بازگشت ایران به مرکز اندیشه

نقد علوم انسانیِ تسلیم‌گرا و امکان‌های بازسازی گفتمان ملی:

در چهار دهه گذشته، یکی از عمیق‌ترین و کم‌گفته‌شده‌ترین بحران‌های ایران نه صرفاً در اقتصاد و سیاست، بلکه در دانشگاه، رسانه و تولید دانش شکل گرفته است؛ بحرانی که پیامدهای آن به‌مراتب ویرانگرتر و ماندگارتر از بسیاری از شکست‌های مقطعی بوده است. دانشگاهی که می‌بایست محل تربیت اندیشۀ نقاد، شناخت واقع‌بینانۀ جامعه و تولید راه‌حل‌های بومی برای مسائل ایران باشد، در عمل به یکی از کانون‌های تحقیر خویشتن تاریخی، ستایش سطحی غرب و عادی سازی تسلیم بدل شد.
از اواسط دهۀ شصت شمسی، علوم انسانی در ایران مسیری را پیمود که نه به بازسازی سنت فکری ایرانی انجامید و نه به درک عمیق و انتقادی از غرب. نتیجه، شکل‌گیری نوعی علوم انسانیِ بی‌ریشه بود؛ دانشی ترجمه‌ای، جزوه‌محور و رسانه‌پسند که بیش از آنکه در پی فهم واقعیت‌های جامعۀ ایران باشد، به توجیه نسخه‌های از پیش‌تعیین‌شدۀ توسعۀ وابسته، نابرابری ساختاری و حذف نیروهای اجتماعی فرودست مشغول شد.
در این چارچوب، دانشگاه به‌تدریج از نهادی برای فهم جامعه به نهادی برای تربیت کارگزاران فکری نظم مسلط جهانی تنزل یافت. مفاهیمی چون «توسعه»، «عقلانیت»، «پیشرفت» و «جهانی‌شدن» بدون زمینۀ تاریخی و اجتماعی، به‌صورت شعاری و تقلیل‌یافته تدریس شدند و هرگونه ارجاع به تاریخ، جغرافیا، دین و فرهنگ ساختار طبقاتی و تجربۀ خاص ایران، به‌عنوان مانعی در برابر «پیشرفت» به سخره گرفته شد. در این فضا، فقر نه یک مسئلۀ ساختاری، بلکه نقص فردی تلقی شد و نابرابری نه محصول سیاست، بلکه نتیجۀ «شایستگی» معرفی گردید.
هم‌زمان، پیوندی ارگانیک میان دانشگاه، رسانه و نوعی روشنفکری سلبریتی‌محور شکل گرفت؛ پیوندی که در آن، تحلیل جای خود را به متلک، نقد جای خود را به تحقیر، و فهم تاریخی جای خود را به ژست‌های روشنفکرانه داد. نفرت از ایران، انکار تاریخ و تمسخر هویت ملی، نه‌تنها نشانه عقب‌ماندگی تلقی نشد، بلکه به معیاری برای «مدرن‌بودن» و «روشنفکری» بدل گشت. هرآنچه بومی، تاریخی یا ملی بود، با برچسب‌هایی چون «فاشیسم»، «ارتجاع» یا «نژادپرستی» از میدان به در رانده شد، بی‌آنکه حتی تعریف دقیقی از این مفاهیم ارائه شود.
پیامد این روند، تربیت نسلی از دانش‌آموختگان و فعالان رسانه‌ای بود که نه شناختی جدی از ایران دارند و نه درکی منسجم از جهان. نسلی که از یک‌سو تصویری کاریکاتوری و جهنمی از جامعۀ خود می‌سازد و از سوی دیگر، ساده‌انگارانه‌ترین روایت‌های قدرت‌های غربی را به‌مثابه عقل سلیم می‌پذیرد. در چنین فضایی، تبلیغ تسلیم در برابر فشار خارجی، نه به‌عنوان شکست، بلکه به‌عنوان «واقع‌گرایی» معرفی می‌شود و هرگونه مقاومت، حتی در سطح گفتمانی، به حماقت و ماجراجویی تقلیل می‌یابد.
این مقاله تلاشی است برای واکاوی ریشه‌های این وضعیت: از نقش دانشگاه و علوم انسانی غرب‌زده، تا سهم رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران اجاره‌ای در بازتولید فضای ضدملی؛ و در نهایت، طرح این پرسش بنیادین که آیا می‌توان بار دیگر گفتمانی ایران‌محور، واقع‌بینانه و متعهد به منافع جامعه را در برابر این ویرانی فکری بازسازی کرد یا نه.
استادان غرب‌گرا و نرمال‌سازی تحقیر
یکی از مخرب‌ترین کارکردهای علوم انسانی در ایرانِ پس از انقلاب، نه صرفاً ناتوانی در حل مسائل جامعه، بلکه هم چنین نقش فعال آن در بازتولید تحقیر ساختاری بوده است؛ تحقیر جامعه، تحقیر تاریخ، تحقیر توان جمعی، تحقیر باورهای مذهبی و در نهایت تحقیر خودِ مفهوم ایران. این تحقیر نه به‌صورت عریان و مستقیم، بلکه در قالب گزاره‌های به‌ظاهر علمی، عقلانی و «واقع‌گرایانه» به دانشجویان منتقل شد.
در این چارچوب، بخشی از استادان علوم انسانی—به‌ویژه در حوزه‌های علوم سیاسی، روابط بین‌الملل، جامعه‌شناسی و اقتصاد—به‌تدریج از نقش تحلیل‌گر به نقش مبلغ یک نظم فکری از پیش‌پذیرفته‌شده تنزل یافتند. نظمی که در آن، غرب نه یک تجربه تاریخی خاص با تناقض‌ها و بحران‌های درونی، بلکه معیار مطلق عقلانیت، توسعه و پیشرفت معرفی می‌شد و ایران، در بهترین حالت، شاگردی ناتوان و در بدترین حالت، مانعی بر سر راه تمدن تلقی می‌گردید.
نکته اساسی آن است که این غرب‌گرایی، برخلاف ادعایش، نه حاصل شناخت عمیق از تاریخ و ساختارهای غرب، بلکه نتیجه برداشت‌های سطحی، تقلیل‌یافته و ایدئولوژیک از آن بود. توسعه به چند شاخص آماری فروکاسته شد، سیاست به توصیه‌های مدیریتی تقلیل یافت و تاریخ به مانعی دست‌وپاگیر بدل گردید که باید هرچه سریع‌تر از سر راه «پیشرفت» کنار زده شود. در چنین روایتی، جغرافیا، منابع، تجربۀ استعمار، جنگ، تحریم و مناسبات نابرابر جهانی عملاً از تحلیل حذف شدند.
یکی از خطرناک‌ترین جلوه‌های این گفتمان، طبیعی‌سازی نابرابری و حذف فرودستان از افق سیاست و مدیریت بود. فقر نه به‌عنوان محصول ساختارهای اقتصادی و سیاست‌های نابرابر، بلکه به‌مثابه نشانۀ ناتوانی فردی بازنمایی شد. گزاره‌هایی از این دست که «طبقات فرودست فاقد شایستگی لازم برای نقش‌های کلان‌اند» یا «مدیریت و تصمیم‌گیری حق طبیعی طبقۀ متوسط شهری است»، به‌تدریج در کلاس‌های درس و متون دانشگاهی رواج یافتند. در این نگاه، امتیازات طبقاتی نه مسئله، بلکه فضیلت تلقی شدند و نابرابری، امری عقلانی و حتی ضروری جلوه کرد.
نمونۀ عریان این رویکرد را می‌توان در اظهارات و آثار برخی چهره‌های شناخته‌شده دید؛ جایی که فقر به مسئله‌ای فرهنگی یا تربیتی تقلیل می‌یابد و نقش ساختارهای قدرت، سیاست‌گذاری و اقتصاد سیاسی عملاً نادیده گرفته می‌شود. در این روایت، فرودست نه قربانی یک نظم ناعادلانه، بلکه فردی «نامناسب» برای مشارکت در سرنوشت جمعی است. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که علوم انسانی از نقد قدرت به توجیه قدرت تغییر ماهیت می‌دهد.
هم‌زمان، این گفتمان با مقایسه‌های جعلی و گمراه‌کننده تقویت شد؛ مقایسه ایران با واحدهای کوچک، رانتی و غیرتاریخی‌ای چون قطر یا امارات، بی‌آنکه تفاوت‌های بنیادین در جغرافیا، جمعیت، تاریخ، نقش منطقه‌ای و ساختار دولت‌ها در نظر گرفته شود. چنین قیاس‌هایی نه از سر ناآگاهی ساده، بلکه کارکردی ایدئولوژیک دارند: القای این ایده که «مشکل، خودِ ایران است» و راه‌حل، رها کردن هرگونه ادعای تاریخی، منطقه‌ای و استقلال‌طلبانه.
در این فضا، مقاومت در برابر فشار خارجی نه به‌عنوان یک انتخاب سیاسی قابل نقد، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از حماقت، توهم یا ماجراجویی معرفی شد. تسلیم، با واژگانی چون «عقلانیت»، «واقع‌گرایی» و «تعامل سازنده» بزک شد و هرگونه تلاش برای حفظ منافع ملی، به‌ویژه در حوزه‌های امنیتی و راهبردی، به‌مثابه مانعی در مسیر توسعه قلمداد گردید. بدین‌ترتیب، دانشگاه به یکی از کانون‌های نرمال‌سازی گفتمان تسلیم بدل شد؛ گفتمانی که پیامدهای آن به‌مراتب فراتر از کلاس درس، در رسانه و سیاست و افکار عمومی بازتولید گردید.
مسئله، صرفاً خطا یا ضعف تحلیلی چند استاد نیست؛ سخن از نقش نهادی دانشگاه در بازتولید یک خودتحقیری سیستماتیک است. دانشگاهی که به‌جای پرورش ذهن‌های نقاد و متعهد به جامعه، نسلی را تربیت کرد که نخستین واکنشش در برابر هر بحران، انکار خویشتن و تمنا برای دخالت دیگری است. اینجاست که علوم انسانی، به‌جای آنکه ابزار فهم و رهایی باشد، به یکی از موانع جدی بازسازی اعتمادبه‌نفس جمعی و توسعه واقعی ایران بدل می‌شود.
دانشگاه، رسانه و ابتذال سیاست
اگر دانشگاه به‌تنهایی دچار انحراف نظری شده بود، شاید می‌شد آن را به ضعف آموزشی یا خطای نسلی فروکاست؛ اما پیوند ارگانیک آن با رسانه، این انحراف را به مسئله‌ای اجتماعی و سیاسی بدل کرد. آنچه در دو دهه اخیر رخ داد، انتقال مستقیم الگوهای فکری تحقیرآمیز از کلاس درس به فضای عمومی بود؛ انتقالی که از مسیر روزنامه‌ها، شبکه‌های ماهواره‌ای، شبکه‌های اجتماعی و بعدها پلتفرم‌های شخصی صورت گرفت.
در این فرایند، بخشی از دانشگاهیان و دانش‌آموختگان علوم انسانی به‌تدریج نقش «تحلیل‌گر» را کنار گذاشته و به تولیدکنندگان محتوا برای مصرف سریع رسانه‌ای بدل شدند. تحلیل پیچیده جای خود را به جمله‌های کوتاه، کنایه‌آمیز و شوک‌آفرین داد؛ جملاتی که نه برای توضیح واقعیت، بلکه برای جلب توجه، تحریک احساسات و تثبیت یک پیش‌فرض ساده ساخته می‌شدند: «ایران مشکل است».
بدین‌ترتیب، سیاست نیز از ساحت اندیشه به ساحت ابتذال سقوط کرد. ابتذال نه به‌معنای سطحی‌بودن صرف، بلکه به‌معنای تهی‌شدن سیاست از افق، مسئولیت و آینده. در این فضا، پرسش از «چه باید کرد؟» به امری نامطلوب و حتی مشکوک بدل شد و جای آن را لذت جمعی از تمسخر، متلک‌گویی و تخریب گرفت. نقد، نه برای اصلاح یا فهم، بلکه برای تحقیر و تخلیه روانی به کار رفت.
رسانه‌ها—به‌ویژه رسانه‌های فارسی‌زبان برون‌مرزی و شبکه‌های اجتماعی وابسته به آن‌ها—نقش شتاب‌دهنده این روند را ایفا کردند. آن‌ها به‌دنبال تحلیل‌گرانی بودند که بتوانند با کمترین هزینه فکری، بیشترین بازده هیجانی را تولید کنند. نتیجه، ظهور نسلی از «کارشناسان» و «روشنفکران» بود که سرمایه اصلی‌شان نه دانش و تجربه، بلکه بی‌پروایی در نفی وطن، تاریخ و نهادهای ملی بود.
در چنین فضایی، واژگانی که زمانی حامل اعتبار علمی و اخلاقی بودند—مانند استاد، منتقد، پژوهشگر، روزنامه‌نگار و روشنفکر—به‌تدریج تهی شدند. این عناوین دیگر به دانش، وقار و مسئولیت اشاره نمی‌کردند، بلکه به مهارت در فحاشی سیاسی، لودگی رسانه‌ای و ژست‌های روشنفکرانه دلالت داشتند. هرچه سخن تندتر، تحقیرآمیزتر و ریشه‌ستیزتر بود، شانس دیده‌شدن و بازنشر بیشتری پیدا می‌کرد.
پیامد اجتماعی این وضعیت، شکل‌گیری نوعی ذائقه بیمار سیاسی در بخشی از جامعه بود؛ ذائقه‌ای که در آن، سیاست نه میدان کنش جمعی و تصمیم‌گیری عقلانی، بلکه صحنه سرگرمی، تخریب و تسویه‌حساب نمادین تلقی می‌شود. بخشی از افکار عمومی به‌تدریج به شنیدن روایت‌هایی عادت کرد که هیچ مسئولیتی برای ساختن آینده قائل نیستند و تنها وعده‌شان، فروپاشی، تحقیر و انتقام است.
در این چارچوب، هرگونه سخن گفتن از منافع ملی، انسجام اجتماعی، امنیت، تولید، یا حتی اصلاح ساختاری، با برچسب‌هایی چون «پروپاگاندا»، «سفارشی» یا «حکومتی» از میدان خارج می‌شود، بی‌آنکه محتوای آن بررسی گردد. به‌عبارت دیگر، سیاست‌زدایی از جامعه نه از مسیر سرکوب مستقیم، بلکه از مسیر ابتذال و تهی‌سازی مفاهیم صورت می‌گیرد.
این همان نقطه‌ای است که نقش دانشگاه بار دیگر برجسته می‌شود: دانشگاهی که می‌توانست مانعی در برابر این سقوط باشد، خود به یکی از منابع تغذیه آن بدل شد. هنگامی که علوم انسانی نتواند مرزی میان نقد و نفرت، تحلیل و لودگی، و استقلال فکری و دلالی رسانه‌ای ترسیم کند، ناگزیر در بازتولید وضع موجود سهیم خواهد بود؛ وضعی که در آن، جامعه بیش از آنکه به تغییر بیندیشد، به تمسخر خویش عادت می‌کند.
در کنار این روند، یک تحول اجتماعی قابل‌تأمل و حائز اهمیت نیز شکل گرفته است: انتقال نسبی کانون آگاهی‌رسانی از دانشگاه به دیگر نهادهای اجتماعی، از جمله برخی مساجد و منابر. این پدیده، اگر چه نمایانگر نقش ویژه‌ای است که این نهادها برای ایجاد تحول در حوزه علوم انسانی می‌توانند ایفا کنند، در این حال، حاصل خلأیی است که دانشگاه و بخشی از نخبگان فکری در پاسخ‌گویی به نیازهای واقعی جامعه برجای گذاشته‌اند. در سال‌های اخیر، بخشی از این مراکز مذهبی—با همۀ تنوع‌ها، تفاوت‌ها و حتی تناقض‌های درونی‌شان—توانسته‌اند به پایگاه‌هایی برای گفت‌وگو پیرامون مقاومت، عدالت اجتماعی، کرامت انسانی و مسئولیت جمعی بدل شوند؛ نقشی که در شرایط عادی انتظار می‌رفت دانشگاه در ایفای آن پیشتاز باشد.
