شاید برای اولین بار بعد از دههها، اروپاییها دارند همان طعم تلخی را میچشند که سالها «استعمار و طمع به سرزمین دیگران» نامیده میشد. اینبار نه در آفریقا و خاورمیانه، بلکه در حیاط خلوت خودشان. و همزمان، امپریالیسمِ آمریکا با اشتهای «جهانخواری» بار دیگر نشان داد حتی مرزِ متحد و غیرمتحد را هم چندان جدی نمیگیرد. بعد از عملیات پرسروصدای آمریکا در ونزوئلا، نگاهِ واشنگتن دوباره به شمالِ یخزده برگشته است: گرینلند.
ماجرا تا همین چند وقت پیش شبیه یک شوخیِ سیاسی بود؛ همان جنس حرفهایی که از ترامپ زیاد شنیدهایم: بزرگ، غافلگیرکننده، و در ظاهر غیرواقعی. اما اینبار لحن و زمانبندی فرق دارد. کاخ سفید علناً میگوید ترامپ و تیمش «گزینههای مختلف» برای بهدست آوردن گرینلند را بررسی میکنند و حتی «گزینه نظامی» را هم از پیش رد نمیکنند. همین یک جمله کافی بود تا اروپا از حالت تعارف بیرون بیاید و بیانیهای کمسابقه صادر کند: گرینلند متعلق به مردم خودش است و فقط دانمارک و گرینلند حق تصمیمگیری درباره آینده آن را دارند؛ امنیت قطب شمال هم باید در چارچوب اصول منشور سازمان ملل—حاکمیت، تمامیت ارضی و مصونیت مرزها—و با همکاری جمعی در ناتو تأمین شود، نه با زبانِ تهدید.
برای فهمیدن حساسیت ماجرا باید بدانیم گرینلند بزرگترین جزیره جهان است؛ سرزمینی عظیم با جمعیتی کم و پراکندگی بالا، اما جایگاهی استراتژیک در قطب شمال و اقیانوس اطلس. از نظر سیاسی، گرینلند «قلمرو خودگردان» در پادشاهی دانمارک است؛ یعنی اداره داخلیِ گسترده دارد، اما در چارچوب دانمارک تعریف میشود و موضوعاتی مثل سیاست خارجی و دفاعی در مدار کپنهاگ و سازوکارهای مشترک قرار میگیرد. همین ویژگی—خودگردانی در کنار وابستگی حاکمیتی—به گرینلند هم بُعد حقوقی میدهد هم بُعد ژئوپلیتیک: جایی که نه یک کشور کاملاً مستقل است و نه یک استان عادی؛ و دقیقاً همین مرزِ خاکستری، نقطهای است که سیاستِ زور میتواند روی آن فشار بیاورد.
وقتی ناتو هم از طمعِ واشنگتن در امان نیست
اینجاست که تصویر «خوی استعماری آمریکا» دوباره جلوی چشم میآید؛ نه به معنای استعمار کلاسیک قرن نوزدهم، بلکه استعمارِ مدرن با ابزارهای امروز: فشار سیاسی، تهدید نظامی، بازی رسانهای، و معاملهسازی زیر سایه قدرت. وقتی واشنگتن درباره «بهدست آوردن» سرزمینِ یک عضو ناتو حرف میزند، پیامش فقط برای دانمارک نیست؛ برای کل متحدان است: اتحاد تا جایی معتبر است که با اراده قدرت مسلط تضاد نداشته باشد. به بیان سادهتر، اگر منفعت آمریکا اقتضا کند، حتی «متحد» هم مصونیت قطعی ندارد. همین است که اروپاییها با زبان حقوق بینالملل پاسخ میدهند؛ چون دقیقاً میخواهند مقابل منطق «حق با زور است» سد بسازند.
ترامپ برای افکار عمومی یک روایتِ روی پرده دارد: «امنیت ملی» و «بازدارندگی در قطب شمال» در برابر روسیه و چین. او و اطرافیانش بارها چنین گفتهاند که گرینلند از نظر امنیتی «فوق استراتژیک» است و آمریکا برای کنترل وضعیت جدید قطب شمال به آن نیاز دارد. روی کاغذ، این استدلال بیربط هم نیست: قطب شمال با ذوب شدن یخها در حال تبدیل شدن به مسیرهای تازه کشتیرانی و میدان رقابت قدرتهای بزرگ است، و گرینلند بهعنوان یک پل ژئوپلیتیک در شمال اطلس جایگاه ویژهای دارد. اما تناقضِ اصلی همانجاست که اروپاییها هم به آن اشاره میکنند: اگر مسئله فقط امنیت است، آمریکا همین حالا هم در گرینلند حضور نظامی دارد و با دانمارک سازوکارهای دفاعی و توافقهای عملیاتی دارد؛ یعنی برای افزایش حضور، تقویت پایگاهها یا توسعه زیرساختهای دفاعی، الزاماً نیازی به «مالکیت» نیست. پس چرا زبانِ تملک و تصرف؟
اینجا پای اهداف پشت پرده وسط میآید؛ اهدافی که در سیاست معمولاً بلند گفته نمیشوند، اما از رفتارها و جهتگیریها قابل حدساند. یکی از مهمترینها «منابع طبیعی» است: گرینلند بهخاطر ذخایر معدنی و ظرفیتهای بالقوه در حوزه انرژی و مواد حیاتی برای فناوریهای پیشرفته، وسوسهبرانگیز است. در دنیایی که رقابت تکنولوژیک و نظامی به مواد خامِ خاص وابستهتر شده، دسترسی انحصاری یا برتر به چنین منابعی میتواند یک برگِ بزرگ قدرت باشد. هدف دوم «ژئوپلیتیکِ نفوذ» است: کنترل یا دستکم شکلدهی به آینده گرینلند یعنی نفوذ مستقیم در یک گلوگاهِ امنیتی و دریایی. هدف سوم هم «نمایش قدرت و میراثسازی» است: ترامپ سیاست را مثل برند میبیند؛ یک تصرف یا «خرید تاریخی» میتواند به عنوان دستاوردی نمادین در کارنامهاش بنشیند—حتی اگر در عمل، نتیجهاش بیشتر امتیازگیری باشد تا الحاق رسمی.
و دقیقاً همینجاست که گزاره «هرجا خلأ قدرت ببیند، برای تحمیل ارادهاش پیشروی میکند» معنی پیدا میکند. گرینلند با جمعیت اندک و اقتصاد محدود، بهتنهایی توان بازدارندگی ندارد و دانمارک هم از نظر قدرت سخت قابل مقایسه با آمریکا نیست. اروپا نیز، با وجود بیانیههای محکم، در عمل با یک عدمتقارن بزرگ روبهروست: قارهای که بخش مهمی از امنیتش را سالها بر ستون آمریکا بنا کرده، حالا باید در برابر همان ستون، زبان «خط قرمز» به کار ببرد. همین عدمتقارن است که تهدید را واقعی میکند، چون طرفِ قوی میتواند با حداقل هزینه، بیشترین فشار را بسازد: از تهدید و روانسازی رسانهای تا کشاندن دانمارک به یک دوگانه سختِ «امتیاز بده یا بحران خلق کن».
از سوی دیگر، در واشنگتن هم یک دوصدایی دیده میشود که خودش بخشی از تاکتیک است. در سطح علنی، سخنگوی کاخ سفید از «گزینه نظامی» حرف میزند؛ در پشتپرده، وزیر خارجه به قانونگذاران میگوید هدف «خرید» است و تهدیدها بیشتر برای فشار به دانمارک جهت مذاکره است. این ترکیب چماق و هویج، همان سبک آشنای ترامپ است: بالا بردن سقف تهدید برای پایین آوردن قیمتِ امتیاز. حتی اگر خرید واقعی هرگز رخ ندهد، همین فشار میتواند نتیجه بدهد: امتیازهای معدنی، افزایش حضور نظامی، قراردادهای انحصاری، یا تغییر قواعد بازی در قطب شمال به نفع آمریکا.
حاصلِ این کشمکش، فقط یک دعوای جغرافیایی نیست؛ یک آزمون بزرگ برای نظم بینالملل است. اروپا میگوید امنیت قطب شمال باید جمعی باشد و زیر چتر اصول حقوقی و ناتو پیش برود؛ آمریکا زبانِ تملک را وارد همان چارچوب کرده و عملاً میگوید قدرتِ برتر میتواند قواعد را جابهجا کند. اگر این مسیر عادی شود، پیامش فراتر از گرینلند است: اینکه در جهانِ جدید، «متحد بودن» هم ضمانت کافی نیست؛ و وقتی توازن قوا بهشدت نابرابر باشد، حرفِ آخر را نه حقوق، که قدرت تعیین میکند. همین است که بیانیه اروپا، بیش از آنکه فقط دفاع از دانمارک باشد، دفاع از ایدهی مرزها و حاکمیت به عنوان خط قرمزِ قابلفهم برای همه دنیاست—قبل از آنکه «تراملند» به یک شوخیِ تلخِ تاریخ تبدیل شود.

