زیر سایه جنگندههایی که از فراز آسمان بیروت عبور میکردند، جمعیتی میلیونی با اشک و فریاد، پیکر سیدحسن نصرالله را بدرقه کردند. این وداع، پژواک صدای حق و نشانه زنده بودن حزبالله بود. خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: خیابانها پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، بیدار شده بودند. صدای گامهایی که از دور و نزدیک میآمد، آرامآرام به هم پیوست؛ گویی شهری میخواست یکصدا راه برود. پیکری بر دوش جمعیت بود که سالها نامش با تحولات منطقه گره خورده بود؛ نام شهید سید حسن نصرالله. تشییع او تنها یک مراسم رسمی نبود؛ لحظهای بود که تاریخ معاصر لبنان در قاب خیابان ثبت میشد. مردی که سالها در جایگاه دبیرکلی حزبالله لبنان سخن گفته و تصمیم گرفته بود، اینبار بیکلام در میان مردمی حرکت میکرد که برای وداع آمده بودند. شرایط، عادی نبود. منطقه همچنان در التهاب بهسر میبرد و تهدیدهای امنیتی، بخشی از فضای پیش از مراسم را شکل داده بود. تدابیر شدید امنیتی در ورودیهای بیروت و مسیرهای منتهی به محل تشییع برقرار بود. با این حال، جمعیت از حرکت نایستاد. اتوبوسها از شهرهای جنوبی، خودروها از بقاع، و گروههایی حتی از خارج لبنان خود را رسانده بودند. در میان این انبوه جمعیت، چهرههایی دیده میشد که تنها برای حضور نیامده بودند؛ آمده بودند تا ثبت کنند. چند نویسنده، هر کدام با دفترچهای در دست یا ضبطصوتی روشن، خود را به مراسم رسانده بودند تا از دل این ازدحام، روایت شخصیشان را بیرون بکشند. حاصل آن حضور، کتاب «خسوف در بیروت» شد که متشکل از چند روایت مستقل است. روایتهایی که نه از پشت میز، بلکه از دل خیابان و از میان جمعیت شکل گرفته است. حالا یکسال از آن تشییع باشکوه و اقتدار میگذرد. قرار است به روایتهایی بپردازیم که اینبار نه در دل عکس و تصویر بلکه با قلم به ثبت رسیده است.
زرد قناری، زرد نور، زرد زندگی
دوم اسفند، برای مهدی قزلی فقط یک تاریخ در تقویم نبود؛ سالگرد درگذشت پدرش بود. قصد نداشت سفر برود. اما هادی، دوستش، اصرار کرده بود: «سه روز دیگر تشییع است. خودت را برسان. باید این تشییع را درک کنی.» پرسشی از همان روزهای نخست شهادت ذهن قزلی را رها نمیکرد: آیا با رفتن سید حسن نصرالله، کار حزبالله لبنان تمام میشود؟ وابستگی و دلبستگی مردم به شخص او بیش از هر چیز دیگری به چشم میآمد. آیا این پیوند، با فقدان او فرو میریزد یا شکل دیگری پیدا میکند؟ هنوز هم در جنوب بیروت، ساختمانی فروریخته مانند دندانی شکسته در دهان شهر ایستاده است؛ همانجا که سید را از آنان گرفت. قزلی با دیدن آن خرابه میگوید: «این همه اطلاعات دقیق را نمیشود یک جاسوس به اسرائیل بدهد. اصلاً خود سید حسن هم اینهمه جزئیات از رفتوآمدهایش نداشت.» هادی که کنارش ایستاده، پاسخ میدهد: «ترکیبی بوده. ترکیبی از تکنولوژی هوش مصنوعی و نیروی انسانی. گراف ارتباطات موبایلها، رفتوآمدها، تجمعها در طول زمان، با تأیید عامل انسانی. این کارِ یکی دو روزه نیست. برای پیجرها سالها وقت گذاشتند. هیچ ضربهای به اندازه ضربه پیجرها مهم نبود.» همین جمله، قزلی را به حادثه تلخ پیجرها برمیگرداند؛ حادثهای که مجروحانش حاضر بودند خودشان کور شوند اما خاری در پای سید نرود. با این حال، کسی