تحولات سالهای اخیر در غرب آسیا نشان میدهد که رقابتهای ژئوپلیتیکی دیگر صرفاً در قالب جنگهای کلاسیک تعریف نمیشوند، بلکه ترکیبی از فشار نظامی، عملیات روانی، نفوذ اقتصادی، بهرهگیری از بازیگران غیردولتی و مهندسی مسیرهای ترانزیتی را دربرمیگیرند. در چنین فضایی، موقعیت ژئوپلیتیکی ایران بهگونهای است که آن را به یکی از حلقههای کلیدی اتصال حوزههای قدرت در اوراسیا تبدیل کرده است. ایران همزمان به خلیج فارس، دریای عمان، آسیای مرکزی و قفقاز دسترسی دارد و همین ویژگی باعث شده هر پروژه ژئوپلیتیکی که در پی اتصال شرق به غرب یا شمال به جنوب باشد، ناگزیر با نقش ایران تعریف شود. از همین منظر است که برخی تحلیلگران منطقهای بر این باورند که رژیم صهیونیستی تلاش دارد با تغییر موازنهها و تشدید تنشها، این موقعیت راهبردی را به نقطه آسیبپذیری تبدیل کند.
در این تحلیل، یکی از ابزارهای اصلی، تشویق یا ترغیب ایالات متحده آمریکا به ورود به یک تقابل مستقیم با ایران عنوان میشود. در صورت وقوع چنین درگیریای، تمرکز راهبردی و ظرفیتهای امنیتی ایران ناگزیر به سمت جبهه نظامی معطوف خواهد شد و این وضعیت میتواند فرصتهایی برای بازیگران ثالث فراهم آورد تا در پیرامون ایران، نفوذ خود را گسترش دهند. برای رژیم صهیونیستی، درگیر شدن مستقیم آمریکا با ایران میتواند به تضعیف توان بازدارندگی منطقهای تهران منجر شود و همزمان امکان تحرک ژئوپلیتیکی در محیطهای پیرامونی ایران را افزایش دهد. یکی از مفاهیمی که در برخی ادبیات رسانهای و تحلیلی مطرح میشود، ایده گسترش یک کریدور ژئوپلیتیکی از مدیترانه تا قفقاز است که از آن با عنوان «کریدور داوود» یاد میشود.
هرچند این عنوان سند رسمی یا پروژه اعلامشدهای ندارد، اما در قالب یک چارچوب تحلیلی به تلاش رژیم صهیونیستی برای پیوند دادن حوزه نفوذ خود در غرب آسیا به مناطق شمالیتر تعبیر میشود. در این نگاه، حضور و همکاری امنیتی این رژیم با برخی کشورهای قفقاز جنوبی، بهویژه جمهوری آذربایجان و نفوذ در مناطق کرد نشین منطقه، بخشی از همین روند تلقی میشود. نزدیکی جغرافیایی جمهوری آذربایجان به مرزهای شمالی ایران، این همکاریها را از دید برخی ناظران ایرانی به موضوعی حساس تبدیل کرده است. منطقه قفقاز به دلیل قرار گرفتن در تقاطع مسیرهای انرژی و ترانزیت و همچنین همجواری با روسیه، ترکیه و ایران، همواره یکی از گرههای ژئوپلیتیکی اوراسیا بوده است. اگر رژیم صهیونیستی بتواند حضور اطلاعاتی، فناورانه یا امنیتی خود را در این منطقه تثبیت کند، عملاً در شمال ایران نیز به یک بازیگر مؤثر بدل خواهد شد.
در چنین سناریویی، ایران میان دو حوزه نفوذ رقیب قرار میگیرد: یکی در جنوب و خلیج فارس و دیگری در شمال و قفقاز. همین وضعیت، از نگاه تحلیلگران بدبین، میتواند به شکلگیری یک کمربند فشار پیرامونی منجر شود. در کنار بعد ژئوپلیتیکی، مسئله گسلهای قومی و فرهنگی نیز در این تحلیل جایگاه مهمی دارد. ایران کشوری متکثر با تنوع قومی، زبانی و مذهبی است و این تنوع در طول تاریخ بخشی از هویت ملی آن را شکل داده است. با این حال، در شرایط جنگ ترکیبی، همین تنوع میتواند هدف عملیات نفوذ خارجی قرار گیرد. ادعا میشود که رژیم صهیونیستی و برخی همپیمانان منطقهایاش در سالهای گذشته بر شبکههای رسانهای برونمرزی، برخی گروههای سیاسی مخالف و بازیگران غیردولتی سرمایهگذاری کردهاند تا در صورت بروز بحران، امکان فعالسازی فشارهای اجتماعی و هویتی فراهم باشد.
هدف در این چارچوب الزاماً تجزیه مستقیم نیست، بلکه افزایش هزینههای داخلی و امنیتی ایران در زمان درگیری خارجی تعبیر میشود. در این میان، نقش امارات متحده عربی نیز از منظر برخی تحلیلگران قابل توجه است. پس از عادیسازی روابط میان این کشور و رژیم صهیونیستی، همکاریهای اقتصادی، فناورانه و امنیتی دو طرف گسترش یافته و امارات در سالهای اخیر سیاست خارجی فعالتری را در مناطق پیرامونی ایران دنبال کرده است.
حضور اقتصادی و لجستیکی امارات در بنادر و مسیرهای ترانزیتی منطقه، از نگاه برخی ناظران میتواند در صورت بروز بحران گسترده، به زیرساختی برای همافزایی با رژیم صهیونیستی تبدیل شود. چنین همافزاییای، اگر با تحرکات در قفقاز پیوند بخورد، میتواند حلقههای اتصال یک شبکه نفوذ پیرامونی را تکمیل کند.
سناریوی درگیری مستقیم میان ایران و آمریکا، صرف نظر از احتمال وقوع یا عدم وقوع آن، پیامدهای گستردهای برای کل منطقه خواهد داشت. بی ثباتی در خلیج فارس میتواند بازار انرژی جهانی را دچار شوک کند، مسیرهای تجاری را مختل سازد و حتی پای بازیگران فرامنطقهای دیگر را نیز به میدان باز کند. در چنین فضایی، رژیم صهیونیستی ممکن است از تضعیف همزمان ایران و درگیر شدن آمریکا در یک جنگ فرسایشی سود راهبردی ببرد، به ویژه اگر بتواند بدون ورود مستقیم به جنگ، از پیامدهای آن برای گسترش نفوذ خود بهرهبرداری کند. با این حال، این سناریو خالی از ریسک نیست و گسترش بی ثباتی میتواند تهدیدات غیرقابل پیشبینی برای همه بازیگران از جمله خود این رژیم ایجاد کند.
آنچه در این تحلیل بیش از همه برجسته میشود، ماهیت چندلایه تهدید است. در عصر جنگهای ترکیبی، تهدید صرفاً به معنای حمله نظامی نیست، بلکه مجموعهای از فشارهای اقتصادی، سایبری، اطلاعاتی و اجتماعی را دربرمیگیرد. از این منظر، مهمترین هشدار برای ایران نه فقط آمادگی نظامی، بلکه مدیریت هوشمندانه سرمایه اجتماعی و انسجام ملی است.
توسعه متوازن مناطق مرزی، تقویت مشارکت سیاسی، کاهش شکافهای اقتصادی و افزایش اعتماد عمومی میتواند آسیبپذیری در برابر نفوذ خارجی را کاهش دهد. هرچه پیوندهای درونی جامعه مستحکمتر باشد، امکان بهرهبرداری خارجی از تنوع فرهنگی کمتر خواهد شد. همزمان، دیپلماسی فعال منطقهای نیز میتواند نقش بازدارنده ایفا کند. بهبود روابط با همسایگان عربی، کاهش تنشها در قفقاز و مدیریت اختلافات از مسیر گفتوگو میتواند فضا را برای شکلگیری کمربندهای فشار محدود سازد.
موقعیت ژئوپلیتیکی ایران، اگر با سیاست خارجی متوازن و تعاملمحور همراه شود، میتواند به مزیت همکاری منطقهای تبدیل شود نه به نقطه اصطکاک دائم. در چنین حالتی، تلاش هر بازیگر خارجی برای بهرهگیری از بحران، با هزینه بیشتری روبهرو خواهد شد. در نهایت، فارغ از اینکه همه ابعاد این سناریو تا چه اندازه با واقعیتهای میدانی منطبق باشد، یک واقعیت راهبردی انکارناپذیر است: کشوری که در چهارراه ژئوپلیتیکی قرار دارد، همواره در معرض رقابت قدرتهاست.
تبدیل این موقعیت به فرصت، نیازمند انسجام داخلی، دیپلماسی هوشمند و کاهش زمینههای واگرایی است. اگر این مؤلفهها تقویت شوند، حتی در صورت تشدید تنشهای خارجی، امکان نفوذ و بهرهبرداری از گسلهای داخلی به حداقل خواهد رسید و ایران خواهد توانست موقعیت راهبردی خود را در اوراسیا بهعنوان یک مزیت پایدار حفظ کند، نه بهعنوان میدان رقابت دیگران.

