چرا فرهادی با وجود تریبون های مختلف از ایران دفاع نکرد؟
اصغر فرهادی سالهاست در فیلمهایش درباره حقیقت، اخلاق، مسئولیت و قضاوت حرف میزند؛ سینمایی که مدام از پیچیدگی انسان و دشواری داوری سخن میگوید. اما پرسش اینجاست: آیا خود فرهادی در جهان واقعی هم حاضر است همانقدر روشن و مسئولانه موضع بگیرد؟
فرهادی در جشنواره کن ۲۰۲۶ گفت: «هر قتلی جنایت است.» جملهای زیبا، جهانشمول و ظاهراً انسانی. اما مسئله دقیقاً همین جهانشمولیِ بیهزینه است. وقتی کشوری هدف حمله قرار میگیرد، وقتی مردم یک سرزمین کشته میشوند، وقتی تجاوز نظامی رخ میدهد، آیا صرف گفتنِ «همه خشونتها بد هستند» کافی است؟
مسئله منتقدان فرهادی این نیست که چرا از جنگ دفاع نمیکند؛ مسئله این است که او همواره از نامبردنِ عامل خشونت فرار میکند. در روایت او قربانی وجود دارد، اما متجاوز در مه فرو میرود. کشته وجود دارد، اما قاتل به یک مفهوم انتزاعی تقلیل پیدا میکند. این دقیقاً همان نقطهای است که «انسانگرایی» میتواند تبدیل به نوعی پاککردن واقعیت سیاسی شود.
اصغر فرهادی در جشنواره کن گفته است: «من ایران را ترک نکردهام و همچنان آنجا زندگی میکنم، اما تا وقتی سانسور وجود داشته باشد، در ایران فیلم نخواهم ساخت.» جملهای که در نگاه اول، شبیه موضعگیری یک هنرمند مستقل علیه محدودیت است؛ اما شاید مسئله اصلی امروز سینمای ایران دقیقاً همینجا باشد: اینکه کسانی سالها خود را قربانی سانسور معرفی کردهاند، در عمل خودِ سانسور بودهاند. نه سانسور حکومتی به معنای اداری آن؛ بلکه سانسور حقیقت ایران، سانسور توان ایران، سانسور پیچیدگی جامعه ایرانی و سانسور تصویری که میتوانست از این ملت به جهان ارائه شود.
سالهاست بخشی از سینمای موسوم به روشنفکری ایران، ایران را فقط از پنجره اضطراب، فروپاشی، دروغ، خیانت، عصبانیت، فروبستگی و تباهی روایت کرده است. در این روایت، ایرانی نه یک ملت تاریخی و تمدنی، بلکه مجموعهای از آدمهای مأیوس، سرخورده، متقلب و گرفتار است. در جهان فرهادی تقریباً هیچ قهرمانی وجود ندارد؛ هیچ افق بلندی دیده نمیشود؛ هیچ امر باشکوهی در حیات جمعی ایرانیان امکان ظهور پیدا نمیکند. جامعه ایرانی در این سینما، دائماً در حال پنهانکاری، قضاوت، دروغ و تخریب یکدیگر است. طبیعی است که جهان نیز پس از سالها تماشای چنین تصاویری، ایران را نه بهعنوان یک تمدن پیچیده و قدرتمند، بلکه بهعنوان جامعهای بحرانزده و بدوی تصور کند.
مسئله این نیست که چرا فرهادی از مشکلات اجتماعی فیلم ساخته است. هنر قرار نیست بروشور تبلیغاتی باشد. مسئله این است که وقتی تمام تصویر یک ملت، تقلیل پیدا میکند به بحران اخلاقی و فروپاشی روانی، آنچه رخ میدهد دیگر «نقد اجتماعی» نیست؛ بلکه نوعی سانسور واقعیت است. سانسور آن بخش از ایران که دانشمند تربیت کرده، صنعت ساخته، فناوری تولید کرده، از تحریم عبور کرده، و در شدیدترین فشارهای بینالمللی توانسته به قدرت علمی و نظامی برسد.
امروز در میانه بحرانهای منطقهای، بخشی از جهان تازه متوجه شده است که ایران چه تواناییهایی دارد. بسیاری تازه میفهمند کشوری که سالها در سینمای جشنوارهای بهعنوان جامعهای فرسوده و ازهمگسیخته تصویر میشد، چگونه در حوزههایی از هستهای تا نانو، موشکی تا پزشکی، به سطحی از پیشرفت رسیده که حتی اندیشکدههایی مانند بنیاد دفاع از دموکراسی و معمار اصلی تحریمهای ایران، آشکارا درباره مهار علمی و تکنولوژیک آن هشدار میدهند. این تناقض از کجا آمده است؟ چرا جهان میان «ایران واقعی» و «ایران روایتشده» چنین فاصلهای میبیند؟
پاسخ را باید در همین سانسور فرهنگی جستوجو کرد؛ سانسوری که نه با حذف فیزیکی، بلکه با انتخاب گزینشی رخ میدهد. شما وقتی چهل سال فقط یک چهره از ایران را به جهان نشان میدهید، در حقیقت باقی چهرههای ایران را حذف کردهاید. این حذف، چیزی کمتر از سانسور نیست.
این جریان فقط به اصغر فرهادی محدود نمیشود. بخش بزرگی از جریان روشنفکری تصویری ایران، سالهاست در حال بازتولید همین ایرانِ ناقص و تحقیرشده است. هومن سیدی با جهانی مملو از خشونت و فروپاشی، تینا پاکروان با بازسازی نوستالژیک و ریبرند چهرههایی چون ساواک، و پگاه آهنگرانی با تکرار همان الگوهای مصرفشده روشنفکری، همگی در یک نقطه مشترکند: حذف بخش مهمی از حقیقت ایران. گویی ایران فقط زمانی برای جهان جذاب است که زخمی، شکستخورده، عصبی و فروپاشیده باشد.
نتیجه چنین تصویری چیست؟ نتیجه این است که ترامپ، بهراحتی درباره ملت ایران هر ادبیاتی را به کار میبرد، زیرا سالهاست بخشی از تصویر فرهنگی صادرشده از ایران، دقیقاً همین ملت را فاقد انسجام، قدرت و شأن تاریخی نشان داده است. وقتی شما ملت خود را فقط در هیئت آدمهای گرفتار و شکستخورده روایت میکنید، طبیعی است که جهان نیز ظرفیت تحقیر آن ملت را پیدا کند.
آخرین نمونه این سانسور را میتوان در همان موضعگیری اخیر فرهادی در کن دید؛ آنجا که گفت: «هر قتلی، جنایت است.» جملهای که در ظاهر انسانی و اخلاقی به نظر میرسد، اما دقیقاً به دلیل همین کلیگویی، تبدیل به نوعی پاککردن مسئله میشود. آیا داعش و قربانی داعش را میتوان صرفاً زیر عنوان کلیِ «خشونت» قرار داد؟ آیا میان مهاجم و مدافع، تروریست و قربانی، آغازگر جنگ و کشوری که هدف حمله قرار گرفته، هیچ تفاوتی وجود ندارد؟
مشکل دقیقاً همینجاست؛ فرهادی از جنایت حرف میزند، اما نام جنایتکار را حذف میکند. از قربانی میگوید، اما متجاوز را در مه نگه میدارد. این همان سانسور مدرن است؛ سانسوری که حقیقت را حذف نمیکند، بلکه آن را چنان انتزاعی و بیطرفانه بیان میکند که مسئولیت از بین برود.
تناقض ماجرا آنجاست که فرهادی خود را مخالف سانسور معرفی میکند، اما تمام پروژه هنریاش بر نوعی حذف استوار بوده است: حذف قدرت، حذف پیشرفت و حذف توان تاریخی و تمدنی ایران. او و بخشی از سینمای جشنوارهای ایران، سالها فقط یک نسخه محدود و تاریک از ایران را به جهان صادر کردند، چون همان نسخه برای بازار جشنوارهای غرب قابلفهمتر و مطلوبتر بود. غرب، ایرانِ پیچیده و قدرتمند را سختتر میفهمد؛ اما ایرانِ زخمی، عصبی و فروپاشیده را بهراحتی مصرف میکند.
و شاید همین مسئله امروز به بحران هنری خود فرهادی نیز تبدیل شده باشد. فیلم جدید او، Parallel Tales، برخلاف انتظارها با واکنش سرد و حتی منفی بسیاری از منتقدان جشنواره کن روبهرو شد. وبسایت Cineuropa این فیلم را «یک سقوط تازه برای فیلمسازی که زمانی در اوج بود» توصیف کرد و نوشت: «Parallel Tales یک ملودرام فرانسویِ بیش از حد طولانی، احساساتی و خستهکننده است.»
نشریه South China Morning Post نیز به فیلم تنها ۲ ستاره از ۵ داد و آن را «شکستی متورم و بیکشش» خواند که «تنش و جذابیت عاطفی آثار قبلی فرهادی را از دست داده است.»
حتی رسانههای نزدیک به فضای جشنوارهای هم از واکنش منفی گسترده منتقدان نوشتند. World of Reel گزارش داد که فیلم فرهادی «تقریباً در همه نقدها له شده» و از بدترین واکنشهای بخش مسابقه کن برخوردار بوده است.
در برخی گردآوریهای آماری منتقدان جشنواره نیز، «Parallel Tales» در پایینترین ردهها قرار گرفت. در یکی از تجمیعهای منتقدان کن، این فیلم «بدترین واکنش منتقدان» را با امتیاز بسیار پایین و نسبت بالای نقدهای منفی دریافت کرد.
امروز مسئله فقط اصغر فرهادی نیست؛ مسئله یک جریان فرهنگی است که سالها تصور میکرد جهانیشدن یعنی روایت مداوم زخمهای ایران برای مخاطب غربی. اما حالا همان جهان با واقعیتی روبهرو شده که در آن ایران صرفاً یک جامعه بحرانزده نیست؛ کشوری است با ظرفیت علمی، امنیتی، تاریخی و انسانی گسترده. و شاید بزرگترین سانسور همین بود: اینکه اجازه ندادند جهان، ایران را کامل ببیند.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید