در سالیان گذشته، معادلهای نانوشته در فضای سیاسی کشور شکل گرفته است؛ معادلهای که در آن «گریز از مسئولیت» در هیئت «گریز از مرکز» بازتولید میشود. این الگو از حوادث سال ۱۳۸۸ بهتدریج نهادینه شد و تا امروز نیز به حیات خود ادامه داده است. در این چارچوب، مسئله اصلی نه کنش و تصمیم فاعلان سیاست، بلکه همواره «ساختار» و ذات «مرکز» معرفی میشود.
در سال ۸۸، جریانهای شکستخورده در انتخابات، بهجای بازخوانی عملکرد خود، «مرکز» را فاسد خواندند و با خلق تصویری آلترناتیو از وجهه خود، کوشیدند تا خود را در جایگاه «دیگریِ» مرکز بنشانند. این الگو در سالهای بعد نیز تکرار شد؛ با وعدۀ «راهی تازه»، به دنبال فتحالفتوح در پروژههایی چون «برجام»، «کرسنت»، «مهار تورم»، «مهار رکود»، «تعامل با جهان» و… رفتند. اما هنگامی که واقعیتهای جهان با تخیلات و ترهات سیاسی و اقتصادی آکادمیکمآبشان سازگار نیامد، بار دیگر مسئولیت ناکامیها متوجه «مرکز» شد، نه طراحان و مجریان سیاستها.
مسئولیتگریزان، چارهای جز فاصله گرفتن از مرکز ندارند. تا آنجا که محقق داماد از مسئولان عالی رتبه نظام، با وجود سالها حضور در مناصب کلان قضایی، اجرایی و نظارتی و…، بهجای پاسخگویی به عملکردش، خواستار «توبۀ نظام» میشود. یا با نادیدهگرفتن کارنامۀ رفقای چپگرای خود، که مالکیت خصوصی را در حد دوچرخه نیز تاب نمیآوردند، «تفکر چپ» را مسئول تمام ویرانیهای ایران میداند.
در واقع، گریز از مرکزِ برخاسته از «غربزدگیِ» جریانهای اصلاحطلب، به مرکزستیزی و در نهایت «غرببردگیِ» جریانهای برانداز انجامیده است. در این فضا، نوعی ناتوانی شناختی فراگیر شکل گرفته؛ ناتوانیای که امکان تحلیل مسائل بدون مقصرسازی از «مرکز» را از میان برده است. بمباران مداوم شناختی ـ از رسانههای مزدور تا نخبگان دانشگاهی و فرهنگی و اجتماعی و حتی مسئولان خرد و کلان ـ همگی در یک نقطه همگرا شدهاست: القای این گزاره که تمام مشکلات اقتصادی، فساد، ناکارآمدی و اختلاسها و…، محصول «آنها»ست. ضمیر «آنها» سیال است، گاهی سپاه، گاهی بیت رهبری، گاهی مجلس، گاهی آخوندها، گاهی آقازادهها، گاهی روسیه و چین، گاهی دولت؛ اما این سیالیّت در یک نقطه متمرکز میشود: «مرکز» همان «نظام جمهوری اسلامی» یا «ولایت فقیه» یا «شخص امام خامنهای» است.
تداوم این وضعیت، مرکزستیزی را به اوج خود رسانده و موجب شده هر تکان اقتصادی یا سیاسی، بالقوه به بحرانی رادیکال و حتی به یک «جنگ» اجتماعی تبدیل شود. در این میان، مواردی دیده میشود که خانوادههای قربانیان حوادث، بدون سند یا قرینهای روشن، ضارب عزیزان خود را «حکومت» میدانند؛ پدیدهای خطرناک که بیتردید در آینده نزدیک، بحرانهای انباشته و فزایندهای را به همراه خواهد داشت.
فراتر از کلیشههایی چون «لزوم اصلاح ساختارها» یا «عقلانیت مسئولان»، آنچه امروز ضرورت دارد، برنامه ریزی کلان برای مبارزه با فرهنگ مرکزستیزی، در کنار کنترل پدیده مرکز گریزی احتمالی مسئولان فعلی در آینده، و بازبینی فوری و عمیق برنامههای فرهنگی و امنیتی کشور است؛ یا افزودن مؤلفههای جدید به راهبردها و تکنیکهای عملیاتی. افزونههایی که بر تکرار عادتوارهها و فانتزیهای «جهاد تبیین متداول» متکی نیستند، بلکه ناظر به معنای دقیق «جهاد» و «تبیین» در میدان واقعی یک «جنگ» تمامعیار شناختی و نظامیاند.

