اجلاس داووس ۲۰۲۶ بیش از آنکه گردهمایی نخبگان اقتصادی باشد، صحنه عریانشدن واقعیتی بود که سالها زیر لایهای از ادبیات دیپلماتیک پنهان شده بود: نظم آتلانتیکی دیگر نه کار میکند، نه الهامبخش است و نه حتی مورد اجماع بازیگران اصلی خودش. سخنرانیهای امانوئل مکرون، اورزولا فوندرلاین و معاون نخستوزیر چین، هر یک به زبانی متفاوت، اما با پیامی مشترک، پایان یک توهم تاریخی را اعلام کردند؛ توهمی به نام «غرب واحد».
این یادداشت تلاش میکند نشان دهد چرا شکاف اروپا و آمریکا دیگر یک اختلاف گذرا نیست، چگونه ناتو از ستون امنیت جمعی به ابزار فشار تبدیل شده، چرا گرینلند و انرژی به میدانهای جدید تقابل بدل شدهاند، و چگونه چین خواسته یا ناخواسته در حال پر کردن خلأ هژمونیک آمریکا در تعامل با اروپا است.
شکاف اروپا و آمریکا: اتحاد بدون اعتماد
آنچه در داووس ۲۰۲۶ آشکار شد، نه اختلاف سلیقه، بلکه فقدان اعتماد راهبردی میان دو سوی آتلانتیک است. مکرون بیپرده از جهانی سخن گفت که در آن «قواعد جای خود را به زور دادهاند» و آمریکا را در کنار چین بهعنوان بازیگری معرفی کرد که از ابزارهای تجاری برای تحمیل منافع خود استفاده میکند. این بیان، شکستن یک تابوی قدیمی بود: نامبردن از آمریکا بهعنوان بخشی از مشکل، نه راهحل.
فوندرلاین محتاطتر سخن گفت، اما احتیاط او نیز نتوانست واقعیت را پنهان کند. تأکید او بر پایبندی به توافقها و انتقاد از تعرفههای آمریکایی، اعترافی ضمنی به این بود که اروپا دیگر نمیتواند سیاست خارجی و اقتصادی خود را بر اساس پیشبینیپذیری واشنگتن تنظیم کند. اتحاد آتلانتیکی، اگر زمانی بر ارزشهای مشترک استوار بود، امروز به همزیستی از سر اجبار تقلیل یافته است.
ناتو: از پیمان دفاعی تا ابزار معامله
ناتو، نماد نظم آتلانتیکی، در داووس ۲۰۲۶ غایب حاضر بود. هیچکس مستقیماً آن را زیر سؤال نبرد، اما همه درباره جهانی سخن گفتند که در آن، اتکای کامل به این پیمان دیگر عقلانی نیست. افزایش بیسابقه هزینههای دفاعی اروپا، بهویژه در سخنان فوندرلاین، نشانهای روشن است: اروپا خود را برای روزی آماده میکند که چتر امنیتی آمریکا یا کوچکتر شود یا مشروط.
بدتر آنکه ناتو از یک اتحاد مبتنی بر همبستگی، به ابزار چانهزنی سیاسی و اقتصادی آمریکا بدل شده است. امنیت اروپا دیگر «تعهد» نیست؛ کالایی است که قیمت دارد—از تعرفههای تجاری گرفته تا امتیازات ژئوپولیتیکی.
گرینلند و قطب شمال: جغرافیای فروپاشی اعتماد
گرینلند شاید از نظر جمعیتی کوچک باشد، اما از نظر نمادین، بزرگتر از آن است که به نظر میرسد. تأکید فوندرلاین بر حاکمیت دانمارک بر گرینلند، پاسخی دیپلماتیک اما قاطع به جاهطلبیهای آمریکا در قطب شمال بود. این منطقه، با منابع انرژی، مسیرهای کشتیرانی جدید و اهمیت نظامی فزاینده، به میدان رقابت قدرتهای بزرگ تبدیل شده است.
اینکه اروپا ناچار است در برابر متحد سنتی خود از حاکمیت یکی از اعضایش دفاع کند، نشان میدهد که شکاف آتلانتیکی دیگر نظری نیست؛ جغرافیا پیدا کرده است.
انرژی: رهایی از وابستگی یا تغییر ارباب؟
بحران انرژی پس از جنگ اوکراین، اروپا را به این نتیجه رسانده که وابستگی، فارغ از منبع آن، یک ضعف راهبردی است. آمریکا، با صادرات گاز و فشارهای قیمتی، نشان داد که حتی متحدان نیز میتوانند از انرژی بهعنوان ابزار نفوذ استفاده کنند. از این رو، تأکید اروپا بر انرژی هستهای و تجدیدپذیر، تنها یک انتخاب زیستمحیطی نیست؛ اعلام استقلال سیاسی است.
اما این مسیر، اروپا را به چین نزدیکتر میکند؛ کشوری که بازیگر اصلی زنجیره تأمین فناوریهای سبز است. این نزدیکی، انتخابی آرمانی نیست، بلکه نتیجه مستقیم بیاعتمادی به نظم آتلانتیکی است.
چین: شریک ناخواسته، اما اجتنابناپذیر
چین در داووس ۲۰۲۶ نقش «بزرگسال آرام اتاق» را بازی کرد. معاون نخستوزیر این کشور با ادبیاتی نرم، از تجارت آزاد و چندجانبهگرایی دفاع کرد همان ارزشهایی که زمانی پرچم آمریکا بود. برای اروپا، خسته از یکجانبهگرایی واشنگتن، این روایت وسوسهانگیز است.
اما اروپا بهدنبال جایگزینی یک هژمون با هژمونی دیگر نیست. آنچه در حال شکلگیری است، رابطهای عملگرایانه با چین است: همکاری اقتصادی گسترده، بدون واگذاری کامل استقلال سیاسی و امنیتی. با این حال، همین چرخش تدریجی، ضربهای جدی به ادعای رهبری جهانی آمریکا وارد میکند.
نتیجهگیری: نظم آتلانتیک، از افسانه تا مانع
اگر داووس ۲۰۲۶ یک پیام روشن داشت، این بود: نظم آتلانتیکی دیگر نه حافظ ثبات است و نه ضامن رفاه. این نظم، که زمانی چارچوبی برای همکاری و امنیت بود، امروز به مانعی برای استقلال اروپا تبدیل شده است. آمریکا از متحدانش اطاعت میخواهد، نه مشارکت؛ و این دقیقاً همان نقطهای است که اروپا را به بازاندیشی واداشته است.
ناتو، بهجای تضمین امنیت، نااطمینانی تولید میکند. انرژی، بهجای پیوند، به ابزار فشار بدل شده است. و ارزشهای مشترک، جای خود را به معاملات کوتاهمدت دادهاند. در چنین شرایطی، چرخش اروپا بهسوی استقلال راهبردی—حتی اگر به نزدیکی بیشتر با چین بینجامد—نه یک انتخاب ایدئولوژیک، بلکه واکنشی عقلانی به فروپاشی اعتماد آتلانتیکی است.
پایان نظم آتلانتیک لزوماً به معنای ظهور نظمی بهتر نیست. اما ادامه چسبیدن به نظمی که کار نمیکند، خطرناکتر از رها کردن آن است. داووس ۲۰۲۶ لحظهای بود که این حقیقت، برای نخستینبار، نه در محافل دانشگاهی، بلکه در بلندترین تریبونهای جهانی، با صدای بلند گفته شد.

