چرا فروش هجده میلیاردی فیلم سینمایی «مجنون»، خبر از شکست هدفگذاری سازمان اوج میدهد؟
یک ماه پیش بود که سازمان هنری رسانهای اوج، در اطلاعیهای در صفحۀ اینستگرامش اعلام کرد «مجنون، پُرفروشترین فیلم دفاع مقدس سینمای ایران شد». خبری کوتاه و موجز که میخواست با آن، جایگاه ویژهای را برای فیلم سینمایی مجنون در تاریخ سینمای دفاع مقدس بسازد؛ پُرفروشترین فیلم تاریخ آن هم در آستانۀ شانزده میلیاردیشدن!
این ذوقزدگی برای گیشۀ شانزدهمیلیاردی در حالی بود که در آن زمان، ده فیلم اول سال بر حسب فروش، هر کدام بالای پنجاه میلیارد تومان فروخته بودند _ و امروز یازده فیلم، آن هم در حالی که مجنون به حدود نوزده میلیارد رسیده و در رتبۀ بیستویکم فروش قرار دارد _ و با توجه به قیمت بلیط در سال 1404 (در بازهای میان 60 تا 110 هزار تومان) مجنون تنها توانسته بود چیزی حدود 160 تا 320 هزار مخاطب را به سینما بکشاند. وضعیت سینمای ژانر دفاع مقدس در چهل سال گذشته البته به بدی آمار مجنون نیست و فیلمی مانند «عقابها» در زمان خودش نزدیک به ده میلیون نفر را به سینما کشانده؛ آن هم زمانی که ده میلیون نفر، حدود یکچهارم جمعیت کشور را تشکیل میدادند.
آنچه که مجنون را با شانزده میلیارد تومان در نقطۀ پُرفروشترین فیلم تاریخ دفاع مقدس قرار میدهد، تنها تورمی است که بلیط سینما را طی ده سال، از 10 هزار تومان به 110 هزار تومان رسانده، و الا طبعاً فیلمی با میانگین 250 هزار مخاطب نمیتوانست و نمیتواند از «اخراجیها 2» با حدود پنجونیم میلیون مخاطب پُرفروشتر باشد و این پُرفروشی را نیز به عنوان دستاوردی بزرگ، در بوق و کرنا کند. وقتی مسئله صرفاً آمار و ارقام روی کاغذ و ردیفکردن صفتهای «ترین» برای خرید ویو در اینستگرام باشد، وضعیت بهتر از این نمیشود.
مسئله اما در نهایت این اعلان پُرطمطراق و بازیهای رسانهای و جایگاه واقعی فروش و تعداد بلیطهای فروختهشده نیست. راستش در این وضعیت اقتصادی که قیمت دلار و طلا تصاعدی روزانه _ و حتی ساعتی _ دارد و کار کَموکیف سفرۀ زندگی به نقطۀ بحران رسیده، اینکه فیلمی چقدر فروخته و با چند بلیط و آیا واقعاً در قلۀ تاریخ قرار گرفته است یا نه؛ اصلاً اهمیتی ندارد که تازه بخواهیم بعد از یک ماه به آن بپردازیم. مسئله چیز دیگری است و مخلص کلام، حرف دیگری.
زمانی احسان محمدحسنی، مدیر سابق سازمان اوج، در یکی از سخنرانیهایش گفته بود «آقای رئیسجمهور! بحث ما با شما دعوای کودکانهای از جنس دادن مرغ و سیمرغِ جشنوارۀ فیلم فجر نیست. به مردم آدرس غلط ندهید. بحث بر سر این است که به زور میخواهید حُقنه کنید که دورۀ انقلاب و تفکر انقلابی منقضی شده است و مردم آثار انقلابی نمیخواهند. «بادیگارد» امروز تبدیل به یک «نماد» شده. ممکن است بفرمایید این مردمی که از آن نام میبرند دقیقاً چه کسانی هستند؟ منظورتان از مردم، جمع محدودی از جِنتلمنهای فستیوالچی هستند و یا کسانی که در پیادهروی اربعین حسینی در جادههای آسمانیِ منتهی به کربلا حضور دارند و یا کسانی که راهپیمایی 22 بهمن و حماسۀ طوفانیِ 9 دی را آفریدند هم از نگاه یاران شما مردمند؟! با این حساب بادیگارد را مردم در آغوش گرفتهاند؛ ببینید …» .
آن زمان که محمدحسنی این جملات را به زبان آورد و ارزش دستکش ننه عصمت جشنوارۀ عمار را از هر مرغ و جایزه و فستیوال سینماییای گرانبهاتر اعلام کرد، چهار سال از عمر سازمان اوج میگذشت و سریال «آسمان من» و فیلمهای «بادیگارد»، «ایستاده در غبار» و «هیهات» تنها محصولات سینماتیکی این سازمان محسوب میشدند. چنانکه خود محمدحسنی در آن سخنرانی اشاره میکند، سازمان او مخاطبانش را مردمی میدانست که دل در گرو انقلاب و آرمانهایش داشتند و حماسۀ نهم دی را رقم زده بودند. از نگاه او تولید محصولی در حد و اندازۀ «بادیگارد»، آن هم برای چنین مخاطبانی، ارزشمند بود و نه تولید آثاری برای جنتلمنهای فستیوالچی.
از نیمۀ دوم دهۀ نود اما رفته رفته «اوج» تصمیم به تغییر مسیر خود گرفت. برای مؤسسۀ احسان محمدحسنی تولید فیلمی مشابه «نجات سرباز رایان» استیون اسپیلبرگ اولویت جدیتری پیدا کرد و تصور کرد باید مخاطبان «9 دی»اش را کنار بگذارد و برای جامعۀ مخاطب دیگری فیلم بسازد. اینطور شد که ساخت آثار صریح و بیپروایی چون «بادیگارد» به حاشیه رفت و «تنگۀ ابوقریب» و «روز صفر» روی بورس آمد؛ میزانسنهای آمریکایی و انسانهای تخت و بیهویتی که آرمان روشنی نداشتند، یا حداقل سازمان ترجیح میداد کارکترهایش آرمانهای اسلامی و انقلابی را فریاد نزند و بیشتر جملاتی با ترجیعبند «ملّی» به زبان بیاورند.
علت این تغییر مسیر و ذائقه هم روشن بود؛ سازمان تصمیم گرفته بود با جامعۀ مخاطب _ به زعم خودش _ بزرگتری سخن بگوید و برای آنها فیلم بسازد، همانهایی که در ادبیات رسانهای و شبهجامعهشناسانه به «قشر خاکستری» مشهورند. لذا با این پیشفرض که ایستادن در نقطۀ به تصویرکشیدن «انسانهای انقلاب» و جارزدن آرمانهای انقلاب میتواند باعث پسزدن این قشر شود _ چرا که براساس تحلیل سیاستگذاران اوج، قشر خاکستری نه نسبتی با انقلاب دارد و نه تعلق خاطر روشنی به آموزههای اسلام _ سازمان در رویکردی تازه تصمیم گرفت تصویرگر جهان تخت و بیهویتی باشد که _ احتمالاً _ مخاطب بیشتری را به همراه میآورد.
با توجه به این تصمیمگیری و تغییر دستفرمان است که فروش محدود و مخاطب محدودتر «مجنون» و پایکوبی اوج از فروش شانزده میلیاردیاش، مورد توجه قرار میگیرد. خاصه وقتی که میزان فروش و مخاطب فیلمهای چند سال گذشتۀ این سازمان را هم در نظر بگیریم و با حسب تورم قیمت بلیط، به این نتیجه برسیم که میان «مجنون» و «غریب» و «روز صفر»، تفاوت چشمگیری در میزان مخاطب وجود ندارد و چه بسا روز صفر و غریب که در سالهای 1401 و 1402 اکران شده و هر کدام ده میلیارد فروختهاند، بیشتر از مجنون مخاطب داشتهاند. و خاصهتر اینکه پروژۀ متفاوت و پُر سروصدای «پرویزخان»، حتی همین میزان را هم نفروخته. ماجرا آنجایی جالبتر میشود که بدانیم «بادیگارد» ابراهیم حاتمیکیا در سال 95 بیش از یک میلیون مخاطب داشت. این یعنی مخاطبان محصولات اوج، برخلاف هدفگذاری سازمان که منجر به تغییر دستفرمانش شده، سال به سال، کم و کمتر میشوند.
با این وضعیت و آمار و ارقام، آیا نباید به این تغییر دستفرمان با عینک نقادانه نگاه کرد و از مسئولان اوج پرسید که آن هدف جذب قشر خاکستری، چرا به نتیجه نرسیده و تا چند سال دیگر بناست بابت این تصور اشتباه، هزینۀ مادی و معنوی از بیتالمال خرج شود؟ مگر تنگۀ ابوقریب، روز صفر و پرویزخان ساخته نشد تا مخاطبان بیشتری پای سفرۀ اوج بنشینند؟ پس این مخاطبان بیشتر کجایند؟ چرا قشر خاکستری برای دیدن این آثار هویتزداییشده صف نمیکشد؟ راستی پروژۀ سینمایی رستم و سهرابی که از پاییز سال گذشته اوج تولیدش را به عهده گرفته و امروز هم تولیدش متوقف شده، آن هم با فیلمنامهای از مهدی یزدانیخرم، آیا بنا بوده تجربهای متفاوت از تجربیات چند سال اخیر سازمان باشد؟ یا آنکه دستفرمان همچنان همان است و مسئولان اوج بنا نیست عبرت بگیرند؟
این روزها که بازار «برخورد با دیوار سخت واقعیت»گفتنها داغ و پُرطرفدار است، کاش عدهای هم این را به اوج و تصمیمگیرانش بگویند، تا بلکه سکانداران این سرمایۀ گرانبهای هنر انقلاب، به خودشان بیایند و با مرور سادۀ همین آمار و ارقام _ و البته مرور آمار محرمانۀ واقعیتر _ پی به دستفرمان اشتباهی که اتخاذ کردند ببرند. دست از آدرس غلط دادن و به آدرس غلط رفتن بردارند و به حرفهای احسان محمدحسنی گوش بدهند که گویی خطاب به خود آنها گفته بود «به زور میخواهید حُقنه کنید که دورۀ انقلاب و تفکر انقلابی منقضی شده است و مردم آثار انقلابی نمیخواهند؛ [اما میبینید که] «بادیگارد» امروز تبدیل به یک «نماد» شده». به مسیر درست گذشته بازگردند، تصویرگر مجاهدتهای «انسان انقلابی» شوند و بار دیگر، چنانکه احسان محمدحسنی در بهمن 1394 گفته بود، برای مخاطب «9 دی»ساز، فیلم بسازند؛ فیلمهایی که در آن، کارکتر اصلی اِبایی نداشته باشد که در لنز دوربین زُل بزند و بگوید «من اومدم از شخصیت نظام دفاع کنم…».