نمیدانست پس از آن، دیگر قرار نیست صدای پرصلابت او را بشنوند که از بلندگوها حکم جهاد بدهد. در این شهر، انگار مردان برای شهادت متولد میشوند. قزلی و همراهانش راهی مارون الراس میشوند. هنوز در جنوب بیروتاند؛ میان ویرانیهایی که شبیه هماند. خانهها وقتی ایستادهاند، تفاوت دارند؛ اما وقتی فرو میریزند، همه به تلی از آوار تبدیل میشوند. با این حال، زندگی جریان دارد. مغازهای باز است، کودکی میدود، زنی کیسه نان در دست دارد. حتی دیدن پرچم ایران کنار مجسمه قاسم سلیمانی در میان این خرابهها، معنایی دوگانه پیدا میکند؛ هم یادآور جنگ، هم یادآور پیوند. اسرائیل حتی درختها را از ریشه درآورده بود؛ گویی میخواست دلبستگی مردم را هم بخشکاند. اما ساختمانی در نقطهای که از سمت مرز دیده میشد، هنوز ایستاده بود با دو پرچم بر سر در: یکی «یاحسین» و دیگری پرچم زرد حزبالله. زرد قناری، زرد نور، زرد زندگی. قزلی برای پاسخ به همان پرسش به مراسم رفت: آیا نصرالله بعد از سید زنده است یا نه؟ مراسم در ورزشگاهی میان بیروت و ضاحیه برگزار میشد. مسیر از ضاحیه به بیروت و بازگشت دوباره به ضاحیه، جایی که قرار بود پیکر به خاک سپرده شود. جمعیت موج میزد. دو صف شکل گرفته بود؛ زنان در یک سو، مردان در سوی دیگر. پرچمها در دستها میرقصیدند؛ سبزِ جنبش امل، و بیش از همه زرد حزبالله. کودکان هم بودند؛ حتی نوجوانانی که آنان را «سربازان نوپا» مینامیدند. نیمی از ورزشگاه در اختیار زنان بود. تصویری که توجهش را جلب کرد، دخترانی بودند بیحجاب که تصویر سید یا پرچم حزبالله را در دست داشتند. صدای سید از بلندگوها پخش میشد و جمعیت گاه یکصدا فریاد میزد: «لبیک یا نصرالله.» در میانه برنامه، جنگندههای اسرائیلی در ارتفاع پایین عبور کردند. لحظهای که میتوانست جمعیت را پراکنده کند. اما بهجای عقبنشینی، شعار «هیهات منالذله» به آسمان پرتاب شد. تابوتها وارد ورزشگاه شدند. موسیقی کارن همایونفر در پسزمینه نشسته بود؛ بیآنکه بر صحنه غلبه کند، اما فضا را سنگینتر میکرد. شبکه المیادین جمعیت را حدود یکمیلیون و چهارصد هزار نفر برآورد کرد و خبرگزاری خبرگزاری فرانسه از رقمی نزدیک به یکمیلیون و ششصد هزار نفر نوشت. این اعداد، از حجم تردیدهای قزلی کم میکرد. در کوچهها، مردم آب و جارو میکردند؛ رسمی قدیمی برای استقبال از مهمان. نشانهای از اینکه این شهر، خود را شکستخورده نمیداند. قزلی گوشهای نشست و تلفنش را بیرون آورد. میان پیامها، ویدیویی توجهش را جلب کرد؛ سخنان غدی فرنسیس، خبرنگار مسیحی لبنانی. از او پرسیده بودند: «آیا غدی فرنسیس در تشییع حسن نصرالله پیروز شرکت میکند یا حسن نصرالله شکست خورده؟» فرنسیس بیدرنگ پاسخ داده بود: «پیروز. تا ابد پیروز. او خودش گفت به امید دیدار با پیروزی خون بر شمشیر. خون او بر شمشیر پیروز است؛ با میلیونها نفری که در تشییعش شرکت میکنند، با ادامه تپش مقاومت در ملتش، با بازگشت مردم جنوب به خرابهها و بازسازیشان، با نسلهایی که روایتش خواهند کرد.» قزلی مینویسد: این پاسخ، تیر خلاص بود بر تردید من. او آمده بود ببیند آیا نصرالله بعد از سید زنده است یا نه؛ و پاسخ را نه در تحلیلهای سیاسی، که در خیابان، در جمعیت، در پرچمهای زردی که میان آوار بالا میرفتند، پیدا کرد.
