تحلیلهای وارونه در زمانه زورگویی و توحش عریان
معاون حقوقی رئیس جمهوری گفته است: «آیا کل عالم دست به دست هم داده اند که مقابل ما بایستند؟ شاید خودمان طوری رفتار کردیم که تمام جهان علیه ماست.» روشن است که در منظر این معاون حقوقی، آمریکا و چند کشور اروپایی، «تمام جهان» حساب می شوند و بقیه کشورها هم یا جزئی از این جهان نیستند و یا رعایا و خدم و حشم آنها به شمار می آیند، و رعیت را چه به ایستادن در برابر ارباب.
اما چگونه می توان با این تاریخ پر از استعمار، جنگ طلبی و زیاده خواهی، قربانیان را مقصر دانست و جلادان را تبرئه کرد؟ حتماَ مقصر دشمنی این «تمام جهان» با دولت مصدق نیز خود دولت ایران بوده است. زمانی که مصدق، نفت را ملی اعلام کرد، برای دلجویی از انگلستان، امتیازات زیادی را به آنها پیشنهاد داد، اما مورد قبول آن کشور قرار نگرفت، چرا که: «یک رعیت نمی تواند بدون کیفر به ارباب خود توهین کند.» احتمالاً طبق نظر معاون حقوقی ریاست جمهوری، مصدق طوری رفتار کرده بود که «تمام دنیا» علیه آن شده بود و لذا نه انگلستان، استعمارگر بود و نه آمریکا، زیاده خواه.
شبیه همین ماجرای مصدق برای خاکوبو آربنز، رئیس جمهور گواتمالا نیز اتفاق افتاد و طی کودتای سیا در سال 1954، دولتش که در یک انتخابات دموکراتیک توسط مردم گواتمالا انتخاب شده بود، سرنگون گردید. در میانه توطئه چینی آمریکا برای سرنگونی دولت آربنز، وزیر امور خارجه گواتمالا، گیلرمو توریلو، با ابراز تاسف گفت که ایالات متحده هر گونه تجلی ملی گرایی یا استقلال اقتصادی، هرگونه تمایل به پیشرفت اجتماعی، و هرگونه کنجکاوی فکری را «به عنوان کمونیسم» طبقهبندی میکند.
بهانه آمریکا در آن زمان برای تغییر رژیم در گواتمالا، تروریسم کمونیستی و دیکتاتوری کمونیستی بود. با سرنگونی دولت آربنز، دولت دست نشانده کاستیلو آرماس به قدرت رسید و چنان فجایعی به بار آورد که فرصت پرداختن به آن در این مجال وجود ندارد. فقط یک نمونه آن، وقوع یک جنگ داخلی چهل ساله بود که در آن صدها هزار نفر جان خود را از دست دادند.
در کنار کمونیسم و تروریسم، از توجیهات دینی هم برای زیاده خواهی استعماری شان بهره می گرفتند. این سخنان را در نظر بگیرید: « آقایان! هر شب تا نیمه های شب در کاخ سفید قدم میزدم و خجالت نمیکشم به شما بگویم که چندین بار زانو زدم و از خدای متعال طلب نور و هدایت کردم. و یک شب دیرهنگام، این افکار به ذهنم الهام شد – نمیدانم چگونه، اما به ذهنم رسید: (1) اینکه ما نمیتوانیم آنها [جزایر فیلیپین] را به اسپانیا پس بدهیم – این بزدلانه و ننگین خواهد بود؛ (2) اینکه ما نمیتوانیم آنها را به فرانسه یا آلمان – رقبای تجاری ما در شرق – تحویل دهیم – این کار بد و باعث بیاعتباری خواهد بود؛ (3) اینکه ما نمیتوانیم آنها را به حال خود رها کنیم – آنها برای اینکه بر خودشان حکومت کنند، مناسب نیستند – و به زودی گرفتار هرج و مرج و سوءحکمرانی بدتر از اسپانیا خواهند شد؛ و (4) اینکه چاره ای نداریم جز اینکه همه آنها را بگیریم، و فیلیپینیها را آموزش دهیم، و آنها را رشد دهیم، متمدن و مسیحی کنیم، و به لطف خدا، بهترین کاری را که از دستمان برمیآید برای آنها انجام دهیم.»
سخنان فوق متعلق به ویلیام مک کینلی، بیست و پنجمین رئیس جمهور آمریکا است که قبل از تجاوز به فیلیپین بیان کرده است. اما همانگونه که ویلیام بلوم، نویسنده و روزنامه نگار برجسته آمریکایی بیان کرده است، ایده مک کینلی برای انجام دادن بهترین کار برای فیلیپین، اینگونه محقق شد که نیروهای نظامی آمریکا را اعزام کند و ده ها هزار نفر از آنان را قتل عام کند، روستاهای آنان را به آتش بکشد، آنان را شکنجه کند، و بنیاد یک استثمار اقتصادی را پایه گذاری کند که در آن زمان دولتمردان و روزنامه های برجسته آمریکایی با افتخار آن را «امپریالیسم» می نامیدند.
آمریکا پس تجاوز به فیلیپین، دموکراسی خودش را هم وارد می کند و رامون مگ سیسی را به قدرت می رساند. فقط اشاره کوچکی به دستکاری سیا در انتخابات فیلیپین، در حدود یک قرن پیش، پرده از ماهیت حقیقی دموکراسی دست نشانده ای آمریکا بر می دارد. ادوارد لنسدیل، افسر عالیرتبه سیا، تیمی را برای دخالت در انتخابات تعیین می کند که حتی سخنرانی های مگ سیسی را هم برایش می نویسند. در یک مورد، مواد مخدر در نوشیدنی رقیب مگ سیسی می ریزند تا به هنگام سخنرانی، ناموجه به نظر برسد و بدتر از آن، یک بار که مگ سیسی می خواست سخنرانی خودش را از روی متنی بخواند که توسط یک فیلیپینی نوشته شده بود، لندسیل آنقدر خشمگین می شود و این رئیس جمهور آینده را آنچنان کتک می زند که از هوش می رود.
آنچه بیان شد تنها نمونه های بسیار کوچکی از تاریخ زیاده خواهی استعماری است.
تحلیل های غلط دولتمردان و سیاستمداران با خطای مردمان عادی یکسان نیست. بویژه اینکه این تحلیل های وارونه در زمانه فاسدترین و زیاده طلب ترین دولت آمریکا صورت گیرد و در چنین دوره ای جای جلاد و قربانی عوض شود. اگر چنین تحلیل های غلطی مبنای سیاست خارجی قرار گیرد می تواند فاجعه بار باشد و نتیجه آن توجیه نظم استعماری و ظالمانه، تبرئه شیطان، و گستاخی بیشتر دشمن متجاوز است.