در عین حال، این واقعیت نباید به ستایش بی‌چون‌وچرا یا نادیده‌گرفتن مخاطرات بینجامد. تجربه نشان داده است که برخی قرائت‌های بسته، متعصبانه یا رادیکال از دین، می‌توانند به تنش‌های اجتماعی و هزینه‌های عمومی دامن بزنند. ازاین‌رو، مسئله نه جانشینی مسجد به‌جای دانشگاه، بلکه ضرورت بازسازی هر دو نهاد در نسبت با جامعه، عقلانیت عمومی و منافع ملی است؛ بازسازی‌ای که بتواند از ظرفیت‌های اجتماعی دین بهره بگیرد، بی‌آنکه میدان نقد، گفت‌وگوی باز و عقل جمعی را تضعیف کند.
از کلاس درس تا اتاق فکر تسلیم
برای فهم چگونگی تثبیت گفتمان تسلیم در فضای فکری ایران، باید از تمرکز صرف بر افراد فاصله گرفت و به سازوکار نهادی تولید و بازتولید این گفتمان پرداخت. مسئله نه صرفاً چند استاد یا چند چهرۀ رسانه‌ای، بلکه زنجیره‌ای به‌هم‌پیوسته است که از دانشگاه آغاز می‌شود، از رسانه عبور می‌کند و در نهایت به توصیه‌های سیاسی و سیاست‌گذاری می‌رسد.
نخستین حلقۀ این زنجیره، تغییر کارویژۀ علوم انسانی در دانشگاه است. در بخش مهمی از آموزش علوم سیاسی، روابط بین‌الملل، اقتصاد و جامعه‌شناسی، تمرکز از «تحلیل ساختار قدرت و منافع» به «آموزش انطباق با نظم مسلط» منتقل شده است. دانشجو نه برای فهم تضادهای جهانی، بلکه برای پذیرش آن‌ها به‌عنوان اموری تغییرناپذیر تربیت می‌شود. مفاهیمی چون توازن قوا، استقلال، توسعۀ درون‌زا یا حتی منافع ملی، یا از سرفصل‌ها حذف می‌شوند یا به‌صورت صوری و خنثی تدریس می‌گردند.
در این چارچوب، گزاره‌هایی خاص به‌طور مداوم تکرار می‌شوند:
ایران کشوری «غیرعادی» در نظام بین‌الملل است
توسعه بدون پیوستن کامل به نظم غربی ناممکن است
مقاومت در برابر فشار خارجی هزینه‌زاست و عقلانی نیست
مسئله اصلی، سیاست خارجی است نه ساختار اقتصادی یا اجتماعی
تکرار مداوم این گزاره‌ها—بدون بررسی انتقادی، مقایسه تاریخی یا تحلیل تجربی—آن‌ها را از فرضیه به بدیهیات غیرقابل سؤال بدل می‌کند. بدین‌ترتیب، دانشجو پیش از آنکه وارد عرصه عمومی شود، چارچوب تفسیری خاصی را درونی کرده است؛ چارچوبی که در آن، گزینه‌های سیاستی به‌شدت محدود و از پیش تعیین شده‌اند.
حلقه دوم، رسانه‌ای‌شدن این چارچوب تفسیری است. رسانه‌ها، به‌ویژه رسانه‌های سیاسی و تحلیلی، به‌طور طبیعی به‌دنبال کارشناسانی هستند که بتوانند روایت‌های ساده، قطعی و کم‌هزینه ارائه دهند. تحلیل‌هایی که پیچیدگی‌های تاریخی و ساختاری را کنار می‌گذارند و به مخاطب اطمینان می‌دهند که «راه‌حل روشن است». در این فضا، آن دسته از دانشگاهیان که پیش‌تر این روایت‌ها را در کلاس درس بازتولید کرده‌اند، به گزینه‌های ایده‌آل رسانه تبدیل می‌شوند.
