تحقیر اروپا در مسیر نظم جدید
وقتی آمریکا فهمید نظم جهان در حال تغییر است
انتشار دوباره تصویر جلسه دونالد ترامپ با سران اروپا، آن هم در حالی که کانادا و گرینلند در نقشه به خاک آمریکا «ضمیمه» شدهاند، بیش از آنکه یک شوخی سیاسی یا رفتار جنجالی شخصی باشد، نشانهای عمیق از یک تغییر راهبردی است. این تصویر، همراه با افشای پیام خصوصی رئیسجمهور فرانسه و پاسخ تمسخرآمیز ترامپ، پرده از واقعیتی برمیدارد که مدتهاست در حال شکلگیری است؛ ایالات متحده به این نتیجه رسیده که نظم جهانی پس از جنگ سرد و حتی نظم پس از ۱۹۴۵ دیگر کارآمد نیست و نظم جهان دارد فرو می پاشد، حالا فعالانه و حتی خشن، تلاش دارد بر آواره های نظم پیشن نظم مورد نظر خود را شکل دهد یا در معماری نظم جدید نقش داشته باشد.
ترامپ با انتشار پیام امانوئل مکرون که در آن رئیسجمهور فرانسه میکوشد او را از ایده تصرف گرینلند منصرف کند، نهتنها دیپلماسی متحدان اروپایی را بیارزش جلوه داد، بلکه عملاً آنها را تحقیر کرد. مکرون در پیام خود از هماهنگی کامل با آمریکا در سوریه سخن میگوید، وعده همکاری در پرونده ایران را میدهد و حتی پیشنهاد برگزاری نشست G7 در پاریس را مطرح میکند؛ اما پاسخ ترامپ، نه گفتوگو بلکه انتشار تصویری از خود در حال اهتزاز پرچم آمریکا در گرینلند است. این رفتار، نماد عبور آمریکا از منطق «همکاری با متحدان» به منطق «تحمیل اراده به متحدان» است.
در این میان، واکنشهای میدانی نیز قابل توجه است. گزارشها از ورود نیروهای دانمارکی به گرینلند در چارچوب «عملیات استقامت قطب شمال» و مشارکت آنها در رزمایشهای چندملیتی حکایت دارد. اما ترامپ با لحنی تحقیرآمیز میگوید دانمارک و ناتو طی ۲۰ سال نتوانستهاند تهدید روسیه را از گرینلند دور کنند و اکنون «وقت آن رسیده» که این کار انجام شود. در این روایت، آمریکا نهتنها خود را قیم امنیت گرینلند میداند، بلکه عملاً حق حاکمیت دانمارک و نقش ناتو را بیاعتبار میکند.
این نقطه، آغاز یک شکاف عمیق است: شکاف میان آمریکا و اروپا، میان واشنگتن و ناتو. شکافی که دیگر صرفاً اختلاف بر سر بودجه دفاعی یا سیاستهای تجاری نیست، بلکه اختلاف بر سر ماهیت نظم جهانی است.
آمریکا و ناتوانی در درک جنگهای جدید
ایالات متحده از زمان جنگ سرد، درک خود از «اجبار» و «بازدارندگی» را بهروز نکرده است. در دوران جنگ سرد، مرز میان جنگ و صلح مشخص بود، دشمن مشخص بود و تهدید هستهای چارچوبی روشن برای تصمیمگیری ایجاد میکرد. اما امروز، کارزارهای منطقه خاکستری، جنگهای ترکیبی، نفوذ در زیرساختهای غیرنظامی و عملیات اطلاعاتی، پیش از هر درگیری آشکار آغاز میشوند.
دشمنان مدرن، در شبکههای غیرنظامی جا خوش کردهاند؛ از فضای مجازی و رسانهها گرفته تا زنجیرههای تأمین و زیرساختهای حیاتی. در چنین شرایطی، تلافی پس از وقوع حادثه کافی نیست. بازدارندگی جدید نیازمند آن است که تجاوز از اساس بیفایده جلوه داده شود. اما مشکل اینجاست که جامعه آمریکا، برخلاف دوران جنگ سرد، برای چنین رویاروییای آماده نیست.
در آن دوران، دولت آمریکا جامعه را بسیج کرده بود، آموزشهای دفاع مدنی، تمرینهای پناهگیری، ذخیرهسازی غذا و آمادگی روانی برای یک جنگ وجودی. امروز اما اعتماد عمومی به دولت فدرال در پایینترین سطح تاریخی خود قرار دارد. این بیاعتمادی، اجرای دستورالعملهای اضطراری را تضعیف میکند و راه را برای شایعات، نظریههای توطئه و اطلاعات نادرست باز میگذارد.
بازگشت به قرن نوزدهم: تلاش امریکا برای زنده کردن ۱۸۹۸
وقتی جان کری پس از الحاق کریمه گفت پوتین «به سبک قرن نوزدهم» رفتار میکند، شاید نمیدانست که این توصیف، چند سال بعد دقیقترین تصویر از سیاست خارجی خود آمریکا خواهد بود. بسیاری از رفتارهای دولت ترامپ از حمایتگرایی اقتصادی و تعرفهها گرفته تا علاقه به بازپسگیری کانال پاناما، تنش با کانادا و تلاش برای تصرف گرینلند؛ یادآور دوران آغازین هژمونی آمریکا در پایان قرن نوزدهم است.
سال ۱۸۹۸ نقطه عطفی در تاریخ آمریکا بود. در آن سال، ایالات متحده با شکست اسپانیا، فیلیپین، پورتوریکو و گوام را به دست آورد و به یک قدرت جهانی تبدیل شد. ویلیام مککینلی و سپس تئودور روزولت، آمریکا را وارد مسیری کردند که به «قرن آمریکا» انجامید. ترامپ آشکارا به این دوره علاقهمند است و تلاش دارد جهانبینیای را احیا کند که قدرت را در ثروت، جغرافیا و قلمرو میبیند.
اما بزرگترین درس ۱۸۹۸ این بود که هرچه آمریکا بیشتر در خارج مداخله کند، خروج از بحرانهای ایجادشده دشوارتر میشود. حمله به فیلیپین به شورشی خونین انجامید که صدها هزار قربانی بر جای گذاشت. استقبال اولیه مردم از رهایی از استعمار اسپانیا، خیلی زود جای خود را به مقاومت در برابر اشغال آمریکا داد. تاریخ نشان میدهد که «استقبال از تغییر»، لزوماً به معنای «استقبال از سلطه آمریکا» نیست.
گرینلند و قطب شمال: یکی از میادین نبرد نظم جدید
آنچه امروز در گرینلند میگذرد، صرفاً یک بحران دیپلماتیک میان واشنگتن و کپنهاگ نیست؛ بلکه بخشی از «بازی بزرگ جدید» قرن بیستویکم است. استیو بنن گفته است که جنگ بر سر قطب شمال، بازی بزرگ آینده خواهد بود. منطقهای که با ذوب یخها، به گنجینهای از مسیرهای کشتیرانی، منابع معدنی، انرژی و موقعیتهای راهبردی تبدیل میشود.
روسیه سالهاست در حال آمادهسازی خود است؛توسعه مسیر دریای شمال، ساخت یخشکنها، گسترش زیرساختهای بندری و نظامی. چین نیز با مشارکت علمی، فضایی و حتی نظامی، بهدنبال تثبیت حضور خود است. در مقابل، آمریکا دیر وارد این رقابت شده و اکنون میکوشد با اقدامات ناگهانی و تهاجمی، عقبماندگی خود را جبران کند؛ حتی اگر به قیمت نادیده گرفتن متحدانش باشد.
گرینلند در این میان، یک غنیمت ژئوپلیتیکی است. این جزیره نهتنها در آینده به گرهگاه مسیرهای کشتیرانی شمالی تبدیل میشود، بلکه سرشار از منابع معدنی حیاتی برای گذار به انرژی پاک است. با گرم شدن زمین، گرینلند قابل سکونتتر میشود و حتی ظرفیت کشاورزی پیدا میکند. برای قدرتی که آینده را در کنترل منابع و جغرافیا میبیند، چنین سرزمینی وسوسهانگیز است.
فروپاشی نظم پس از ۱۹۴۵
نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم بر یک هنجار اساسی استوار بود: مرزها نباید با زور تغییر کنند. این هنجار، اگرچه بارها توسط آمریکا و متحدانش نقض شد، اما بهعنوان یک اصل پذیرفتهشده باقی ماند. امروز اما، اشتهای توسعهطلبانه آمریکا، از گرینلند و کانادا گرفته تا پاناما و حتی ونزوئلا، این اصل را بهطور جدی تضعیف کرده است.
ترامپ شاید بهتنهایی باعث فروپاشی این نظم نشده باشد، اما بدون تردید آن را تسریع کرده و حتی پذیرفته است. بیاعتنایی او به نهادهای داخلی و بینالمللی، راه را برای نوعی هرجومرج هابزی هموار کرده است: جهانی که در آن قدرت، تنها معیار مشروعیت است.
در چنین جهانی، اروپا دیگر شریک برابر آمریکا نیست، بلکه مانعی دستوپاگیر تلقی میشود. ناتو نه یک اتحاد، بلکه ابزاری ناکارآمد معرفی میشود. و آمریکا، میکوشد با زور، تصویر امپراتوری را بازسازی کند.
پایان یک توهم
اختلاف بر سر گرینلند، تازه آغاز راه است. رقابت بر سر سرزمینهای کمجمعیت، منابع حیاتی، مسیرهای کشتیرانی و مناطق در حال تغییر اقلیمی، شدت خواهد گرفت. اما آنچه این بحران را خطرناکتر میکند، این واقعیت است که کشور مدعی حقوق بشر، دموکراسی و آزادی جهان، دیگر حتی وانمود نمیکند که مدافع نظم و هنجاری ادعایی پیشین است.ممکن است از دل این هرجومرج، نظمی جدید زاده شود؛ اما بعید است نظمی باشد که اروپا در آن جایگاه پیشین خود را داشته باشد، یا حتی نظمی که به سود بلندمدت خود آمریکا تمام شود.

