در یک دهه اخیر، سیاست خارجی ترکیه بیش از آنکه بر محاسبهای واقعگرایانه از توازن قدرت استوار باشد، بر نوعی دیپلماسی رؤیاپردازانه بنا شده است؛ دیپلماسیای که جهان در حال گذار از نظم تکقطبی به نظم چندقطبی را فرصتی تاریخی برای احیای نقش «ترکیه بزرگ» میبیند. رجب طیب اردوغان و دستگاه فکری–امنیتی پیرامون او، افول هژمونی بلامنازع آمریکا، فرسایش نظم لیبرال غربی و بازگشت سیاست قدرت را نشانهای از گشایش فضا برای بازیگرانی میدانند که میتوانند فراتر از وزن سنتی خود نقشآفرینی کنند. در این روایت، ترکیه دیگر یک قدرت متوسط حاشیهای نیست، بلکه وارث طبیعی ژئوپلیتیک عثمانی و بازیگری است که مأموریت تاریخی آن محدود به مرزهای جغرافیایی کنونیاش نمیشود.
اما همانگونه که مقاله اخیر فارنافرز با عنوان «توهمات امپراتوری اردوغان» نشان میدهد، این جاهطلبیها بیش از آنکه بر ظرفیتهای واقعی ترکیه استوار باشد، بر خوانشی خوشبینانه و گزینشی از نظم چندقطبی بنا شده است. ترکیه اگرچه توانسته حضور نظامی و امنیتی خود را در پیرامونش گسترش دهد، اما از نظر اقتصادی، نهادی و سیاسی فاقد زیرساخت لازم برای تبدیل این حضور به هژمونی پایدار است. آنکارا در عمل نه بهعنوان یک قطب مستقل، بلکه بهعنوان بازیگری در حال مانور میان چند مرکز قدرت ظاهر شده است؛ وضعیتی که هم فرصت میآفریند و هم هزینههای فزاینده به همراه دارد.
سوریه به مهمترین میدان آزمون این رویکرد بدل شده است. پس از سقوط بشار اسد، ترکیه کوشید خود را معمار نظم جدید سوریه معرفی کند؛ نظمی مبتنی بر یک دولت مرکزی همسو با آنکارا، مهار ساختارهای کردی و بیرون راندن نفوذ ایران. این پروژه کاملاً با منطق اردوغان از جهان چندقطبی همخوان است؛ جهانی که در آن ایالات متحده دیگر حاضر نیست هزینههای مستقیم نظمسازی را بپردازد و قدرتهای منطقهای ناچارند خلأها را پر کنند. ترکیه با تکیه بر نفوذ امنیتی و حضور نظامی، تلاش کرد سوریه را به محور نظم منطقهای مطلوب خود بدل سازد.
اما این تلاش بهسرعت با محدودیتهای سخت برخورد کرد؛ محدودیتهایی که بیش از همه در تقابل فزاینده با رژیم صهیونیستی آشکار شده است. اسرائیل که تلاش میکند پس از تحولات اخیر خود را بهعنوان هژمون امنیتی شام معرفی کند، اساساً با شکلگیری سوریهای قدرتمند و همسو با ترکیه مخالف است. در حالی که آنکارا به دنبال دولتی متمرکز در دمشق است، تلآویو ترجیح میدهد سوریه ضعیف، غیرمتمرکز و چندپاره باقی بماند تا هرگونه تهدید بالقوه علیه مرزهای شمالیاش مهار شود. همین تضاد بنیادین، ترکیه و اسرائیل را وارد نوعی رویارویی ساختاری کرده که صرفاً با مدیریت تاکتیکی از درگیری مستقیم جلوگیری شده است.
در این چارچوب است که تلاشهای جدید آنکارا برای بازتنظیم روابط منطقهای معنا پیدا میکند. وبسایت میدلایست در گزارشی صریح مینویسد: «ترکیه برای کنترل خطر فزاینده اسرائیل علیه آنکارا، تلاش میکند روابط تهران با دمشق را احیا کند.» به نوشته این رسانه، اردوغان در سفر قریبالوقوع خود به تهران خواهد کوشید جمهوری اسلامی ایران را متقاعد کند که با دولت جدید سوریه روابط برقرار کند و در مقابل، آنکارا پیشنهاد داده است «رادارهایی در خاک سوریه مستقر شود که به ایران امکان دهد حملات احتمالی اسرائیل را زودتر شناسایی کند؛ رادارهایی که پس از سقوط بشار اسد توسط اسرائیل منهدم شده بودند.»
میدلایست همچنین هشدار میدهد که نگرانی ترکیه تنها به سوریه محدود نیست. این رسانه به توافقهای همکاری راهبردی اخیر اسرائیل با یونان و قبرس اشاره میکند و مینویسد آنکارا این محور را «تهدیدی بالقوه علیه منافع راهبردی خود در آینده» میبیند. در همین حال، اختلاف نظر در داخل حاکمیت ایران درباره سوریه نیز بخشی از معادله است؛ جایی که به تعبیر میدلایست، برخی سیاستمداران ایرانی از احیای روابط با دمشقِ جدید به دلایل عملگرایانه حمایت میکنند، اما گروهی دیگر بر این باورند که برقراری روابط دیپلماتیک با ساختار جدید قدرت در سوریه به دلیل پیشینه آن «قابل توجیه نیست». افزون بر این، حمایت ترکیه از جمهوری آذربایجان – کشوری که در درگیریهای اخیر علیه ایران نقش داشته – یکی دیگر از گرههای حلنشده در هرگونه نزدیکی راهبردی تهران و آنکارا به شمار میرود.
آنچه از مجموع این تحولات برمیآید، این است که دیپلماسی ترکیه در جهان چندقطبی، بیش از آنکه نشانه ظهور یک قدرت مسلط باشد، بازتاب تلاش پرهزینه یک قدرت متوسط برای مهار تهدیدات همزمان و پر کردن خلأهای نظم در حال فروپاشی است. سوریه بهجای آنکه سکوی پرتاب نظم به رهبری ترکیه باشد، به میدان تلاقی رقابتها، موازنهها و محدودیتهایی تبدیل شده که شکاف میان رؤیای امپراتوریگونه اردوغان و واقعیتهای سخت ژئوپلیتیک را آشکار میکند.

