یادداشت از معصومه راغ – استان گلستان، شهرستان آزادشهر
حاج احمد غلامی چگونه مرا با خود آشنا کرد؟
ما اهل قلم و رسانه، گاهی چنان درگیر روزمرگیها میشویم که نزدیکترین نشانههای حقیقت را در کوچهپسکوچههای شهر خود میبینیم اما از کنارشان ساده عبور میکنیم. استان گلستان و به خصوص شهرستان آزادشهر مهد مردان بزرگی است اما میان این همه ستاره نام شهید حاج احمد غلامی وزن دیگری دارد. شهید مدافع حرم که روایت آشنایی من با او داستانی از جنس تنبیهالضمایر و دست عنایت خود شهید است.
راستش را بخواهید من از آن دست آدمهایی هستم که همیشه ارتباط قلبی عجیبی با شهدا داشتهام در سفرهای زیارتی یا یادوارهها هیچوقت دنبال حاجت شخصی نبودم حالم کنار شهدا خوب بود و به زندهبودنشان یقین داشتم اما طعنهآمیز اینکه نسبت به شهید مدافع حرم شهر خودم غفلتی ناخودآگاه داشتم.
سالها عکس حاج احمد را روی در و دیوار شهر، ادارات ومنزل و ماشین دوستان میدیدم بر اساس یک روایت ناقص و کلیپی که سالها پیش از لحظه شهادت ایشان دیده بودم تصویری که در ذهن ناآگاه من شهادت ایشان را حاصل یک بیاحتیاطی جلوه میداد ، روزی در ماشین یکی از دوستان بیمحابا زبان به انتقاد گشودم و گفتم: چرا همه جا صحبت از حاج احمد است؟ مگر ایشان چه کرده که بقیه شهدا به چشم نمیآیند؟ یک اتفاق ساده باعث شهادتش شد… دوستم سکوت کرد و من با همان تصور اشتباه از ماشین پیاده شدم. اما جریان از کجا تغییر کرد؟
دو روز بعد از آن ماجرا دلم هوای نوشتن از یک شهید شهرمان را کرد. شهید نیروی انتظامی. گفتم بهتر است اول کمی در مورد زندگی شهدا بخوانم ببینم از کجا باید شروع کنم. برای تحقیق ۱۲ جلد کتاب زندگینامه شهدا گرفتم و آوردم خانه. کتابها را تندتند ورق میزدم تا اینکه رسیدم به جلد دوازدهم. کتاب مثل پدر شهید احمد غلامی!
ابتدا با خودم گفتم: ای بابا! این دیگر از کجا آمد؟ نمیخوانمش! اما وجدان نویسندگی اجازه نداد کتاب نخوانده پس داده شود. ورق زدن همان و زیرورو شدن دنیای درونم همان.
هر صفحه از کتاب را که میخواندم ده دقیقه اشک میریختم بعد رفتم سراغ مستند زندگیاش یک صفحه کتاب، چند دقیقه مستند و باز اشک و گریه… اگر نیمهشب نبود همان لحظه پناه میبردم به سر مزارش تا از حرفهای چند روز پیشم عذرخواهی کنم فردای آن روز، بهطور اتفاقی در مراسمی برادر بزرگوار شهید غلامی را دیدم و همانجا بابت حرفهای بیمحابایم عذرخواهی کردم.
بعد از آن هم هرگز توفیق پیدا نکردم زندگینامه شهید را بنویسم در این ماجرا شهید خودش دست ب کار شده بود حاج احمد دید سالهاست از کنار نام او ساده گذشتهام، خودش آمد تا ذهنیت مرا بیدار کند و حقیقت را نشانم دهد و این ماجرا را در ذهنم انداخت.
این سالها هر جا رفتهام در هر مجلس، محفل و مراسمی که دعوت شدهام این ماجرا را صریح و با افتخار تعریف کردهام و بارها دربارهاش نوشتهام باور کنید شهدا زندهاند حضور دارند و گرهگشایند. اگر گرهی در کار دارید، اگر سوالی بیجواب دارید به حاج احمد متوسل شوید تا حقیقت را به چشم ببینید.
بیایید این بار سبکبال، رهسپار خاک پاک آزادشهر شویم پایتان که به مزار مطهرش برسد گویی به آستان خورشید دخیل بستهاید.
حاج احمد همان ستارهای است که از آسمان حلب و خانطومان راه را به گمشدگان کوچه و بازار نشان میدهد بگذارید این بار کاروان دلهایمان به سمت مزارش پر بکشد زائر شهدایی شویم که پلاکشان سند حقانیت این انقلاب و این خاک است. بروید به زیارتش پناه بگیرید کنار مزارش و بگذارید عطر سیب شهادت غبار روزمرگی و سیاستزدگی را از جان و دلتان بشوید.
شاید آزادشهر شهر بزرگی نباشد و خیلیها در میان هیاهوی روزگار نام حاج احمد را کمتر شنیده باشند اما باور کنید برای پیدا کردن راه به اندازهی یک دل شکسته فاصله داریم تا مزارش، من که تا پیش از آن روز عادت نداشتم کنار مزار شهدا به دنبال حاجتهای شخصی باشم. حضور زندهی او را با تمام وجود لمس کردم و فهمیدم شهدا منتظر بهانهاند تا دست ما را بگیرند، بیایید این بار نه فقط برای حاجت که برای پیدا کردن گمشدهی درونمان مسافر این خاک شویم.
پا شوید رفقا! بروید سر مزارش با او حرف بزنید و بگذارید عطر این شهید مظلوم شهر کوچکمان را پر از بوی خدا کند راستش مدافعان حرم مظلومند؛ هم خودشان و هم خانوادههای صبورشان این حضور من و شماست که تنهایی خانوادههای شهدا را پر میکند و مرهمی میشود بر زخم فراقشان پاشوید بروید سر مزارش، هم با او حرف بزنید و هم با حضور گرمتان دل داغدیدهی خانوادهاش را شاد کنید.
کاش عهد ببندیم که تا نفس داریم غبار فراموشی بر مزارشان ننشیند کاش کاری کنیم که در دادگاه فردا روزی که شهدا با دستهای پر از نور به میدان میآیند ما در پیشگاه آنها و خانوادههای صبورشان خجالتزده و سرشکسته نباشیم آرزوی قلبی من این است که روزی مزار این شهید بزرگوار در آزادشهر را پر از زائرانی ببینم که نه فقط از استان گلستان بلکه از سراسر کشور میآیند تا به زیارت این شهید مشرف شوند شهیدی که مرا هم بیدار کرد.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
عمری تو مدافع حریمش بودی
در راه و صراط مستقیمش بودی
سرباز مدافع حرم حاج احمد!
رفتی به سرایی که مقیمش بودی
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید