چند وقت پیش در جشنواره سینما حقیقت، با یک آیرونی سقراطی مطرح کردم: آیا جشنواره حقیقت از جشنواره کن معتبرتر است؟ اگر نیست، چرا کن بالاترین جایزهاش، نخل طلا، را به فیلمی بسیار مفتضح از جعفر پناهی میدهد که پر از انتقاد از ایران است؟ این کار جز تلاش برای هژمونی فرهنگی علیه ایران است؟ با همین آیرونی سقراطی، پرسیدم چرا مدیریت فرهنگی ما در برابر مسائل روز منفعل است و حتی گاهی مثل دستانداز عمل میکند؟
مدیریت فرهنگی در ایران، واقعاً لبه امنیت ملی ایستاده. این ادعا اگر درست باشد، همه چیز را زیر و رو میکند؛ اگر غلط باشد، وضع فعلی را محکمتر میکند. اما مگر جامعه فرهنگی ما آنقدر بودجه دارد که امنیت ملی را تأمین یا تخریب کند؟ این همان نقطه اصلی اصلی بحث است.
تجربه جهانی نشان میدهد که پیوند فرهنگ و امنیت ملی، نه از طریق بودجه مستقیم، بلکه از راه «روایتسازی»، «مشروعیتبخشی» و «تولید معنا» در افکار عمومی شکل میگیرد. در کشورهای غربی، بهویژه آمریکا و بریتانیا، مستندهای سیاسی زیادی درباره مناقشات مرزی و دعاوی حاکمیتی ساخته میشود، اما این مستندها لزوماً توسط نهادهای امنیتی تولید نمی شوند، بلکه در رسانهها، دانشگاهها و شبکههای عمومی تلویزیونی یا مراکز تولید فیلم ساخته می شوند. این آثار بر پایه پژوهش عمیق و جستجوی حقیقت ساخته میشوند و در بلندمدت، بر سیاست خارجی و تصمیمگیریهای رسمی تأثیر عمیقی میگذارند.
مثلاً در مناقشه فالکلند، دهها مستند بلند و صدها گزارش تحلیلی ساخته شد. این آثار با دسترسی به اسناد رسمی، مصاحبه با سیاستمداران و بازخوانی تاریخ حقوقی، روایت غالب را تغییر دادند. اما ما در ایران، همیشه با مشکل دسترسی به اسناد روبهرو هستیم. چرا در مستند «اشغال جزایر» (که خودم کارگردانیاش را بر عهده داشتم) دهها سند از آرشیو بریتانیا هست، اما حتی یک برگ از وزارت خارجه ایران نیست؟ آیا ما نرفتیم، یا ندادند؟ چرا بریتانیا اسناد اشغالگریاش را بدون خجالت منتشر میکند، اما دولت ما از ارائه سندی که اشغالگری بریتانیا را ثابت کند، میترسد؟ اینجا دقیقاً جایی است که فرهنگ و امنیت ملی به هم گره میخورند و دستگاه دیپلماسی ما این را نادیده میگیرد. انگار هنوز در توهم بهبود رابطه با انگلیس زندگی میکنیم و فکر میکنیم اگر نگوییم اشغال شده، چیزی اتفاق نمیافتد. وظیفه من بهعنوان مستندساز، دقیقاً همینجاست: لگد زدن به این توهم.
در غرب، آثار سیاسی با بودجهای ناچیز نسبت به هزینههای نظامی ساخته میشوند، اما تأثیرشان عمیقتر و ماندگارتر است. امنیت ملی آنجا نه در هزینه، بلکه در «تولید معنا» و «مدیریت روایت» تعریف میشود. خطای بزرگ این است که مدیریت فرهنگی را فقط مصرفکننده بودجه ببینیم. در سینمای مستند انگلیسیزبان، دولتها حتی اگر مستقیم تولیدکننده نباشند، میدان را به پژوهشگران و روزنامهنگاران همسو میسپارند و یک زیرساخت نرم امنیتی میسازند؛ نه با سانسور، بلکه با تولید انبوه روایتهای مستند و ظاهراً مستقل.
ژان بودریار معتقد بود که در جامعه مدرن، رسانهها دیگر صرفاً واقعیت را منعکس نمیکنند، بلکه واقعیت را شبیهسازی میکنند. به این معنا که تصاویر، اخبار، فیلمها و تبلیغات، دیگر بازنمایی حقیقت نیستند، بلکه واقعیت خود را میسازند. پس تاثیر یک مستند ارزان از صدها رزمایش بیشتر است!
بودریار معتقد بود: رسانهها حقیقت را نمیسازند، بلکه یک روایت یا تصویر «حقیقی به نظر میرسد» خلق میکنند. با همین رویکرد به وضعیت امارات نگاه کنید. دائماً فضای رسانه ای را متشنج می کند. دائماً از همه معرفه های سیاست جهانی تائید می گیرد. دائماً کتاب و فیلم تولید می کند و ما در بهترین حالت یک بیانیه رسمی بی سر و ته می دهیم! چه کسی برنده این بازی است؟
حالا آیا بازهم در مواجهه با مستندهایی با مسائل راهبردی باید فرقه ای و باندی و نهایتاً فرم گرایانه عملکرد؟
مشکل اصلی ما در ایران، نه کمبود بودجه، بلکه نبود درک راهبردی از «کارکرد امنیتی روایت مستند» است. وقتی مناقشات مرزی و مسائل ژئوپلیتیکی در مستند و رسانه غایب باشند، خلأ را روایتهای رقیب پر میکنند؛ روایتهایی که با زبان جهانی و ظاهری بیطرفانه ارائه میشوند. انفعال فرهنگی هم خودش یک کنش مؤثر در تضعیف موقعیت ملی است.
دوم: گزینش مدیران فرهنگی
در شبکههای خبری و مستندسازی غربی، مدیران بر اساس سه محور انتخاب میشوند: تجربه حرفهای، سابقه اجرایی و کیفیت خروجیهای قبلی. مدیران BBC یا الجزیره معمولاً سابقه خبرنگاری در مناطق پرتنش، مدیریت تیمهای چندملیتی و انتشار آثار پژوهشی دارند. آنها نه فقط مهارت فنی، بلکه توانایی تصمیمگیری در محتوای حساس و ارزیابی پیامدهای امنیتی را هم دارند. موفقیتشان بر اساس عمق پژوهش، استناد به اسناد و تأثیر بر گفتمان عمومی سنجیده میشود.
در ایران، آیا چنین رویکرد حرفهای داریم؟ آیا در صداوسیما، جشنوارهها و مراکز سینمایی، مدیران بر اساس تجربه و خروجی انتخاب میشوند؟ یا هنوز بر پایه انتسابات باندی و ایدئولوژیک آدمها با کرسی مدیریت سلام و علیک می کنند؟
رهبری بارها تأکید کردهاند: در مقابل دشمن خارجی با هر سلیقه ای متحد شوید. نقش مدیریت راهبردی فرهنگ اینجا کجاست. از دعوای «بالادهی و پاییندهی» به اتحاد ملی در برابر دشمن خارجی چه شیفت پارادایمی در مدیریت فرهنگی کردیم؟ اولین نشانه این شیفت، تغییر مدیران است؛ نشانه بعدی، حرکت کل سازمان به سمت اهداف جدید باید باشد. در حوزه دفاعی، تغییرات جدی رخ داد، اما در فرهنگ هنوز همان پاشنه قدیمی میچرخد. نمیتوان تابآوری اجتماعی را نادیده گرفت و فقط «هسته سخت» را دید. بخشهایی مثل خواهرانی که با چفیه روی سر «ای ایران» میخوانند مساله ای نبود که بشود با نادیده انگاری اش فرصت را به دشمن داد. از رزمنده غیور پای لانچر تا من مستندساز تا آن راننده محترم تاکسی که بار گرانی را تحمل می کند اما وارد بازی تزجیه طلبی اسرائیل نمی شود، همه در معادله همبستگی ملی هستند. متأسفانه بسیاری هنوز فقط «سینهکش خاکریز» را میبینند و از تابآوری اجتماعی غافلاند و بسیاری حتی همان را هم نمی بینند. بین دو نیمه جنگ نشسته اند چای فرم بازی و قاب و لنز و رنگ و ریتم را می خورند!
در جشنوارهها هم همین است. جشنوارهها باید از «محفل صنفی» به «میدان راهبردی جمهوری اسلامی» تبدیل شوند؛ ابزار شکلدهی روایت ملی و تقویت تابآوری فرهنگی باید رکن اصلی فرهنگ شود. در جشنوارههای ما، داوری هنوز خیلی تکنیکی و فرممحور است. به جای فهم روح زمانه و جهتگیریهای جمعی جامعه، روی قواعد صوری تمرکز میکنند. نگاه از بالا و انحصارطلبانه باعث شده هنر را فقط زیباشناختی ببینند، آنهم نه همیشه و نه همه جا بلکه عموماً در راستای عکس منافع ملی! در حالی که هنر همیشه حامل آگاهی تاریخی است همان Geist یا روح زمانه که هگل میگفت.
در جشنوارههای بزرگ جهانی، داوری بر اساس درک شرایط تاریخی، بازنمایی آگاهی جمعی و تأثیر رسانهای است. جشنوارهها آنجا بخشی از زیرساخت اجتماعیاند. به همین دلیل به فیلم مفتضحی بالاترین جایزه هنری را می دهند. نخل طلا می دهند و خنده شان هم نمی گیرد. چون جنگ است و بقای یکی از دو گفتمان در گرو همین جنگ است!
در ایران اما بسیاری از نهادها هم تولیدکنندهاند هم برگزارکننده جشنواره – مثل مرکز گسترش، سوره یا فارابی. این یعنی تعارض منافع سیستماتیک و کاهش داوری مستقل.
نمونههای میدانی نشان میدهد که مدیریت رسانه و جشنوارهها در ایران غالباً به جای تعامل با مخاطب و فهم روح زمانه، با نگاه کنترلگر و انحصارطلبانه عمل میکنند. این رویکرد باعث شده است تولیدات فرهنگی متوسط یا حتی ارزشمند، در سیستم ارزیابی مدیران، نادیده گرفته شود و جایگاه واقعی خود را در شکلدهی به آگاهی جمعی پیدا نکند. در سطح رسانه حتی رسانه ملی، مدیرانی که بدون تجربه و علم رسانهای وارد شدهاند، ترجیح میدهند محتوا را محدود، هدایتشده و گاه دستوری کنند، به جای آنکه بستر ارتباط طبیعی با مخاطب را تقویت کنند. آنها چون نه سواد لازم را دارند نه تجربه این کار را، زمان را از بین می برند و به تبع تغییر مدیریت بعد از چند سال می روند و غالباً جایشان را به فردی با مشخصات روز اول خود می دهند!
دور و تسلسلی دردناک در مدیریت فرهنگی ایران سایه انداخته که در این گذار تاریخی اگر ریشه کن نشود و اگر ضابطه علمی به جایش ننشیند معلوم نیست چه بلایی به سرمان خواهد آورد و چگونه پیروزی در جنگ را به دشمن تقدیم خواهد کرد!
چنین رویکردی، علاوه بر تضعیف تابآوری فرهنگی، زمینهساز رهاشدگی و فشل شدن جریانهای مستند و تحقیقاتی میشود. در حوزه مستند، این وضعیت به شکل بارزتری مشاهده میشود. سینمای مستند در ایران اساساً به دو حوزه محدود شده است: جشنواره حقیقت و تولیدات تلویزیونی صداوسیما. نبود راهبرد مشخص و بودجه کافی، همراه با تمرکز صداوسیما بر محصولات زودبازده استودیویی، موجب شده است مستند بهعنوان ابزار ورود به زیست واقعی مردم، تحلیل اجتماعی و شکلدهی به آگاهی جمعی به حاشیه رانده شود. استودیوهای تلویزیونی به دلیل انتزاع از زندگی واقعی مردم، فاقد تعامل و نشانهشناسی فرهنگی هستند و به همین دلیل توانایی تقویت راهبرد «ای ایران بخوان» را ندارند. در حالی که مستند قویاً از این امکان برخوردار است. مدیومی که شدیداً تحریم شده حتی از سوی مدیران صداوسیما! این وضعیت نشان میدهد که مدیریت فرهنگی کشور با دو مشکل اساسی روبهروست: اول، فقدان ضابطه و راهبرد ملی در کلان فرهنگ و دوم، پراکندگی و جزیرهای بودن نهادها که موجب عدم همافزایی و تعارض منافع شده است.
نتیجه طبیعی این شرایط، کاهش تابآوری فرهنگی، ضعف تولید محتوای راهبردی و عدم توانایی مقابله با تهدیدات نرم خارجی است. به بیان دیگر، مسئله صرفاً محدود به یک جشنواره یا نهاد خاص نیست، بلکه کل ساختار مدیریت فرهنگی کشور، از سطوح تصمیمگیری تا تولید محتوا، فاقد هماهنگی و چشمانداز امنیتی-فرهنگی است.
در نهایت، کل ساختار فرهنگی ما – از جشنوارهها تا صداوسیما – جزیرهای عمل میکند. هر کدام بر اساس منافع کوتاهمدت یا دیدگاههای شخصی و باندی. این پراکندگی، تحقق «ای ایران بخوان» را سخت میکند. مدیریتها اغلب کنترلگرند تا تعاملی. مستند که میتوانست ابزار قدرتمندی برای ورود به زندگی واقعی مردم باشد، به حاشیه رفته – حتی گاهی از طرف خود مدیران صداوسیما تحریم شده!
مدیریت فرهنگی ما با دو مشکل بزرگ روبهروست: نبود راهبرد ملی منسجم و پراکندگی نهادها. نتیجهاش کاهش تابآوری، ضعف در تولید محتوای راهبردی و ناتوانی در برابر تهدیدات نرم است. این مسئله فقط یک جشنواره یا یک مرکز نیست؛ کل سیستم فرهنگی ماست که نیاز به هماهنگی و چشمانداز امنیتی-فرهنگی دارد.

