نگاهی به بازگشت حزب الله به صحنه نبردپس از شکست نمایش و بازی یک طرفه آتش بس
در جنوب لبنان، آنچه زیر عنوان «مذاکره» و «آتشبس» مطرح میشود، در عمل بیش از آنکه نشانهای از اراده برای پایان درگیری باشد، به یک سازوکار تکراری، فرسایشی و عملاً بیخاصیت تبدیل شده است؛ سازوکاری که با ادبیات سیاسی و دیپلماتیک تزئین میشود، اما در میدان نتیجهاش ثابت است: ادامه حملات، تداوم نقضها و بازتولید بحران با شدتهای مختلف.
مسئله اصلی این است که مذاکرهای که همزمان با تداوم حمله و عملیات نظامی پیش میرود، از اساس دچار تناقض است. وقتی آسمان جنوب لبنان زیر آتش پهپادها، موشکها و توپخانه قرار دارد و زمین همزمان درگیر درگیریهای مستقیم است، دیگر نمیتوان از «فرآیند صلح» حرف زد. آنچه بهنام دیپلماسی عرضه میشود، در بهترین حالت یک پوشش سیاسی برای مدیریت جنگ است، نه توقف آن.
در این میان، یک واقعیت مهمتر نیز وجود دارد: استفاده سازمانیافته از غافلگیری و عملیات ناگهانی در چارچوب همکاری و پشتیبانی ایالات متحده آمریکا و اسرائیل. در این الگو، حملات دقیق، تغییرات ناگهانی در صحنه نبرد و ضربات پیشبینینشده، عملاً بخشی از یک راهبرد ثابت شدهاند؛ راهبردی که دقیقاً در همان زمانی اجرا میشود که از «کاهش تنش» یا «آتشبس» صحبت میشود. این یعنی خودِ روند مذاکره، به بخشی از صحنه فریب و مدیریت عملیات تبدیل شده است، نه نقطه توقف آن.
تجربهها هم این موضوع را کاملاً روشن کردهاند: هر توافقی که بدون توقف واقعی تجاوز و بدون ضمانت اجرایی شکل گرفته، خیلی زود فرو ریخته است. نتیجه همیشه یکسان بوده است—یک آرامش کوتاه روی کاغذ، و بازگشت سریعتر و خشنتر درگیری در میدان. همین الگو باعث شده اعتماد به این روندها تقریباً از بین برود، چون دیگر هیچ نشانهای از تغییر واقعی در آن دیده نمیشود.
در برابر این وضعیت، نگاه مقاومت بر یک حقیقت ساده اما سخت تأکید دارد: هیچ مذاکرهای در سایه حمله معنا ندارد. تا زمانی که فشار نظامی ادامه دارد، تا زمانی که غافلگیری بهعنوان ابزار ثابت عملیات استفاده میشود، و تا زمانی که تجاوز متوقف نشده، هر گفتوگویی صرفاً ادامه همان جنگ در سطحی دیگر است. در چنین شرایطی، میز مذاکره نه نقطه پایان، بلکه بخشی از مدیریت جنگ است.
از همینجا، اصل «حق دفاع» بهعنوان یک ضرورت میدانی مطرح میشود، نه یک انتخاب سیاسی. وقتی طرف مقابل بهصورت مستمر از حمله، غافلگیری و فشار نظامی استفاده میکند، سکوت در برابر آن به معنای تثبیت یک واقعیت تحمیلی است. بنابراین پاسخ، نه آغاز یک درگیری جدید، بلکه واکنش طبیعی به یک جنگِ متوقفنشده است.
واکنشهای میدانی از سوی حزبالله لبنان نیز دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است: این پاسخها نتیجه مستقیم ادامه تجاوز، نقض مکرر و استفاده از تاکتیکهای غافلگیرانهاند، نه تصمیمی خارج از واقعیت میدان. در برابر یک الگوی حمله مستمر، انتظار بیپاسخی، چیزی جز پذیرش برتری تحمیلی نیست.
اما واقعیت میدان صریحتر از همیشه است: این مدل «مذاکره» با این سطح از نقض، این حجم از حملات و اینگونه استفاده از غافلگیری، اساساً نه برای پایان جنگ طراحی شده و نه توان توقف آن را دارد. این یک چرخه فرسوده و حسابشده برای مدیریت و ادامه درگیری است، نه حل آن. تا زمانی که این واقعیت تغییر نکند، هر توافقی فقط یک اسم جدید روی یک جنگ قدیمی خواهد بودنه پایان آن.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید