اظهارات بقایی و غریبآبادی، ملغمهای از خطای محاسباتی و اصرار بر مسیر شکستخورده
اظهارات اخیر اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، و کاظم غریبآبادی، معاون وزیر خارجه، بیش از آنکه دفاعی از یک تفاهم سیاسی باشد، تصویری از اصرار بر تحلیلی را ارائه میدهد که نتیجه آن را کشور با جنگ، تشدید فشارها و نقض مکرر تعهدات آمریکا تجربه کرده است. مسئله، مخالفت با اصل مذاکره نیست؛ مذاکره زمانی ارزش دارد که ابزار تأمین منافع ملی باشد، نه آنکه خود به هدف تبدیل شود. هنگامی که ابزار، نتیجه معکوس میدهد، اصرار بر ادامه همان مسیر دیگر واقعگرایی نیست، بلکه خطای محاسباتی است.
بقایی میگوید: «دعواهای درون آمریکا هم تشدید شده است… روبیو و هگست برای جنگ فشار وارد میکنند. ونس موضع نرمتری دارد و به دنبال حل کردن مسئله از طریق مذاکره است.» این تحلیل، ادامه همان روایت قدیمی اختلافسازی در جبهه مقابل است؛ روایتی که یک روز بر شکاف میان آمریکا و رژیم صهیونیستی بنا شد، روز دیگر بر اختلاف دموکراتها و جمهوریخواهان و امروز به اختلاف میان دو مقام در یک دولت رسیده است. تجربه اما نشان داده خروجی همه این تحلیلها یکسان بوده؛ تشدید تحریمها، افزایش فشار و نهایتاً جنگ.
این در حالی است که خود جیدی ونس 20روز پیش اعتراف کرد: «من فکر میکنم آنچه رئیسجمهور به ما گفته این است که از این تفاهمنامه استفاده کنیم تا به نوعی اقتصاد نفتی جهان را دوباره پر کنیم، برخی از ذخایر را دوباره پر کنیم و سپس ببینیم دست کجاست.» و حالا دوباره جنگ برگشته؛ هدف دولت آمریکا از این تفاهم، بازگشایی تنگه و سپس جنگ دوباره بود. اگر ونس واقعاً نماینده جریان «مذاکرهخواه» بود، چگونه امروز همان دولت با محوریت جنوب دوباره جنگ را علیه ایران دنبال میکند؟ تفاوت در لحن، به معنای تفاوت در راهبرد نیست. تکیه بر چنین تحلیلهایی، نه شناخت دقیق دشمن، بلکه بازتولید همان خطای محاسباتی است که بارها هزینههای سنگینی بر کشور تحمیل کرده است.
بقایی در بخش دیگری میگوید: «ما داریم به استعمار کلاسیک برمیگردیم. آمریکا فقط با زور به دنبال اعمال قدرت است… ترامپ راحت میگوید خارک را تصرف میکنیم و نفت ایران را تصاحب میکنیم.» اگر این توصیف از آمریکا درست است، پرسش اساسی این است که دستگاه دیپلماسی با چه منطقی اجرای منافع ایران را به تعهدات همین قدرت «استعمارگر» گره زد؟ استعمارگر، چه از مسیر جنگ و چه از مسیر مذاکره، هدفی جز تأمین منافع خود ندارد. اگر این تحلیل پذیرفته میشود، امید بستن به اجرای تعهدات او، خود محصول همان خوشبینی راهبردی است که امروز نتایج آن آشکار شده است.
بقایی همچنین میگوید: «آقای عراقچی به عمان سفر کردند تا یک خط میانی پیشنهاد دهیم… ما هرچه کردیم عمان همراهی نکرد.» این روایت نشان میدهد حتی پس از نقضهای مکرر آمریکا نیز راهبرد دستگاه دیپلماسی، ارائه ابتکارهای تازه و نمایش حسن نیت بوده است. در حالی که آمریکا تعهدات خود را از آزادسازی داراییها تا رفع تحریمهای نفتی و پایان محاصره دریایی یکی پس از دیگری زیر پا گذاشت، ایران همچنان به دنبال ارائه طرحهای جدید بود. پرسش این است که این حسن نیتهای یکطرفه تاکنون چه دستاوردی برای منافع ملی داشته است؟
غریبآبادی درباره داراییهای ایران میگوید: «قرار بود ۶ میلیارد دلار پولهای ما در قطر به حسابهای ما در این کشور واریز شود… قرار شد بانک مرکزی و وزارت کشاورزی بروند کالاها و شرکتها را برای خرید انتخاب کنند.» همین توضیح نشان میدهد آنچه «آزادسازی داراییها» خوانده شد، در واقع هیچگاه اتفاق نیفتاد. اگر ایران برای هزینهکرد پول خود باید درباره نوع کالا و شرکتهای طرف معامله با سازوکار مورد تأیید طرف مقابل هماهنگ کند، اختیار واقعی این منابع هرگز به کشور منتقل نشده است. دارایی آزادشده، باید در اختیار کامل بانک مرکزی باشد، نه آنکه دشمن بداند پول ملت ایران کجا و چگونه هزینه خواهد شد.
معاون وزیر خارجه در بخش دیگری میگوید: «تعهد دوم این بود که ترتیبات لازم را با مشورت عمان اتخاذ کنیم… عمان میگوید من عضو تفاهمنامه نیستم.» این سخنان، بیش از آنکه عملکرد عمان را زیر سؤال ببرد، اشکال طراحی خود تفاهم را آشکار میکند. چرا اجرای یکی از مهمترین بندهای توافق به کشوری گره خورد که اساساً طرف تفاهم نبود و هیچ تعهد حقوقی نداشت؟ همین خلأ، مسیر را برای سوءاستفاده آمریکا باز کرد تا با تکیه بر موضع عمان، مسیر جنوبی را فعال و عملاً یکی از مهمترین اهداف تفاهم را بیاثر کند.
شاید عجیبترین بخش اظهارات غریبآبادی این باشد که میگوید: «در داخل کشور دارد بررسی میشود که یادداشت تفاهم خاتمه یافته اعلام شود یا خیر» و بلافاصله اضافه میکند: «اگر آمریکا درخواست برای مذاکره داشته باشد آن بحث دیگری است و باید در داخل مورد بررسی قرار گیرد.» این سخنان در حالی بیان میشود که به روایت خود مسئولان، جنگ از سر گرفته شده، تحریمهای نفتی لغو نشده، تحریمهای جدید اعمال شده، محاصره دریایی بازگشته و تعهدات اقتصادی آمریکا متوقف شده است. اگر مجموعه این اقدامات برای پایان عملی تفاهم کافی نیست، دقیقاً چه اتفاق دیگری باید رخ دهد؟
تجربه سالهای اخیر یک واقعیت را بار دیگر یادآوری میکند؛ مذاکره موضوعیت ندارد، بلکه ابزاری برای تأمین منافع ملت است. هرگاه این ابزار به جای حفظ منافع ملی، به بستری برای افزایش فشار، جنگ و امتیازخواهی تبدیل شود، اصرار بر ادامه آن نه دیپلماسی، بلکه تعصب بر یک مسیر شکستخورده است. تا زمانی که دشمن در برابر اقدامات خود هزینهای واقعی و بازدارنده نپردازد و پاسخ قاطع در میدان دریافت نکند، نه صلحی پایدار شکل خواهد گرفت، نه امنیتی تثبیت خواهد شد و نه میتوان به بهبود اقتصاد و رفاه مردم امید بست.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید