امروز: 1405/05/27 ساعت : 14:19

فقر شاغلان؛ وقتی کار فقط سقوط را عقب می‌اندازد

تا چند سال پیش، اگر کسی شغل داشت، دست‌کم خیال خانواده‌اش کمی راحت‌تر بود. شاید زندگی سخت می‌گذشت، اما حقوق ماهانه معنایی داشت: اجاره‌ای پرداخت می‌شد، خریدی انجام می‌شد، قبضی عقب نمی‌افتاد و برای آخر ماه هم چیزی، هرچند اندک، باقی می‌ماند. امروز اما برای بسیاری از خانواده‌ها، داشتن شغل دیگر مترادف امنیت نیست. آدم‌ها کار می‌کنند، خسته می‌شوند، حقوق می‌گیرند و باز هم کم می‌آورند.

این همان جایی است که باید صریح حرف زد: فقر فقط سراغ بیکاران نرفته، به خانه شاغلان هم آمده است. کارمند، کارگر، معلم، پرستار، راننده، فروشنده و حتی بسیاری از صاحبان کسب‌وکارهای کوچک، هر ماه با یک سؤال تکراری روبه‌رو هستند: «این حقوق قرار است چند روز دوام بیاورد؟» مردم اقتصاد را از روی نمودارها نمی‌فهمند؛ از روی رسید خرید، پیامک اجاره، نسخه دارو و خالی شدن حسابشان می‌فهمند.

دولت مستقر نمی‌تواند از کنار این واقعیت ساده عبور کند. البته جنگ، تنش‌های امنیتی، تحریم و شرایط بیرونی بر اقتصاد فشار می‌آورد؛ کسی منکر آن نیست. جنگ فقط در میدان نبرد هزینه ندارد، اثرش در قیمت کالا، تصمیم سرمایه‌گذار، رفتار تولیدکننده و ترس خانواده‌ها دیده می‌شود. وقتی سایه جنگ روی سر اقتصاد می‌افتد، بازار محتاط می‌شود، استخدام عقب می‌افتد، تولیدکننده دست نگه می‌دارد و مردم هم با اضطراب بیشتری خرج می‌کنند. اما پرسش اینجاست: آیا هر ناکامی را می‌توان پشت جنگ پنهان کرد؟

مدیریت اقتصادی در روزهای آرام هنر بزرگی نیست؛ دولت‌ها در روزهای سخت محک می‌خورند. اگر فرصت شغلی کم شده، اگر همان شغل‌های موجود هم کم‌درآمد و بی‌ثبات‌اند، اگر قراردادهای موقت و بی‌پشتوانه بیشتر شده‌اند، این‌ها فقط نتیجه شرایط بیرونی نیست. بخشی از مسئله به سیاست‌گذاری امروز برمی‌گردد؛ به تصمیم‌هایی که باید گرفته می‌شد و نشد، به اولویت‌هایی که جابه‌جا شد، و به وعده‌هایی که در زندگی مردم نشانی از تحقق پیدا نکرد.

مشکل اصلی این است که فاصله دستمزد و هزینه زندگی هر ماه بیشتر می‌شود. افزایش حقوق، هنوز درست به حساب مردم ننشسته، با موج تازه قیمت‌ها بی‌اثر می‌شود. اجاره خانه جلوتر می‌دود، خوراک عقب نمی‌ماند، درمان گران‌تر می‌شود و هزینه آموزش هم سهم خود را می‌گیرد. خانواده‌ای که روزی با یک شغل ثابت می‌توانست زندگی آبرومندانه‌ای داشته باشد، امروز ناچار است اضافه‌کاری کند، وام بگیرد، از تفریح بزند، درمان را عقب بیندازد یا از کیفیت زندگی فرزندانش کم کند.

این وضع فقط فقر اقتصادی نمی‌سازد؛ آدم‌ها را از درون فرسوده می‌کند. جوانی که کار دارد اما نمی‌تواند خانه اجاره کند، ازدواج کند یا برای آینده برنامه‌ای بچیند، کم‌کم باورش را به تلاش از دست می‌دهد. وقتی کار کردن فقط آدم را کمی دیرتر به ته خط می‌رساند، امید هم شبیه کالایی لوکس می‌شود. جامعه‌ای که شاغلانش احساس امنیت نکنند، دیر یا زود با کاهش بهره‌وری، مهاجرت نیروی انسانی، گسترش شغل‌های غیررسمی و بی‌اعتمادی عمومی روبه‌رو می‌شود.

راه‌حل هم با شعار پیدا نمی‌شود. افزایش دستوری حقوق، بدون مهار تورم، مثل ریختن آب در ظرف سوراخ است. دولت باید پاسخ دهد برنامه واقعی‌اش برای کنترل پایدار تورم، حمایت از تولید اشتغال‌زا، کاهش نااطمینانی، اصلاح مالیات به نفع نیروی کار و تقویت بیمه‌های اجتماعی چیست. مردم از دولت معجزه نمی‌خواهند؛ حداقل انتظارشان این است که کار کردن دوباره معنای زندگی‌کردن بدهد.

امروز مسئله فقط تعداد بیکاران نیست. مسئله مهم‌تر این است که چند نفر با درآمد حاصل از کار خود می‌توانند زندگی کنند. اگر شغل داشتن دیگر تضمین‌کننده حداقل معیشت نباشد، بحران از آمارها بیرون آمده و وسط خانه‌های مردم نشسته است. این بحران، بحران اعتماد به آینده است.

*فریبا کلهر*

فریبا کلهر

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

دیدگاه جدید

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

ℹ️

پیام سیستم