انا علی العهد
مسعود نجابتی، طراح و خوشنویس شناختهشده، روایتش را آرام و بیادعا آغاز میکند؛ انگار نه از یک مأموریت تاریخی، که از سفری معمولی حرف میزند. میگوید چند هفته پیش از مراسم تشییع سید حسن نصرالله با دوستان لبنانیاش در تماس بوده؛ قرار بوده در لبنان باشد، شاید کمکی از دستش بربیاید. نه تاریخ مراسم قطعی بود، نه کاری مشخص به او سپرده شده بود. فقط میدانست خانهای عزادار است و رسم رفاقت این است که در چنین روزهایی کنار صاحبعزا بایستی. با شوخی و خنده از همکارانش خداحافظی کرده بود؛ شوخیهایی از جنس همان رفاقتهای همیشگی. اما پشت آن خندهها، تهنشین دلش چیز دیگری بود؛ حس رفتن به دل خطری که واقعی بود. از خانواده هم مثل همیشه خداحافظی کرد؛ همان خداحافظیهای تکراریِ مردی که زیاد میرود و میداند نبودنش آسان نیست. اما این بار، دلش جای دیگری بند بود. اولین سفارش، طراحی شعار «إنا علی العهد» بود؛ شعاری که بعدتر بر در و دیوار بیروت نشست. نجابتی میگوید وقتی آن طرح متولد شد، حس کرد قرار است نشانهای شود برای عهدی جمعی. شهر حالوهوای خانهای را داشت که عزیزش را از دست داده؛ هر کس گوشهای از کار را گرفته بود و او هم میخواست سهمی داشته باشد، هرچند کوچک. ناگهان پیشنهاد طراحی «ضریح» مطرح شد؛ سازهای مکعبی که قرار بود نماد مراسم باشد. جا خورد. ضریح برای ذهن او یادآور حرمها بود، نه یک سازه مدرن در میانه یک استادیوم. اما وقتی طرحهای سهبعدی را دید، فهمید باید دل به کار بدهد. میان پوشههای سالهای دورش گشت؛ میان همه زندگی حرفهایاش. طرحی قدیمی برای گنبد مصلای تهران را بیرون کشید؛ طرحی که از جوانی تا سپیدی مو همراهش آمده بود. وقتی روی سازه نشست، دلش لرزید. گفت انگار سالها پیش این را برای همین لحظه کشیده بودم. زمان کم بود، امکانات محدود، لبنان تازه از جنگ بیرون آمده. چاپ بنری به آن ابعاد، خودش معجزهای کوچک بود. شبانه رفتند محل اجرا و دیدند همان گروه خسته، با جرثقیل و عزم جدی، بنر را بالا میبرند. نجابتی میگوید آن صحنه برایش درس بود؛ وقتی دلها یکی باشد، کمبود امکانات رنگ میبازد. اما ضربه اصلی وقتی بود که دوستی بیمقدمه گفت: «احتمالاً طراحی سنگ مزار هم با توست.» خشکش زد. پیشتر سنگ مزار بزرگان را طراحی کرده بود، اما این یکی فرق داشت. نام سید مقاومت که میآمد، دلش میلرزید. از یکسو میگفت لبنان هنرمندان شایسته خودش را دارد؛ از سوی دیگر، ته دلش آرزو میکرد این توفیق نصیبش شود. میگوید این کار را برای توشه آخرتش میخواست؛ برای روزی که چیزی جز عمل آدم همراهش نیست. در نهایت پذیرفت. برخلاف سلیقه مدرن گروه، این بار قرار بود طرحی کلاسیک و شبیه مزار علما باشد. متن را که دید، فهمید باید ساده و متین کار کند. بسمالله گفت و دست به قلم برد. وقتی طراحی تمام شد، انگار باری از دوشش برداشته شد. روز مراسم به ورزشگاه نرفت؛ کنار مزار ماند. میترسید از آن فاصله بگیرد و دیگر نتواند برگردد. دلش همانجا بود. مراسم که تمام شد، با خودش گفت اگر از تمام سالهای کار هنریاش فقط همین یک اثر بماند، راضی است. شاید اجر همه آنچه بینام و بیهیاهو برای خدا و اهلبیت انجام داده، همین باشد. و بعد تلفنهای خانواده. انتظار داشت بپرسند کی برمیگردی؛ خستهایم از این همه نبودنت. اما حرفشان چیز دیگری بود: اگر کاری مانده، بمان و انجام بده. نجابتی میگوید آن لحظه فهمید این کار فقط یک طراحی نبود؛ عهدی بود که میان دلها بسته شده بود. عهدی که حالا روی سنگ مزار نشسته، اما ریشهاش در ایمان و محبت مردمی است که عزیزشان را بدرقه کردند.
مردی که صدایش خاموش نشد
حامد عسکری، شاعر و نویسنده، میگوید میتوانست روایتش را از جنوب لبنان آغاز کند؛ از روستاهایی که هنوز رد پوتین سربازان اسرائیلی روی فرش خانهها مانده بود. از باغهایی که درختانشان را با سیم بکسل از ریشه کنده بودند، از تلویزیونهایی که با خنجر خط افتاده بود، از شمعدانیهایی که زیر پوتین له شده بودند. میگوید بعد از دیدن آن روستاها، نفرتش هزار برابر شد؛ جنگ آداب دارد، اما آنچه دیده بود چیزی جز تحقیر و ویرانی کور نبود. اما خودش تأکید میکند: «من برای تشییع رفتم… برای تشییع.»استادیوم از جمعیت موج میزد. زنها یک سو، مردها سویی دیگر. عسکری با نگاه شاعرانهاش میگوید رزم شاید کار مردان باشد، اما بدرقه شهید، اشک و مرثیه، انگار کاری زنانه است؛ حضور زنان بیش از هر چیز به چشم میآمد، با چشمهایی سرخ و صبور. مراسم با مدیحهسرایی و موسیقیهای حماسی آغاز شد. وقتی اذان در استادیوم پیچید، همه ایستادند به نماز؛ تجربهای غریب، نماز در دل ورزشگاه. بعد صدای مجری بلند شد و جمعیت یکصدا سوره حمد خواند. عسکری میگوید آن لحظه ورزشگاه شبیه صبحگاه یک پادگان بود؛ فریاد «غیرالمغضوب علیهم ولا الضالین» چنان از بیخ گلو برمیآمد که گویی تا آن سوی دریا میرفت. حس میکرد دشمن با پهپادهایش این صدا را میبیند و میشنود. میگوید من نرفتم که بنویسم یا دیده شوم. رفتم که بعدها برای نوههایم بگویم در تشییع مردی بودم که وقتی میگفت «اعلموا…» جهان میلرزید؛ مردی که برای کشتنش دهها تن بمب ریختند و باز صدایش خاموش نشد. در میان آن جمعیت انبوه، چشمش به دنبال پرچم ایران میگشت. نبود. دلش گرفت. نه از سر گلایه سیاسی، بلکه از ترس اینکه مبادا دل مردم لبنان بشکند. تا اینکه یک عکاس ایرانی صدایش زد و گفت پرچمی آنجاست. پرچم را برداشت، به چوب زد و میان جمعیت چرخاند. میگوید جانم گرم شد؛ حالا ایران هم در این وداع سهمی داشت، هرچند با دستهای من. و بعد، آن لحظه. پرده کنار رفت و کامیون حامل پیکر سید حسن نصرالله وارد شد؛ با نوای حماسی کارن همایونفر و صدای ضبطشده سید که میگفت: «یا اشرف الناس…». عسکری میگوید اشک امان نمیداد. حتی خبرنگاران خارجی هم گریه میکردند. جمعیت میغرید و میگریست.

