امروز: 1405/04/25 ساعت : 02:07

توافق و مفروضات خطرناک

از پایان جنگ تا آغاز جنگی دیگر؛ هشدار درباره منطق پنهان توافق

هیچ کسی مخالف توافق و پایان جنگ نیست، اگر بر منطق و مفروضات درستی استوار شده باشد. این احتمال وجود دارد که امضا کنندگان توافق نسبت به مفروضات بنیادینی که توافق بر آن استوار شده است، بی توجه باشند و صرفاً بر اساس مصلحت هایی آن را پذیرفته باشند. اما مسأله بسیار مهم آن است که این مفروضات بنیادین است که هم به مذاکرات بعدی و هم به دوران پسا توافق شکل می دهد و نه آن مصلحت سنجی ها. این خطر وجود دارد که مفروضاتی که مذاکره و توافق را تنها کار وزارت خارجه می داند و حل معضلات کشور را به اراده و سرمایه کشورهای خارجی گره می زند، همان منطق امثال سریع القلم ها، آخوندی ها، و مرعشی ها، در پشت این توافق قرار داشته باشد؛ همان منطقی که هدف غائی اش قفل کردن ایران به سرمایه سالاری آمریکایی است. اگر چنین باشد، باید انتظار جنگ های بیشتری را داشت که شاید بدترین آنها جنگ نئولیبرالی علیه ملت ایران باشد.
جنگ های نظامی، سروصدای زیادی دارند، همه رسانه‌ها آن را پوشش می‌دهند. تمام کشورها بسیج می‌شوند تا به آن پایان دهند. تعداد کشته شده‌ها و مجروحین اعلام می شود. اما جنگ نئولیبرالی، بی سر و صداست؛ خشونتش اگر از جنگ نظامی بیشتر نباشد، کمتر نیست و چیزی که آن را از جنگ نظامی به مراتب خطرناک‌تر می‌کند، توجیه آن است. کشتار با گلوله و موشک و بمب را نمی‌توان مشروع دانست مگر در مقام دفاع. اما کشتارهای نئولیبرالی به سادگی توجیه می شوند. یکی از نمونه های کلاسیک چنین جنگی در عصر ویکتوریا اتفاق افتاد.
در سال‌های پایانی قرن نوزدهم، در حالی که امپراتوری بریتانیا در اوج شکوه خود بود و «عصر طلایی» سرمایه‌داری لیبرال جشن گرفته می‌شد، فاجعه‌ای انسانی با ابعاد هولناک در مستعمرات و مناطق تحت نفوذ قدرت‌های استعماری در حال رخ دادن بود. بریتانیا در این دوران خود را پیشتاز تمدن، قانون و توسعه می‌دانست و اقتصاددانان لیبرال، از فضایل «بازار آزاد» و «رقابت» سخن می گفتند. اما در پس این تصویر درخشان، یکی از بزرگ‌ترین فجایع انسانی تاریخ مدرن در حال وقوع بود. میلیون ها نفر در هند، چین، برزیل و بخش‌هایی از آفریقا در اثر قحطی جان باختند؛ قحطی‌هایی که طبق برآورد مایک دیویس در کتاب «هولوکاست‌های اواخر دوره ویکتوریا» بین ۳۰ تا ۶۰ میلیون قربانی برجای گذاشتند.
نکته مهمی که دیویس بیان می کند آن است که این مرگ‌ها صرفاً پیامد بلایای طبیعی نبودند. خشکسالی و پدیده النینو جرقه بحران را زدند، اما آنچه بحران را به کشتار جمعی تبدیل کرد، ساختار اقتصادی و سیاسی نظام سرمایه‌داری استعماری بود. به بیان دیگر، طبیعت خشکسالی را ایجاد کرد، اما بازار آزاد استعماری آن را به نسل‌کشی تبدیل نمود.
در «خشونت ساختاری» افراد نه با گلوله و شمشیر، بلکه از طریق نهادها و ساختارهای اجتماعی کشته می‌شوند. هنگامی که نظامی اقتصادی، دسترسی گروهی ازمردم به غذا، آب، درمان، یا مسکن را ناممکن می‌سازد، مرگ حاصل از آن صرفاً یک حادثه طبیعی نیست، بلکه شکلی از کشتار است. قحطی‌های عصر ویکتوریا نمونه کلاسیک این نوع خشونت بودند. میلیون‌ها نفر نه به این دلیل که غذا وجود نداشت، بلکه به این دلیل که توان خرید غذا را نداشتند جان سپردند. قحطی غالباً ناشی از کمبود مطلق غذا نیست، بلکه ناشی از «نبود حق دسترسی به غذا» است. مردم در کنار انبارهای پر از غله می‌مردند، زیرا بازار حق حیات را تنها به کسانی اعطا می‌کرد که قدرت خرید داشتند. در چنین شرایطی، بازار دیگر یک سازوکار خنثی برای توزیع منابع نیست، بلکه به نهادی تبدیل می‌شود که میان زندگی و مرگ داوری می‌کند.
هند نمونه خوبی در این خصوص است. در سال‌هایی که میلیون‌ها نفر از گرسنگی می‌مردند، صادرات گندم به بریتانیا افزایش یافت. از منظر بازار، این امر کاملاً عقلانی و طبیعی بود: جایی که قیمت بالاتر پرداخت می‌شد، غلات نیز به همانجا منتقل می‌شدند. اما از منظر اخلاقی، این فرایند چیزی جز انتقال غذا از دهان گرسنگان به سفره رنگین ثروتمندان نبود. خشونت سرمایه‌داری دقیقاً در همین نقطه آشکار می‌شود: جایی که منطق سود بر منطق عدالت غلبه می‌کند.
خشونت اقتصادی بدون مشروعیت ایدئولوژیک دوام نمی‌آورد. در اواخر قرن نوزدهم، ایدئولوژی لسه‌فر چنین نقشی را ایفا می‌کرد. مقامات استعماری بریتانیا معتقد بودند که دخالت دولت در بازار نه تنها غیرضروری، بلکه غیراخلاقی است. لرد لیتون و دیگر مدیران استعمار هند در شرایطی از مداخله در بازار غلات خودداری کردند که میلیون‌ها نفر در حال مرگ بودند. علت این رفتار صرفاً بی‌رحمی شخصی نبود، بلکه ایمان ایدئولوژیک به این باور بود که بازار همواره کارآمدتر از هر شکل دیگری از سازماندهی اجتماعی است.
در این چارچوب، قربانیان قحطی نه انسان‌هایی نیازمند کمک، بلکه افرادی تلقی می‌شدند که در رقابت اقتصادی شکست خورده اند. بازار، فقر را به یک مسئولیت فردی تبدیل می‌کرد و در نتیجه مرگ فقرا امری طبیعی تلقی می شد. از این منظر، قحطی‌های ویکتوریایی صرفاً بحران‌های انسانی نبودند؛ آنها بخشی از فرایند شکل‌گیری اقتصاد جهانی بودند. ثروتی که در لندن، منچستر و لیورپول انباشته شد، محصول انتقال منابع، نیروی کار و حتی جان انسان‌ها از مستعمرات بود.
بزرگ‌ترین درسی که باید از تاریخ سرمایه داری بیاموزیم آن است که جنگ، فقط جنگ نظامی نیست، و خشونت فقط با سلاح اعمال نمی‌شود. گاهی خشونت در قالب قراردادهای تجاری، سیاست‌های اقتصادی، نظریه‌های دانشگاهی و تصمیمات اداری ظاهر می‌شود. جنگ های نئولیبرالی علیه عدالت، میلیون‌ها قربانی می گیرد که این قربانیان نه در میدان جنگ، بلکه در دل نظمی اقتصادی جان می دهند که ارزش انسان را با قدرت خرید او می‌سنجد. این فجایع نتیجه اشتباهات یا اتفاقات پیش بینی نشده نیستند، بلکه پیامد منطقی آن نظمی هستند که بازار را مقدس، دولت را ناظر منفعل و انسان را تابع سود می‌داند. عاملان خشونت نئولیبرالی کسانی هستند که مرگ میلیون‌ها انسان را هزینه‌ای قابل قبول برای توسعه اقتصادی می دانند. توافق با آمریکا نیز ممکن است به شیوه های مختلفی توجیه شود، اما اگر مفروض بنیادین آن بر قبول سرمایه سالاری جهانی و منحل شدن در آن استوار شده باشد، بنا به تجارب تاریخی باید در انتظار فجایعی جبران ناپذیر بود.

محمدرضا طاهری

دکتر محمدرضا طاهری استاد علوم سیاسی و کارشناس حوزه های نظری در سیاست خارجی است؛ وی مترجم و نویسنده چند جلد کتاب از جمله «علیه لیبرالیسم» است

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

دیدگاه جدید

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

ℹ️

پیام سیستم