امروز: 1405/06/10 ساعت : 12:34
  • تماس با ما
  • تبلیغات
  • هفت سال نخست؛ سرنوشت‌سازی خاموش در ذهن کودک

    یادداشت از زلیخا بهاری –  آذربایجان غربی، شهر شاهین‌دژ

    در نگاه نخستینِ یک کودک، پدر و مادر نه‌تنها نخستین چهره‌های عشق و امنیت‌اند، بلکه تمام هستی او را شکل می‌دهند. کودکی که از این دو ستونِ زندگی، گرمای توجه، حمایت و احساس امنیت را دریافت نکند، ذهن‌اش در همان سال‌های آغازین، زخمی عمیق برمی‌دارد؛ زخمی که گاه تا پایان عمر التیام نمی‌یابد.

    روان‌شناسان بر این باورند که حدود ۲۰ درصد از کودکان سراسر جهان، با ویژگی «حساسیت بیش‌ازحد» متولد می‌شوند. این کودکان، همچون آینه‌ای شفاف، هر رفتار، تنش و غبارِ ناآرامیِ پیرامون را بی‌واسطه به جان می‌خرند. اما آنچه سرنوشت‌ساز می‌شود، نه خودِ تنش، که برداشتِ کودک از آن است؛ چراکه ذهنِ خردسال، توانِ استدلالِ انتزاعی را ندارد. او نمی‌تواند میانِ «دعوای پدر و مادر» و «خودِ خویش» تفاوت قائل شود. از این‌رو، هر رفتاری را به خویش نسبت می‌دهد و در دلِ خود چنین می‌پندارد: 

    «اگر من خوب بودم، آن‌ها دعوا نمی‌کردند»، 

    «اگر من ارزش داشتم، این خشم هرگز رخ نمی‌داد». 

    و این‌گونه، در ذهنِ معصومِ کودک، باوری ریشه می‌دواند که زمزمه‌اش این است: «من به‌اندازه کافی خوب نیستم»؛ باوری که چون تیری در هدف می‌نشیند و مسیرِ تمامِ عمرِ او را ترسیم می‌کند.

    بی‌جهت نیست که در تعالیمِ انبیا و اولیای الهی، بر هفت سال نخستِ زندگی چنین تأکیدی رفته است. آنان نیک می‌دانستند که روانِ کودک، چون گلبرگِ گلی است که با خشن‌ترین نسیم‌ها می‌شکفد و با بی‌مهرترین لمس‌ها، مچاله می‌شود. کودکی که در این سال‌ها، امنیتِ عاطفی نمی‌یابد، رها شدگی را جایِ تکیه‌گاه می‌نشاند و بی‌پناهی را در عمقِ جانِ خود حکاکی می‌کند.

    این کودکانِ دیروز، به بزرگسالانی بدل می‌شوند که از نظرِ جسم، بالغ‌اند، اما در درون، همچنان کودکانی‌اند نارسته که تروماهایِ کهنه، همچنان بر شانه‌هایِ روانشان سنگینی می‌کند. آن‌ها نقاب‌هایی رنگارنگ بر چهره می‌زنند تا شاید دوست‌داشتنی‌تر به نظر رسند؛ خود را به در و دروازه می‌زنند تا احساسِ ارزشمندیِ گم‌شده‌ی خویش را بازجویند؛ امّا آن زخمِ نخستین، همچون سایه‌ای بر هر گامِ آینده‌شان افتاده است و رفتاری که تکرار می‌شود، به شخصیتی بدل می‌گردد که نه‌تنها سرنوشتِ خود، بلکه نسلِ پس از خویش را نیز رقم می‌زند. این چرخه، اگر آگاهانه شکسته نشود، چون رشته‌ای نامرئی، از اجداد به فرزندان می‌رسد و داستانی تکراری می‌آفریند.

    انبیا و اولیا، با علمِ لدنّی و آگاهی از سازوکارِ شگفت‌انگیزِ ذهن، می‌دانستند که ذهنِ آدمی، ابزاری است تفکیک‌ناپذیر از سرنوشت. هر باوری که در کودکی در این خاکِ حاصلخیز نشانده شود، همان درختِ تنومندی خواهد شد که سایه‌اش بر تمامیِ زندگی می‌افتد. چه بسیار باورهایِ محدودکننده‌ای که ناآگاهانه به فرزندان هدیه می‌دهیم: «تو نمی‌توانی»، «تو خوب نیستی»، «تو بی‌عرضه‌ای»… این واژگانِ کوچک، اما سهمگین، در جانِ کودک، ترس می‌کارند و ناامنی.

    و ترس، اگر ریشه بدواند، قلب را می‌بندد؛ دلی که بسته شد، جایِ آرامش نیست و آرامش، جز با یادِ خدا گشوده نمی‌شود. اما گاه، حتی یادِ خداوند نیز آرامش نمی‌آورد، چراکه ذهنِ ما آکنده از افکاری است که ترس، غم، خشم یا بی‌قراری را برمی‌انگیزند. احساسات، رفتار می‌سازند و رفتارِ تکرارشده، شخصیت را رقم می‌زند. پس ریشه‌ بسیاری از رنج‌هایِ بزرگسالی، نه در امروز، که در دیروزِ کودکیِ ما نهفته است؛ در همان سال‌هایی که غبارِ ناآگاهی، بر گلبرگ‌هایِ روانِ کودک نشست و اثری برجای گذاشت که تا ابد، همراهِ او ماند.

    عصر ایرانیان

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    دیدگاه جدید

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    ℹ️

    پیام سیستم