اگر در واقع امر و زیست طولانی هر آدمی، «غریزه جنسی» دوران نوجوانی و جوانی پاک شدنی نیست و فراموش نمیشود، ولی فیلم «غریزه» با ایده و موضوع عشقهای گروه سنی نوجوان به دلیل عدم رویکرد جامعه شناختی/روانکاوانه متاثر از جامعه و مردم غالب ایران، با خروج از سالن سینما فراموش و بعید است در یاد کسی بماند.
«سیاوش اسعدی» در چهارمین فیلم بلند داستانی اش به سراغ عشقهای نوجوانی رفته است، درحالی که در این زمینه پژوهش عمیق اینجایی و راجع به نوجوان ایرانی(خصوصا دهه ۴۰) نداشته و دستش خالی بوده است، لذا این ایده و مضمون مهم و حساس را به قالب روایت سینما میکشاند. یک جور «فیلم در فیلم» یا «سینما پارادیزو» مثلا ایرانی. اسعدی از همان فیلمهای کوتاهش تا سه فیلم بلند قبل از غریزه نشان میدهد که یک عشقفیلم (سینه فیل) تمام عیار است، اما آنچه او را در فرم و ریخت آثارش، به ویژه این فیلمش از نفس میاندازد همانا فقدان اصالت و هویت و بکری این ساختهها است.
در واقع منهای اینکه فیلم اسعدی نشان میدهد، خودش هم ابایی نداشته تا دلدادگیش به «مسعود کیمیایی» و سینمای ایتالیا را کتمان کند. البته این کاملا مبرهن است که همه هنرمندان و در اینجا فیلمسازان تا رسیدن به وضعیت تثبیت شدهای، الگو و مدل هایی را مد نظر و پیگیری میکنند و بعضاً از آثار آنها الهام گرفته و برخی حتی پیروی میکنند، اما غالبا آنهایی که خود ریشه دارند و اشراف و خلاقیت داشته و قدرت سبک آفرینی دارند، گرایش مرید و مرادی را به عنوان پشتوانه تجربی خود قرار میدهند، به عبارتی دیگر از الگویشان جلو میزنند، یا حداقل راه خود را میروند، ولی آنهایی که خلاقیت فردیشان ضعیف است یا نهایتا تکنیسین خوبی هستند همواره مرادشان جلوشان قرار دارد لذا خروجی کارشان مارک تقلید و کپی را یدک میکشد.
دراین زمینه مصداق بارز این نظر ، دو طرفدار سینمای کیمیایی، یعنی «حمید نعمتالله» و «سیاوش اسعدی» هستند که شاهدیم حمید حالا همه تجارب و علائق و الهاماتاش از کیمیایی را پشت سر دارد، درحالی که سیاوش این همه را هنوز مقابل خود دارد و برای ساخت آثارش همانا نیم نگاهی به سبک و سیاق کیمیایی داشته و دارد که این همه در فیلم غریزه مضاعف شده است چرا که در اینجا رد پای سینمای متوسط ایتالیا و برخی آثار و شخصیتهای سینمایی این کشور هم به مدد فیلم و فیلمساز امده است، بنابراین فیلم غریزه در اجرا، اعم از ساختمان (که دو پاره است) تا فرم و سبک و سیاقاش فاقد مهر اصالت داخلی است. رویکرد تقلید گرایانه در غریزه باعث شده تا مربع اصلی آدمهای داستان، یعنی «رسول» خان و پسرش و «آتیه» و مادرش به لحاظ ویژگیهای شخصیتی پرداخت نشده باشند.
پایگاه طبقاتی و خاستگاه اجتماعی انها متزلزل و حتی به لحاظ تیپیکال نیز ناموفق است. اگر اسعدی میتوانست چهار آدم تیپیکال نماینده دو نسل از مردم دهه ۴۰ را بسازد باز هم عالی بود چون ساخت تیپ هم کار سادهای نیست، لذا در مجموع از منظر ساختار دراماتیک و فرمالیزم نمایشی، غریزه اثری شکست خورده است. مضاف براینها، اسعدی در آخرین اثرش از دو گرایش در مضمون به شکل مبتذلی میخورد. اول خود سینما است که اگر مولفههای تصویری و آکسسوار سینمایی را از فیلم بگیریم چیزی نمیماند و گرایش مبتذل بعدی، اروتیسم افراطی ساری و جاری بر اجزای ظاهر و باطن فیلم است.
نویسنده و کارگردان چنان غرق در بهره بردن از این دو گرایش بوده که وقت و دل در حد لازم به انسجام روایی و پرداخت شخصیتهایش نداده است. حالا غریزه مانده است و چند ویژگی تکنیکال و ظاهری از جمله خوش رنگ و لعابی قابها که از تخصص «علی قاضی» در مقام فیلمبردار و لوکیشنهای جذاب شمال میخورد و همچنین بیشترین عاملی که یاری دهنده حس فیلم است و به شدت به کمک پوشاندن ضعفهای بدیهی فیلم آمده است، موسیقی متن اثر است. نتهای «فرزین گرهگزلو» همهجوره در خدمت نجات فیلم است. اساسا موسیقی به تنهایی بار حداقل ارتباط با مخاطب را بدوش میکشد.
در بین بازیها قاعدتاً انتظاری که از امین حیایی میرود تا حدودی براورده شده است ولی بازی دو نوجوان فیلم که اصلیترین جنبههای نمایشی داستان را بدوش دارند، فقط در چارچوب بروز اروتیسم مورد نظر فیلمساز کارآیی یافتهاند. اما تعجبآورتر از همه کار «محمدرضا مویینی» در جایگاه تدوینگر است که نتوانسته قیچیاش را بیرحمانهتر به کار ببرد و اکنون با فیلمی کشدار پر حرف مواجه هستیم به طوری که یک سوم از دو پرده اول فیلم اضافه است.
خلاصه که غریزه علیرغم اینکه در ایده و موضوع به دوره جذاب زندگی انسانها در تمام ادوار تاریخی دست انداخته است، ولی به دلیل دوری فرهنگی/زیستی همهجانبهنگر به مردم ایران، عملا اثری تلف شده محسوب میشود.

