رو به صعود کمتر درباره احترام جهانی وسواس دارند؛ اما قدرتهای نگران از افول، حساسیت بالایی نسبت به نشانههای بیاعتنایی نشان میدهند. تمرکز مداوم بر «احترام» اغلب نشانه تزلزل در احساس برتری ساختاری است.
تغییر روند سیاستگذاری از بوروکراتیک به شخصی
مقاله همچنین به تغییر در فرآیند سیاستگذاری اشاره میکند؛ اینکه سیاست اکنون با «تصمیم یا گفته رئیسجمهور» آغاز میشود و بوروکراسی در پی تطبیق آن است. تمرکز تصمیمگیری در حلقهای محدود اگرچه ممکن است چابکی ایجاد کند، اما نشانه تضعیف نهادهای پایدار است. قدرت پایدار بر نهادهای عمیق و نظام تصمیمسازی جمعی استوار است. وقتی سیاست به اراده فردی وابسته شود، پیشبینیپذیری کاهش مییابد و اعتماد متحدان فرسایش پیدا میکند.
مقایسه تاریخی با بریتانیا و روم
نویسنده رفتار آمریکا را با نمونههای تاریخی مانند بریتانیا در مصر و ایران یا مداخله آمریکا در کره مقایسه میکند و یادآور میشود که قدرتهای بزرگ نگران از زوال، در مناطق پیرامونی دست به مداخلات پرخطر میزنند. این قیاس تاریخی خود نشان میدهد که فرض افول در تحلیلهای درونسیستمی جدی گرفته شده است.
نظرسنجیها؛ بدبینی عمومی
در سطح افکار عمومی نیز، نظرسنجیها نشان میدهد ۵۴ درصد آمریکاییها معتقدند کشورشان در حال کاهش قدرت است و بدبینی در میان نسلهای جوانتر حتی بیشتر است. وقتی باور به افول در جامعه گسترش مییابد، این باور میتواند به «پیشگویی خودکامبخش» تبدیل شود. قدرت صرفاً مجموعهای از شاخصهای سخت نیست؛ اعتماد به نفس جمعی نیز بخشی از آن است.
شکاف رو به کاهش با چین
در حوزه عینی قدرت، مقاله تصریح میکند که شکاف میان آمریکا و سایر کشورها، بهویژه چین، کاهش یافته است. این به معنای سقوط مطلق نیست، اما پایان دوران تکقطبی بیرقیب دهه ۱۹۹۰ را نشان میدهد. در حوزه نظامی نیز اذعان میشود که ایالات متحده کشتیهای دریایی و سربازان فعال کمتری نسبت به چین دارد و «دوران برتری نظامی نامحدود ایالات متحده به پایان رسیده است». این جمله بهتنهایی بیانگر تغییر ساختاری در توازن قواست.
بحران بدهی
افزون بر این، بحران بدهی ساختاری مطرح میشود: احتمال رسیدن بدهی به ۲۰۰ درصد تولید ناخالص داخلی تا سال ۲۰۵۰، برابری هزینه خدمات بدهی با هزینههای دفاعی، و رشد هزینههای استحقاقی. در تاریخ قدرتهای بزرگ، فشار مالی اغلب پیشدرآمد افول ژئوپلیتیکی بوده است.
فرسایش «تبدیل قدرت»
یکی از مهمترین هشدارهای مقاله مربوط به «فرسایش تبدیل قدرت» است؛ یعنی کاهش توان تبدیل ظرفیت اقتصادی و فناورانه به قدرت عملیاتی. کاهش تولید صنعتی در حوزههای دو منظوره مانند کشتیسازی و دشواری در ادغام فناوریهای نوین در ساختار نظامی، نشانههای ضعف در این حوزهاند. اگر قدرت نهفته نتواند به قدرت قابل استفاده تبدیل شود، برتری روی کاغذ باقی میماند.
راه پیشنهادی برای احیا
در نهایت، نویسنده پیشنهاد افزایش بودجه دفاعی تا ۱.۵ تریلیون دلار و تقویت ائتلافها را مطرح میکند و هشدار میدهد که ترس از افول میتواند خود به افول بینجامد. همین هشدار نشان میدهد که مسئله افول دیگر در حاشیه نیست، بلکه به مرکز گفتمان راهبردی آمریکا منتقل شده است.
جمعبندی
مقاله، هرچند در پی ارائه راه بازگشت است، اما مجموعهای از نشانههای اضطراب ساختاری را آشکار میکند: کاهش شکاف قدرت با چین، پایان برتری نظامی نامحدود، بحران بدهی، فرسایش توان تبدیل قدرت، وسواس منزلتی، اقدامات نمایشی علیه اهداف ضعیفتر، تضعیف ائتلافها، تمرکز قدرت در حلقهای محدود و بدبینی عمومی. آمریکا هنوز فرو نریخته است، اما متن نشان میدهد که اضطراب قدرتی که دیگر مطلق نیست، به سطح آگاهی راهبردی نخبگان آن رسیده است؛ و همین اضطراب، اگر به رفتارهای پرهزینه و یکجانبه منجر شود، میتواند روند زوال نسبی را تسریع کند.

