انسان شناسی یکی از مهمترین اصول اندیشه سیاسی است. اغراق نیست اگر گفته شود که اندیشه سیاسی مدرن با تحول مهمی در انسان شناسی پدید آمد. در قرن هفدهم، یک الهیدان در فرانسه، یک فیلسوف در ایتالیا، و یک پزشک در هلند، تحولی را در انسان شناسی آغاز می کنند. احتمالاً پیش از آنکه برنارد ماندویل، پزشک هلندی، کتاب افسانه زنبورها را بنویسد و ایده معروف «رذایل فردی، دارای منافع جمعی هستند» را مطرح کند، پییر نیکول، متأله فرانسوی، چنین بیان می دارد: «اعمالی که ظاهراً اخلاقی و خیرخواهانهاند، ممکن است در سطحی عمیقتر از خودخواهی تغذیه شوند.» و جیامباتیستا ویکو، فیلسوف ایتالیایی نیز همسو با آنها می نویسد: ««قانونگذاری، انسان را همانگونه که هست در نظر میگیرد تا جامعه انسانی از وی بهرههای خوبی بگیرد. با استفاده از درندهخویی و مالاندوزی و جاهطلبی، سه رذیلتی که در نوع بشر وجود دارد، نیروی نظامی، تجار و طبقه حاکم را بوجود میآورد و از این طریق موجبات قدرت و ثروت و حکمت جمهوریها را فراهم میآورد.»
در انسان شناسی مدرن، فضیلت ها به کناری نهاده می شوند، چرا که تحقق آنها را ناممکن می دانند و انسان شناسی جدیدی ظهور پیدا می کند. لذا این پرسش که «چگونه فضیلت را در انسان ها پرورش دهیم» به این پرسش تغییر می کند که «چگونه میتوان نظم اجتماعی و سیاسی را برقرار ساخت، بدون آنکه به فضایل انسانی تکیه کنیم.»
اینجاست که بُعد روحانی انسان کنار گذاشته می شود و با محوریت یافتن طبیعت انسانی، تمایزی کلیدی میان هواهای نفسانی از یک سو و منافع از سوی دیگر، برقرار می شود. این تمایز ساده، پیامدهای عمیقی داشته است. اگر هواهای نفسانی، منشأ بیثباتی و خشونتاند، پس باید سازوکاری طراحی شود که رفتار انسان را از سطح هواها و شهوات به سطح منفعت منتقل کند. به این ترتیب، «نفع طلبی» به عنوان یک نیروی تنظیمکننده اجتماعی معرفی می شود: روهان، نویسنده فرانسوی قرن هفدهم، در رسالهای با عنوان «نفع دروغ نمیگوید»، می نویسد که اگر بتوان دریافت که پرداختن به کدام کار به نفع فرد است، آنگاه بدین شرط که فرد مآلاندیش باشد، میتوان با اطمینان خاطر تشخیص داد که او چه خواهد کرد. و منتسکیو مینویسد که این برای انسانها خوشبختی است که در وضعیتی هستند که اگر چه هواهای نفسانی وسوسهشان میکند که شریر باشند، اما بنا بر نفعشان فضیلتمند و انسانی رفتار میکنند.
اینک به جای آنکه از انسان انتظار فضیلت داشت، از او انتظار میرود که در اندیشه سود و زیان مادی اش باشد و رفتار سیاسی اش نیز بر همین اساس باشد. چنین منطقی به تدریج به بنیان سیاست مدرن تبدیل میشود. اما این انسان شناسی متضمن یک خطای شناختی و محاسباتی است و آن نادیده گرفتن مردم و جایگزینی آن با افرادی است که به دنبال نفع شخصی خودشان هستند. در چنین نگرشی روانشناسی جایگزین اخلاق می شود، و موفقیت جای فضیلت و کمال انسانی را می گیرد. از اینروست که انسان کامل از این منظر، افرادی مثل ایلان ماسک و حلقه سرمایه سالاران اپستینی هستند و حوثی ها به سخره گرفته می شوند. غافل از آنکه ملت مبعوث شده و رها شده از جاهلیت مدرن، یک موی گندیده مجاهدان حوثی را با ماسک و همه دنیای متعفن سرمایه سالاران اپستینی عوض نمی کند.
یکی از دلایل عدم درک بعثت مردم و اهمیت راهبردی آن توسط برخی نخبگان و روشنفکران، همین انسان ناشناسی مدرن و ضدمردمی سکولار است. بنا به فرموده امام علی (ع) انسانها دشمن آن چیزی هستند که نمی دانند» و این بعثت برای آنان قابل درک نیست. بعثت مردم، سرشار از مفاهیم بلند و معانی متعالی است که از جنس عدد نیستند و در قاموس تکنوکراتها، روشنفکران سکولار و محافل قدرت و ثروت یافت نمی شوند: ایمان، مقاومت، ولایت، امت، وحدت، عدالت، ایثار و فضایل انسانی. آنها به دنیای سرمایه سالاری که بر مبنای طمع و نفع شخصی استوار شده است، تعلق دارند و هر جمهوریتی را که بر مفاهیمی از جنس دیگر استوار باشد، برچسب توده، تندرو، افراطی و اقلیت می زنند تا آن را عقب برانند و از نظم سرمایه سالارانه و استعماری محافظت کنند.
اصول و مبانی نظریات سیاسی اگر نادرست باشند، به رفتارهای سیاسی نادرست می انجامند، اما گاهی با وجود دلایل روشن برای نادرستی مبانی نظری، برخی همچنان به آن پایبند باقی می مانند. در اینجا دیگر پای منافع و هواهای نفسانی و قلوب بیمار در میان است. وقتی بقای سیاسی و منافع فردی و محفلی با التزام به یک اصل و نظریه نادرست گره خورده باشد، ارائه دلیل و حجت به تنهایی نمی تواند به اصلاح سیاسی بیانجامد و نظم جدیدی را بیافریند. در چنین وضعیتی باید برخاست، برای خدا قیام کرد، مقاومت کرد، بر مقاومت صبر کرد و بر محور ولایت متحد بود. این رمز پیروزی و آفریدن نظم جدید است.
حکمت سیاسی «علی الاصول» (2)
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید