در روابط بینالملل گفته می شود که «توصیف یک منازعه، خود بخشی از منازعه است.» برای مثال اگر گفته شود «اقدامات کشور ایران موجب نگرانی غرب شده است»، یک رابطه علت و معلولی ساخته شده است که مقصر را ایران معرفی می کند. اما اگر گفته شود «غرب به دلیل زیادهخواهی یا تلاش برای حفظ برتری خود، ایران را تحت فشار قرار داده است»، به همان واقعیت از زاویه کاملاً متفاوتی نگریسته شده است و این غرب است که مقصر است.
این گزاره ها را در نظر بگیرید: «اگر مصدق نفت را ملی نمی کرد، آمریکا دست به کودتا نمی زد؛ اگر سفارت خانه آمریکا اشغال نمی شد، امریکا با ما دشمنی نمی کرد؛ اگر به دنبال انرژی هسته ای نبودیم، امریکا تحریم نمی کرد؛ اگر روی موشک شعار نمی نوشتیم، برجام به هم نمی خورد؛ اگر به ناو شلیک نمی کردیم، تفاهم نامه پابرجا بود.»
این گزاره ها توصیفی از واقعیت به دست می دهد که تقصیر را متوجه قربانی می کند. این امر نوعی خود مقصرپنداری است که ریشه در ذهنیت استعماری دارد. اگر کشوری که مورد حمله یا تحریم قرار گیرد، با چنین ذهنیتی واقعیت را توصیف کند، دائماً این سئوال را مطرح می کند که «ما چه کردیم که آنها مجبور شدند به ما حمله کنند، یا ما را تحریم کنند؟»
در چنین وضعیت، معیار داوری درباره قربانی از درون جامعه قربانی نمیآید، بلکه از نظام ارزشی قدرت سلطه گر وارد میشود. ما خود را از نگاه استعمارگر می بیینیم، فرودستی خود و برتری استعمارگر را درونی کرده ایم. عیب و ایراد از ما بوده است، و الا دشمن که بی دلیل دست به تجاوز نمی زند.
این منطق در حالی توسط کشور قربانی به کار گرفته می شود، که کشور استعمارگری نظیر آمریکا از بدو پیدایش خود، دست به قتل و غارت و تجاوز و جنگ زده است. از این روست که استعمارگر متجاوز فقط سلطه نظامی و فیزیکی ندارد، بلکه چنین دشمنی میتواند در دستگاه مفهومی ما نیز حضور داشته باشد.
یکی از مفاهیم مهمی که به سهولت می تواند گرفتار این ذهنیت استعماری و خود مقصر پنداری شود، مفهوم تنش زدایی است. ایده اساسی این مفهوم آن است که رفتار ما موجب نگرانی هایی در غرب شده است و این امر موجب پیدایش تنش شده است. و لذا باید با اصلاح رفتارمان، این تنش را برطرف کنیم. روشن است که در چنین نگرشی این مسأله که نگرانی های طرف مقابل بر چه مبنایی استوار است، کاملاً نادیده گرفته می شود.
قدرتهای بزرگ ممکن است از استقلال سیاسی یک کشور، توسعه فناوری آن، افزایش توان دفاعیاش یا حتی استقلال اقتصادی آن نگران شوند. اما «احساس نگرانی یک قدرت، بهخودیخود مشروعیت سیاسی ایجاد نمیکند.» در مطالعات استعمار و پسااستعمار بارها بر این نکته تأکید شده است که سلطه تنها از طریق ارتش و اشغال سرزمین اعمال نمیشود. سلطه میتواند از طریق «تولید چارچوبی برای تعریف واقعیت» نیز صورت گیرد.
وقتی در توصیف واقعیت منازعه دچار خطا شویم، دیگر خطرناکترین مرحله، تهدید و تحریم و حتی حمله نظامی نیست، بلکه خطرناکتر آن است که قربانی بگوید: «شاید رفتار من باعث شده است که او حمله کند.» در این وضعیت است که جای جلاد و قربانی عوض می شود.
انحراف ایده تنش زدایی آن است که از گزاره «آنها نگرانند» به این گزاره می رسد که آنها «حق دارند نگران باشند.» و در واقع این واقعیت بنیادین را نادیده می گیرد که آنچه «نگرانی» نامیده میشود، نگرانی برای از دست دادن سلطه و منافع شان است. اصرار بر اینکه قربانی باید برای رفع نگرانی متجاوز، رفتار خود را اصلاح کند، چیزی جز بازتولید همان رابطه استعماری نیست، و مهمترین عامل تنش، رابطه استعماری است. روشن است که یکی از مهمترین عوامل پیروزی در برابر سلطه طلبی و زیاده خواهی استعماری آن است که واقعیت منازعه را به درستی توصیف کنیم و گرفتار مفاهیم مشکوک و آلوده به ذهنیت استعماری نظیر تنش زدایی نشویم، چرا که این ایده به شکل پارادوکسیکالی با مشروعیت بخشی به رابطه استعماری و زیاده خواهی دشمن، موجب دائمی شدن تنش می شود.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید