در تحلیل منتقدان سیاست خارجی غرب، نوبل صلح طی دو دهه گذشته به یک ابزار مداخله گرایی تبدیل شده است؛ ابزاری که در کنار قدرت رسانهای غرب، به ساختن «قهرمان»هایی کمک میکند که کارکرد اصلیشان نه در میدان داخلی کشورشان، بلکه در فضای بینالمللی وابسته به غرب تعریف میشود. این روند که توسط برخی پژوهشگران روابط بینالملل «قهرمانسازی مداخلهمحور» نامیده میشود، بر الگویی نسبتاً ثابت استوار است: برجستهسازی رسانهای، قربانی سازی داخلی، تأکید بر زنبودن، پیوند نمادین با ارزشهای لیبرال غرب، و نهایتاً بهکارگیری آن نماد در سیاست فشار.
نمونه روشن این الگو در سالهای اخیر، پرونده ماریا کورینا ماچادو در ونزوئلا است؛ فردی که در روایت منتقدان مادورو، پیش از مداخله رسانههای فراملی، چهرهای حاشیهای و فاقد پایگاه جدی بود. اما با حمایت رسانهای هدفمند، به نمادی بینالمللی تبدیل شد که بیشترین کارکرد سیاسی او در فضای بیرونی ونزوئلا رقم خورد، نه در متن جامعه ..
در تحلیل منتقدان ایرانی، اعطای نوبل صلح به نرگس محمدی دقیقاً ادامه همین روند است: انتخاب چهرهای که تصویر جهانیاش، در مقایسه با جایگاه داخلیاش، بهشدت بزرگنمایی شده و سپس در چارچوب فشارهای سیاسی بینالمللی مورد سوء استفاده قرار میگیرد. از این منظر، نوبل نه بهعنوان یک «جایزه صلح»، بلکه بهعنوان یک «ضریبساز سیاسی» عمل میکند؛ ضریبی که روایتهای اپوزیسیون خارجنشین را تقویت و مشروعیتبخشی میکند.
۱. نرگس محمدی؛ از ساخت تصویر رسانهای تا همنشینی با شبکههای بحرانساز
در روایت منتقدان داخلی، پرونده نرگس محمدی را باید در بستر ساختارهای رسانهای دید که سالهاست بخشی از آنان با مخالفان رادیکال و برخی گروههای معارض از جمله سازمان منافقین همپوشانی دارد. این روایت تأکید میکند که محمدی نه از یک جریان اجتماعی سازمانیافته و گسترده در داخل کشور برخاسته و نه در داخل پایگاه اجتماعی جدی دارد، بلکه او بیش از همه محصول چرخه رسانهای–سیاسی خارجنشین مداخله محور است؛ چرخهای که مأموریتش تولید مداوم تصویر بحران از کشورهای مستقل نظیر ایران و ونزوئلا است.
این تحلیل توضیح میدهد که ، شبکه رسانهای حامی او با شبکههای نزدیک به منافقین تداخل روایی پیدا کرده و هر رویدادی – صرفنظر از حقیقت آن – بهعنوان «سوخت جدید» برای روایت براندازانه استفاده میشود.
حادثه اخیر مشهد نیز نمونهای از همین الگو معرفی میشود. پیش از روشن شدن جزئیات و انتشار تصاویر، رسانههای برونمرزی مرتبط با جریانهای معارض، روایت امنیتیشده و اغراقشدهای تولید کردند. پس از انتشار فیلمها، روایت اولیه درگذشت یک وکیل بهسرعت تغییر کرد، اما خط اصلی – یعنی «حفظ وضعیت بحرانی» – بدون توقف ادامه یافت. این الگو در پرونده نرگس محمدی همواره مشاهده میشود: هر رویداد در داخل، بدون تأیید یا تکمیل اطلاعات، در قالبی شدیداً احساسی و بحرانمحور بازنشر میشود.
باید تصریح کرد این شبکه رسانهای، که بخشی از آن با جریانهای مخالف تندرو از جمله منافقین پیوند معنایی یا روایی دارد، در جستجوی «دمیدن در هر آتشی» است؛ چه اعتراض، چه حادثه امنیتی، چه پرونده قضایی، یا حتی یک درگیری محلی. منطق حاکم بر این روایتها، بهجای مطالبهگری یا اصلاحطلبی، پروژه فشار بیرونی برای براندازی تعریف میشود؛ پروژهای که جوایزی مثل نوبل، ضریبساز و تقویتکننده آن محسوب میشوند.
۲. پیوند ساختاری ماچادو، محمدی و راهبرد فشار خارجی
در یک گزارش تحلیلی تطبیقی، سه شباهت راهبردی میان پرونده ماچادو و نرگس محمدی برجسته میشود:
نخست، انتخاب نماد زن؛ زیرا زنبودن قابلیت بالایی برای همدلیسازی جهانی و ایجاد تصویر قربانی دارد.
دوم، ایجاد شکاف میان تصویر جهانی و واقعیت میدانی؛ جایی که رسانههای خارجی تصویر بزرگی میسازند که در جامعه داخلی همتراز اجتماعی ندارد.
سوم، استفاده از این نمادها نه برای اصلاح داخلی، بلکه برای فشار خارجی؛ یعنی تبدیل یک چهره رسانهای به ابزار فشار ژئوپلیتیک علیه دولت هدف.
در این چارچوب، در تحلیل منتقدان، نوبل صلح به نرگس محمدی بخشی از طرحی بزرگتر تلقی میشود: برندسازی سیاسی برای براندازی. در این نگاه، جایزه نه برای صلح، بلکه برای تقویت روایت اپوزیسیون رادیکال، تشدید فشار سیاسی، و ایجاد هزینه بینالمللی برای ایران اعطا شده است. این الگو در ونزوئلا علیه مادورو، در میانمار علیه دولت نظامی، و در روسیه و چین نیز علیه ساختارهای حاکم تکرار شده است.
از این زاویه، حادثه مشهد، شبکههای بیگانه، موج رسانهای برونمرزی و نوبل صلح، نه وقایعی جداگانه، بلکه اجزای یک «الگوی واحد» توصیف میشوند: استفاده از هر رخداد، هر بحران و هر فرد برای ساخت فضای دائمی بیثباتی و فشار بینالمللی با استفاده ابزاری از زنان.

