دو لبه قیچی آمریکا برای تضعیف ایران، چرا آمریکایی ها معتقدند مذاکره راحت تر از جنگ ایران را ضعیف می کند
از یک سوراخ چند مرتبه میشود گزیده شد؟ مارگزیدگی پیاپی و پشتسرهم برخی، مسألهای غیرقابل درک است که آنقدر تکرار شده که حتی بیانش هم حوصلهسربر است؛ داستانی تکراری که سالهاست قرار است با واژگانی فریبنده، یا مشکلی از کشور حل کند و یا سایهای را از سر ملت دور، اما در حقیقت تنها دور باطلی از خسارت محض بوده است. حقیقت عریان آن است که آمریکا یا پای توافقی که تعهدات قابل اتکا داشته باشد نیامده، و یا اگر توافقی لرزان شکل گرفته، آنقدر غیرقابل اتکا بوده که به طرفهالعینی آن را زیر پا گذاشته است.
آمریکای امروز، از تمام نسخههای قبلیاش عیانتر و دروغگوتر است؛ نه حیایی در نقض قوانین بینالمللی دارد و نه پروایی از زیر پا گذاشتن امضایش. او نه به تصورات طرف ایرانی اهمیتی میدهد و نه به مرادِ جهان؛ هدف او امروز در جنگی که از لایه نیابتیِ رژیم صهیونیستی به لیدری مستقیم خودش رسیده، چیزی جز نابودی ریشه نیست. آمریکا برخلاف گذشته که در پشتصحنه مینشست، امروز خود به صحنه فتنه آمده و با تهدیدات مجدد، نشان داده که حتی اگر توافقی در چند سال امضا شود، ظرف چند ساعت ابطال و پس از چند ماه، نیت حمله مجدد آشکار میگردد. این چرخه معیوبی است که تا قیامت میتواند ادامه یابد؛ امروز ۴۰۰ کیلو اورانیوم ۶۰ درصد را میخواهند، فردا اصل بساط صنعت هستهای، پسفردا صنعت موشکی و در نهایت، تمامیت ارضی و حاکمیت ملی ایران را.
نقطه توقف این زیادهخواهی کجاست؟ آیا اصلاً نقطه توقفی وجود دارد یا سیاستمداران یانکی تنها به دنبال استعمار کامل هستند؟ اخیراً نشریه «فارنافرز» در مقالهای به قلم ایلان گلدنبرگ و نیت سوانسون — که هر دو از مهرههای کلیدی امنیتی و مذاکراتی در دولتهای اوباما، بایدن و ترامپ بودهاند — پرده از این نیت شوم برداشته است. آنها صراحتاً اعتراف میکنند که ایران را نمیتوان با حمله نظامی نابود کرد، چرا که حمله تنها باعث نمایش قدرت بازدارندگی ایران و تقویت وفاق داخلی میشود. راهکار پیشنهادی آنها، سیاست «مهار و فشار» است؛ یعنی استفاده از مذاکره نه به عنوان مسیری برای صلح، بلکه به عنوان ابزاری برای نابودی تدریجی. در این استراتژی، تهدید به حمله برای ایجاد فشار و دعوت به مذاکره برای مهار قدرت ایران به کار میرود. آنها به دنبال بازگرداندن بازرسان برای دسترسی به اطلاعات حساس، ساختن تصویر «مرد صلح» از ترامپ و در نهایت، خلعسلاح کامل ایران هستند. پذیرش این شروط یعنی باقی ماندن ایران با دست خالی در برابر گرگها. مذاکره در این نگاه، ابزاری برای خرید وقت جهت تقویت اپوزیسیون، تشویق به ریزش در نیروهای نظامی و در یک کلام، «مدیریت سقوط» نظام است.
آنچه ترامپ و دستگاه استکبار را جری میکند، تصور «کمهزینه بودن» برخورد با ایران است؛ تصوری که ریشه در پالسهای ضعف و نمایشهای متناقض برخی مسئولان دارد. در مقابل، پاسخ محکم رهبری در خصوص جنگ منطقهای، تبیینکننده همان زنجیره عزتی است که باید در تمام سطوح حاکمیت تجلی یابد. نباید اجازه داد تصاویر متفاوت و نمودهای ضعف از داخل منتشر شود. نگاهی به سرنوشت ونزوئلا، سوریه، لبنان و حتی متحدان خود آمریکا مثل اوکراین و اروپا، نشان میدهد که این زنجیره توافقطلبی به کجا ختم میشود. آمریکای امروز راحت تر از هر زمان دیگری در تاریخ زیر توافقاتش می زند و قوانین بین المللی را زیر پا می گذارد، تنها یکی دو ساعت پیش از حمله رژیم به ایران عنوان می دارد تمام دولت آمریکا برای مذاکره با ایران بسیج شده اند و بلافاصله حمله صورت می گیرد تا نشان دهد مذاکره ابزار فریب دشمن بوده است، واژه ای که عینا توسط غربی ها تکرار و به آن اذعان شد.
ترامپ بسیار بیش تر از حمله که برای او هزینه های سنگین در پی خواهد داشت مایل به توافقات بی شمار و قرارداد های یک طرفه با ایران است، چرا که قراردادی که قرار نیست کار کند، تنها تو را ضعیفتر و به لبه پرتگاه نزدیکتر میسازد. هرچه این سازوکار به ظاهر جلوی جنگ را بگیرد، در حقیقت حجم و سختی آن را در آینده گسترش میدهد، چرا که هدف آن تبدیل ایران از یک قدرت مقتدر به یک سوژه بیدفاع و «چرب و چیل» برای بلعیدن است. آمریکا همواره از طرف مقابل «تضمین عینی» میگیرد و خود تنها «تضمین فرمی» و کاغذی میدهد تا هر زمان اراده کرد، خارج شود و هزینهها را بر دوش ملت ایران باقی بگذارد. امروز حتی آن وعدههای پوشالی هم رنگ باخته و صرفاً به جملات بیاعتباری چون «حمله نمیکنیم» تقلیل یافته است؛ جملاتی که با رویه فردی مثل ترامپ، حتی لحظهای اعتبار ندارند و به محض احساس قدرت، به دست فراموشی سپرده میشوند.