نتیجه، شکل‌گیری نوعی بازار تحلیل سیاسی است که در آن، ارزش هر کارشناس نه به دقت تحلیل، بلکه به میزان انطباق او با روایت مطلوب رسانه وابسته است. روایت‌هایی که معمولاً بر چند محور ثابت می‌چرخند: ناکارآمدی ذاتی ایران، عقلانیت ذاتی غرب، و ضرورت عقب‌نشینی به‌عنوان پیش‌شرط بقا. در این بازار، تحلیل‌های مبتنی بر داده، تاریخ و تجربه تطبیقی، به‌دلیل پیچیدگی و هزینه ذهنی، به حاشیه رانده می‌شوند.
حلقه سوم، ترجمه این روایت‌ها به توصیه‌های سیاسی است. هنگامی که گفتمان مسلط دانشگاهی و رسانه‌ای بر «هزینه‌زا بودن مقاومت» و «غیرواقعی بودن استقلال» تأکید می‌کند، توصیه‌های سیاستی نیز ناگزیر در همان مسیر شکل می‌گیرند. در اینجا، تسلیم نه به‌عنوان یک انتخاب سیاسی قابل نقد، بلکه به‌عنوان تنها گزینۀ عقلانی معرفی می‌شود. هر بدیلی—حتی اگر مبتنی بر تجربه تاریخی یا منافع بلندمدت باشد—به‌سرعت غیرعقلانی، احساسی یا ایدئولوژیک برچسب می‌خورد.
نکته کلیدی آن است که این روند، خود را «غیرایدئولوژیک» معرفی می‌کند. حال آنکه دقیقاً با نوعی ایدئولوژی پنهان مواجهیم؛ ایدئولوژی‌ای که مفروضاتش هرگز موضوع بحث قرار نمی‌گیرند و از همین رو، از نقد مصون می‌ماند. این ایدئولوژی، جهان را به دوگانه‌ای ساده فرو می‌کاهد: عقلانیت غربی در برابر نابسامانی بومی. هر آنچه بیرون از این دوگانه قرار گیرد، یا نادیده گرفته می‌شود یا حذف.
در نهایت، حاصل این زنجیره، تولید نسلی از نخبگان رسانه‌ای و دانشگاهی است که در بزنگاه‌های تاریخی، نه توان تحلیل مستقل دارند و نه اراده دفاع از منافع جامعه خود. آن‌ها به‌جای پرسش از چرایی فشارها، تنها بر چگونگی تطبیق با آن‌ها تمرکز می‌کنند؛ و به‌جای نقد نظم جهانی، نقش مترجم و مروج آن را ایفا می‌نمایند. اینجاست که دانشگاه، ناخواسته یا آگاهانه، به یکی از اجزای اتاق فکر تسلیم بدل می‌شود.
گفتمان ایران‌محور؛ امکان‌ها و شروط بازسازی
نقد علوم انسانی غرب‌زده، دانشگاه رسانه‌ای‌شده و گفتمان تسلیم، اگر به طرح بدیل منجر نشود، خود در معرض همان ابتذالی قرار می‌گیرد که آن را نقد می‌کند. ازاین‌رو، پرسش اصلی در این مرحله نه صرفاً «چه چیزی نادرست بوده است؟» بلکه «چه گفتمانی می‌تواند جایگزین آن شود؟» است. پاسخ به این پرسش، مستلزم بازاندیشی در مفهوم «ملی» و بازسازی آن به‌مثابه یک چارچوب تحلیلی، اخلاقی و سیاسی است.
گفتمان ایران‌محور، پیش از هر چیز، نه یک احساس رمانتیک و نه یک شعار بسیج‌گر موقت، بلکه یک ضرورت عقلانی برای بقا و توسعه است. در جهانی که منطق قدرت، رقابت و نابرابری ساختاری بر آن حاکم است، هیچ جامعه‌ای بدون تعریف روشن از منافع ملی، ظرفیت‌های درونی و خطوط قرمز خود نمی‌تواند کنشگر باقی بماند. ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. آنچه این گفتمان را متمایز می‌کند، تأکید هم‌زمان بر واقع‌گرایی و تعهد اجتماعی است.
نخستین شرط بازسازی این گفتمان، بازگرداندن ایران به مرکز تحلیل است؛ به‌معنای دقیق کلمه، نه ایرانِ اسطوره‌ای و انتزاعی و نه ایرانِ تحقیرشده و فروکاسته، بلکه ایرانِ واقعی: با تاریخ بلند، جغرافیای خاص، جمعیت متکثر، منابع مادی، تضادهای طبقاتی، تنوع فرهنگی و زبانی، و نیز دین و مذهب به‌مثابه یکی از بنیادی‌ترین عناصر زیست جمعی و هویت تاریخی جامعه. در ایران، تشیع و تجربه تاریخی دین‌زیسته نه امری حاشیه‌ای، بلکه بخشی از سازوکارهای معنا، همبستگی، مقاومت و سازمان‌یابی اجتماعی بوده است. هیچ نظریه توسعه، سیاست خارجی یا اصلاح اجتماعی، بدون آغاز از این واقعیت عینی و چندلایه—که دین، فرهنگ، تاریخ و منافع مادی را درهم‌تنیده می‌بیند—نمی‌تواند کارآمد باشد. این رویکرد به‌معنای نفی دانش جهانی نیست، بلکه به‌معنای ترجمه انتقادی آن در بستر خاص ایران است؛ بستری که در آن، دین و ملیت نه در تقابل، بلکه در تعامل تاریخی با یکدیگر شکل گرفته‌اند.
دومین شرط، پیوند دوباره منافع ملی با عدالت اجتماعی است. یکی از دلایل بی‌اعتباری واژه «ملی» در دهه‌های اخیر، مصادرۀ آن توسط ساختارهای رانتی و نابرابر بوده است. گفتمان ایران‌محور، اگر قرار است فراگیر و پایدار باشد، باید به‌صراحت نشان دهد که دفاع از ایران بدون دفاع از معیشت، کرامت و حقوق طبقات فرودست، تهی و بی‌پشتوانه است. توسعۀ ملی بدون کاهش نابرابری، نه مشروع است و نه پایدار.
شرط سوم، بازتعریف رابطه ایران با جهان است؛ نه بر پایۀ توهم خودکفایی مطلق و نه بر اساس انکار ساختارهای سلطه. این گفتمان باید بتواند هم‌زمان دو گزاره را به‌رسمیت بشناسد: نخست، واقعیت فشارها، محدودیت‌ها و نابرابری‌های نظم جهانی؛ و دوم، امکان کنش عقلانی، انتخاب‌های متنوع و مقاومت هوشمندانه در دل همین نظم. تعامل، اگر از موضع شناخت قدرت و منافع صورت نگیرد، به انفعال و وابستگی می‌انجامد.
چهارمین شرط، بازسازی علوم انسانی و نقش دانشگاه است. دانشگاه ایران، اگر بخواهد از جایگاه فعلی خود فاصله بگیرد، باید بار دیگر به محل تولید پرسش‌های واقعی جامعه بدل شود، نه کارخانه صدور توصیه‌های از پیش‌ساخته. این مستلزم بازگشت به اقتصاد سیاسی، تاریخ تطبیقی، جامعه‌شناسی انتقادی و مطالعۀ تجربیات متنوع توسعه است؛ نه به‌عنوان الگوهای مقدس، بلکه به‌مثابه مواد خام برای اندیشیدن.
در این چارچوب، رسانه نیز باید از نقش شتاب‌دهنده ابتذال فاصله بگیرد و به عرصه گفت‌وگوی جدی بازگردد. گفتمان ایران‌محور بدون رسانه‌ای که قادر به تفکیک نقد از تخریب، و تحلیل از لودگی باشد، امکان تثبیت ندارد. این امر نه با دستور، بلکه با تغییر معیارهای اعتبار، تخصص و مسئولیت‌پذیری ممکن است.
در نهایت، گفتمان ایران‌محور تنها زمانی می‌تواند به نیرویی اجتماعی بدل شود که از دو دام هم‌زمان بگریزد: دام توجیه وضع موجود و دام نفی کامل خود. این گفتمان نه مدافع فساد، ناکارآمدی و سرکوب است و نه مبلغ تسلیم، تحقیر و انکار خویشتن. سخن بر سر تمایزگذاری میان نقد وضعیت موجود و نفی موجودیت تاریخی–اجتماعی ایران است. نقطه عزیمت آن، این گزارۀ ساده اما بنیادین است: ایران مسئله دارد، اما خودِ ایران مسئله نیست.
در کنار همۀ این بحران‌ها، نشانه‌هایی از ظهور یک نیروی اجتماعی تازه نیز قابل مشاهده است؛ نسلی که نه شیفتۀ خودتحقیری مد روز است و نه اسیر روایت‌های ساده‌ساز و وابسته. این نسل، با دسترسی هم‌زمان به منابع جهانی و تجربه زیستۀ بومی، به‌جای تقلید کورکورانه یا انکار شتاب‌زده، به طرح پرسش‌های منطقی، مقایسه‌های سنجیده و جست‌وجوی حقیقت روی آورده است. خودآگاهی این نسل نه در ژست و شعار، بلکه در عمل، کار، یادگیری مستمر و مسئولیت‌پذیری اجتماعی شکل می‌گیرد و در بوته حرکت و سازندگی آبدیده می‌شود. اگر امیدی به خروج از وضعیت ابتذال فرهنگی-سیاسی و خودنفرتی جمعی وجود داشته باشد، بخش مهمی از آن به بالندگی و سازمان‌یابی همین نسل گره خورده است؛ نسلی که می‌تواند نیروی اجتماعی لازم برای عبور از نوعی «سندروم استکهلمِ طبقاتی» در بخشی از اقشار متوسط مرفه را فراهم آورد.
اگر چنین گفتمانی شکل نگیرد، یا اگر به نیروهای اجتماعیِ نوظهوری که در دل جامعه در حال شکل‌گیری‌اند بی‌اعتنایی شود، خلأ موجود ناگزیر با روایت‌هایی پر خواهد شد که یا از بیرون نسخه می‌پیچند یا از درون، جامعه را به تمسخر، فرسایش و خودویرانگری فرامی‌خوانند. نسل پرسش‌گر و جست‌وجوگری که امروز نشانه‌های بالندگی آن دیده می‌شود، بدون دسترسی به امکان‌های واقعیِ آموزش، تجربه، گفت‌وگوی آزاد و مشارکت مؤثر، قادر نخواهد بود شتاب لازم برای عبور از وضعیت کنونی را حفظ کند. ازاین‌رو، پشتیبانی از این روند نه امری حاشیه‌ای، بلکه وظیفه‌ای ملی و مسئولیتی دولتی است: مسئولیتِ فراهم‌کردن بسترهای ارتقای دانش، تجربهٔ جمعی و اعتمادبه‌نفس تاریخی، و مقابله با گفتمان خودتحقیرکننده‌ای که سال‌هاست توان اجتماعی را فرسوده است. گفتمان ایران‌محور، اگر بخواهد به نیرویی زنده و پایدار بدل شود، باید این نسل را نه موضوعِ موعظه، بلکه کنشگرِ اصلیِ بازسازی فکری و اجتماعی بداند و همهٔ ظرفیت‌های نهادی را در خدمت بالندگی آن به کار گیرد.

مقالات مرتبط

سقوط، محصول قطعی نئولیبرالیسم آلیگارشیک

بخش اول: سه دهه چپاول؛ تولد، تکامل و سلطه یک آلیگارشی ویرانگر…

از مدیترانه تا باب‌المندب

نقشه جدید رژیم صهیونیستی برای محاصره ترکیه: یک ماه پیش بود که…

تحلیلی بر روند اقتصاد جهانی (2)

در قسمت اول “روند اقتصاد جهان” توضیح داده شد، برای جبران شکست…

دیدگاهتان را بنویسید