انجام شدید ترین حملات تاریخ لبنان توسط رژیم صهیونی
جنوب لبنان در آتش میسوزد؛ اما این آتش تنها روایت یک تهاجم یکطرفه نیست، بلکه صحنه نبردی سنگین و پیچیده است که در آن مقاومت شجاعانه حزبالله نیز با عملیاتهای قهرمانانه، دقیق و غافلگیرکننده، ضربات قابل توجهی به ارتش رژیم صهیونیستی وارد کرده و تلفات و خسارتهایی در صفوف نیروهای این رژیم بر جای گذاشته است. مقامات رژیم صهیونیستی دیگر سخن از چند حمله هوایی یا عملیات مقطعی نمی کنند دشمن آشکارا وارد مرحلهای شده که هدف آن خلع سلاح مقاومت، تخلیه جنوب لبنان، ایجاد رعب عمومی و حبران شکست های گذشته است. دستور تخلیه نبطیه و صور، بمباران شبانهروزی مناطق مسکونی، ترور فرماندهان میدانی و گسترش عملیات زمینی، همگی اجزای یک پروژه بزرگترند؛ پروژهای برای ارمان های صهیونیست ها سلطه کامل رژیم صهیونیستی بر منطقه.
امروز روستاهای جنوب لبنان یکی پس از دیگری ویران میشوند، مردم شبانه خانههای خود را ترک میکنند، کودکان زیر آوار جان میدهند و خانوادهها در جادههای آوارگی سرگرداناند. اما در دل این فاجعه، آنچه از همه تلختر و سنگینتر به نظر میرسد، مظلومیت حزبالله در میانه این نبرد است؛ جریانی که سالها نهتنها از لبنان، بلکه از کل محور مقاومت دفاع کرد و اکنون در سختترین لحظه، بیش از هر زمان دیگری زیر فشار تنهایی سیاسی و میدانی قرار گرفته است.
حزبالله تنها برای جنوب لبنان نجنگید. این جریان سالها در خط مقدم مقابله با پروژه آمریکایی ـ صهیونیستی ایستاد؛ از جنگ ۳۳ روزه تا نبرد سوریه، از مقابله با تروریسم تکفیری تا ایجاد بازدارندگی برای کل منطقه. اگر امروز تهران، بغداد، صنعا و بسیاری از پایتختهای منطقه در امنیت نسبی قرار دارند، بخشی از آن محصول همان نبردهایی است که حزبالله هزینهاش را با خون فرماندهان و جوانانش پرداخت کرد. حزبالله بارها وارد میدان شد تا آتش جنگ به مرزهای ایران و عمق منطقه نرسد، اما اکنون در بزنگاه سرنوشتساز، این پرسش جدی شکل گرفته که چرا بار این تقابل باید تقریباً بهتنهایی بر دوش لبنان بماند.
سالها از «وحدت ساحات» سخن گفته شد؛ مفهومی که قرار بود ستون فقرات بازدارندگی منطقهای باشد. بر اساس همین ایده، میدانهای مقاومت یک جغرافیای جدا از هم نیستند، بلکه یک منظومه واحد در برابر پروژه صهیونیستی محسوب میشوند. بارها تأکید شد که اگر یک ساحت تحت فشار قرار گیرد، سایر ساحات باید بهصورت طبیعی وارد عمل شوند و اجازه ندهند دشمن یک جبهه را منزوی و له کند. حتی پیش از آتشبسها و توافقات مقطعی منطقهای، این نگاه بارها از سوی رهبران مقاومت به ویژه رهبر انقلاب تبیین شد که تفکیک میدانها دقیقاً همان چیزی است که دشمن به دنبال آن است.
اما امروز، در حالی که جنوب لبنان زیر سنگینترین حملات قرار دارد، مسئله اصلی همینجاست؛ فاصله میان «وحدت ساحات در ادبیات راهبردی» و «وحدت ساحات در میدان واقعی».
در این میان، رویکرد تیم دیپلماسی ایران نیز در کانون این بحث قرار گرفته است. غلبه نگاه دیپلماتیک مبتنی بر مدیریت بحران، کنترل تنش و حفظ مسیرهای مذاکره، بهویژه با تمرکز بر کانالهای ارتباطی با آمریکا، باعث شده بخش مهمی از انرژی سیاسی در جهت جلوگیری از گسترش جنگ در سطح گفتوگوها صرف شود. این رویکرد اگرچه در چارچوب سیاست خارجی قابل تعریف است، اما در میدان منطقهای این برداشت را تقویت کرده که اولویت، مهار بحران در سطح مذاکرات است نه فعالسازی کامل منطق «وحدت ساحات» در سطح عملیاتی. در عمل، این نگرانی شکل گرفته که هر بار بحران به نقطه فشار میرسد، امید به کنترل آن از مسیر گفتوگو و دیپلماسی، جایگزین اقدام بازدارنده میشود.
در همین چارچوب، فریب مذاکرات و دلخوش کردن به وعدههای دیپلماتیک نیز بار دیگر در حال تکرار است؛ فریبی که هر بار با یک نقشه جدید و بستهبندی تازه وارد میشود. یکبار با عنوان تضمین، یکبار با عنوان مدیریت تنش، یکبار با عنوان توافق مرحلهای، اما در عمل نتیجه آن چیزی جز خرید زمان برای طرف مقابل و فرسایش تدریجی میدان نبوده است. دشمن نیز از همین الگو استفاده میکند؛ هر موج مذاکره، فرصتی برای بازآرایی، و هر وعده سیاسی، پوششی برای پیشروی جدید.
در همین فضا، پیامهای میانجیگرانه و وعدههای سیاسی از کانالهای مختلف، از جمله پیامهای منسوب به عاصم منیر و دیگر بازیگران منطقهای، بهعنوان ابزار کنترل بحران مطرح میشوند؛ پیامهایی که قرار است نقش «تضمین» را بازی کنند و از تشدید درگیری جلوگیری کنند. اما حافظه سیاسی منطقه هنوز فراموش نکرده که مفهوم «تضمین» در ادبیات دیپلماتیک، تا چه اندازه میتواند لغزنده و وابسته به تغییر موازنهها باشد.
تجربه برجام و آن امضای معروف جان کری، دقیقاً در همین ذهنیت زنده است؛ جایی که «تضمینها» با تغییر یک تصمیم سیاسی در واشنگتن، عملاً بیاعتبار شد و نشان داد فاصله میان امضای دیپلماتیک و تعهد واقعی در میدان قدرت، چقدر میتواند عمیق باشد.
از همین زاویه، مقایسه امروز برخی وعدههای سیاسی و پیامهای میانجیگرانه با آن تجربه، برای بسیاری یادآور یک الگوی تکراری است: بستهبندی جدید، ادبیات تازه، اما همان مسئله قدیمیِ نبود ضمانت در لحظه بحران.
به همین دلیل است که اتکای بیش از حد به چنین پیامها و تضمینهای غیرمستقیم، در نگاه منتقدان، بیشتر شبیه تکرار همان چرخهای است که یکبار در قالب برجام تجربه شد؛ چرخهای که در آن، زمان خریداری میشود، اما مسئله اصلی در میدان حل نمیگردد.
در سطحی دیگر، این وضعیت یک تناقض جدی را آشکار میکند: از یک سو بر وحدت ساحات تأکید میشود، اما از سوی دیگر سازوکارهای دیپلماتیک و ملاحظات مذاکرهای بهگونهای عمل میکنند که از تبدیل این وحدت به اقدام هماهنگ و مؤثر جلوگیری میشود. نتیجه این وضعیت، افزایش فشار بر یک جبهه مشخص و شکلگیری این تصور در افکار عمومی است که بار اصلی تقابل، بهصورت نامتوازن بر دوش حزبالله قرار گرفته است.
تلختر آنکه در همین شرایط، کشتیها همچنان از تنگه هرمز عبور میکنند، جریان انرژی و تجارت جهانی بدون اختلال ادامه دارد و فشار متقابل بر منافع طرفهای حامی رژیم صهیونیستی در سطحی متناسب با شدت جنگ مشاهده نمیشود؛ در حالی که در میدان لبنان، سطح درگیری در حال ورود به مرحله فرسایشی و وجودی است.
دولت لبنان نیز در این میان، بهجای تکیه بر منطق وحدت ملی و حمایت از مقاومت بهعنوان بخش جداییناپذیر امنیت کشور، همچنان درگیر ملاحظات سیاسی داخلی و فشارهای خارجی است؛ رویکردی که در عمل، امکان تحقق یک پاسخ ملی یکپارچه را محدود کرده است، و در نهایت بیش از هر چیز به سمت جلب رضایت کاخ سفید و حفظ موازنههای شکننده سیاسی متمایل میشود.
در نهایت، جنوب لبنان امروز نه فقط میدان یک جنگ نظامی، بلکه آزمونی برای مفهوم «وحدت ساحات» است؛ مفهومی که اگر در میدان بهصورت واقعی و متوازن تحقق پیدا نکند، در سطح راهبردی نیز کارکرد بازدارنده خود را از دست خواهد داد. تجربه منطقه نشان داده است که تفکیک میدانها، دقیقاً همان نقطهای است که دشمن برای عبور از خطوط مقاومت به آن نیاز دارد.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید