از طوفان الاقصی تا جنگ رمضان؛نگاهی به تحرکات پسا طوفان الاقصی و بازنگری در آن
پانزدهم مهر ۱۴۰۲، عملیات بزرگ و تاریخی طوفانالاقصی به دست مجاهدان فلسطینی حماس رقم خورد؛ عملیاتی که نهتنها در سطح عملیاتی و تکنیکی بیرقیب بود، بلکه در سطح راهبردی نیز یگانه به شمار میرفت. طوفان الاقصی پاسخی درست، در زمانی درست، به معادلهای پیچیده بود که دشمن در حال شکلدادن به آن بود؛ معادلهای که در پی حذف کامل مسئله فلسطین از تاریخ بود.
آمریکا با پذیرش این واقعیت که قدرتی در حال افول است و نمیتواند همچون گذشته در سراسر جهان نقشآفرینی کند، در پی ساخت نظمی جایگزین برای نظم پیشین در منطقه غرب آسیا بود؛ نظمی که بتواند علاوه بر کاهش مشغله آمریکا، منافع آن را به صورت حداکثری تأمین کند. نظم جدید مطلوب آمریکا برای منطقه ما، با محوریت رژیم صهیونیستی و تسلط آن بر مناسبات نظامی، امنیتی، سیاسی و اقتصادی منطقه طراحی شده بود. برای تحقق این هدف، باید چالش ذاتی رژیم صهیونیستی، یعنی مسئله مشروعیت، حل میشد.
معامله قرن، صلح ابراهیم و عادیسازی روابط، و همچنین کریدور آیمک (IMEC) از اجزای این طراحی بودند. ترامپ برای تسریع این روند خود وارد شد و با ترور شهید حاج قاسم سلیمانی، به تصور خویش مانع این نقشه را برداشت. او میپنداشت با شهادت حاج قاسم سلیمانی، محور مقاومت دیگر توان ایستادگی در برابر نقشههای او را نخواهد داشت. ترامپ از همان زمان دچار خطای محاسباتی بود.
طراحی آمریکا و رژیم تا آنجا پیش رفت که در سال ۱۴۰۲ خبرها از همراهی عربستان برای مشارکت در صلح ابراهیم حکایت میکرد. گفته میشد تنها چند ماه تا این رخداد فاصله است. نتانیاهو در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل، با اشاره به همین رخداد مهم گفت «پیمان ابراهیم» طلوع خاورمیانهای جدید را نوید میدهد و توافق صلح تاریخی با عربستان سعودی به درگیری طولانی اسرائیل و کشورهای عرب پایان خواهد داد. او در همانجا به نتیجه این اتفاق اشاره کرد و گفت: «فلسطینیها وقتی ببینند کشورهای عربی با دولت یهودی آشتی میکنند، احتمال بیشتری وجود دارد که خیال نابودی اسرائیل را کنار بگذارند و در نهایت راه صلح واقعی را در پیش بگیرند.»
شانزده روز پس از سخنان متوهمانه نتانیاهو، عملیات طوفان الاقصی انجام شد. حماس با چشم باز این عملیات را طراحی و اجرا کرد. آنان میدانستند اگر در آن لحظه تاریخی و سرنوشتساز، اقدامی مؤثر انجام ندهند، طراحی آمریکا و رژیم به نتیجه خواهد رسید و آرمان فلسطین به تاریخ خواهد پیوست. آنها با تحلیل درست از شرایط و نقشه دشمن، عملیات طوفان الاقصی را با تمامی توان خود انجام دادند.
در نامهی منتسب به شهید سنوار، شهید ضیف و شهید مروان عیسی، که در آغاز عملیات طوفان الاقصی به شهید سید حسن نصرالله، دبیرکل حزبالله لبنان، ارسال شده است (این نامه که از تونلهای حماس کشف و توسط روزنامه معاریو اسرائیل در روز جمعه ۱۵ مه ۲۰۲۶ منتشر شد)، با توصیف وضعیت رژیم و اهدافش در نابودی مسجد الاقصی، غزه و محور مقاومت، به روند جاری عادیسازی روابط اشاره میشود. ایشان عادیسازی روابط میان عربستان و رژیم را نقطه عطفی میدانند که موجب از بین رفتن فرصتهای پیش روی محور مقاومت خواهد شد و عملیات طوفان الاقصی را اقدامی برای مقابله با آن بیان میکنند.
در این نامه بر نقشه رژیم برای جدا کردن اجزای مقاومت و برخورد جداگانه با آنها تأکید میشود. آنها به نتایج جلسه کابینه رژیم در ۲۲ آگوست همان سال اشاره دارند که در آن، بهانهای برای هر یک از اجزای محور مقاومت جهت برخورد طراحی شده بود؛ به گونهای که بتوانند مانع درگیر شدن دیگر اجزا شوند و از بروز یک جنگ منطقهای جلوگیری کنند. به همین دلیل، نویسندگان نامه بر مقابله هماهنگ محور مقاومت با رژیم تأکید میکنند.
بخش مهم نامه، توصیهای است که نویسندگان بر آن تأکید میکنند: «برادر عزیز ما، بهای هرگونه تردیدی نه تنها برای پروژه جمعی ما، بلکه برای شما و جمهوری اسلامی نیز سنگین و غیرقابل تحمل خواهد بود.»
طوفان الاقصی در تحقق هدف اصلی خود موفق بود و روند طراحیشده از سوی آمریکا و رژیم را به طور جدی مختل کرد. اما تحولات پس از طوفان الاقصی، ترکیبی از موفقیتها و شکستهای محور مقاومت در برابر جبهه دشمن است و هنوز این داستان ادامه دارد. بازنگری روند تحولات از طوفان الاقصی تا کنون، درسها و عبرتهای مهمی با خود دارد. نشان میدهد که هرگاه اجزای محور مقاومت در دشمنی با دشمن دچار تردید و تأخیر شدند، ضربه مهمی خوردند و هرگاه بدون تردید وارد میدان شدند، پیروزی به دست آوردند.
ما بعد طوفان الاقصی
رژیم صهیونیستی پس از دریافت ضربه عمیق عملیات طوفان الاقصی، تمام توان خود را به صحنه آورد و کشورهای غربی نیز تمام حمایت مادی و معنوی خود را برای موفقیت رژیم به میدان آوردند. تقریباً هیچیک از سران کشورهای غربی نبود که به فلسطین اشغالی سفر نکند و حمایت خود را از رژیم ابراز ندارد. حمایت سختافزاری و جنگافزاری در بالاترین حد انجام شد. حتی افرادی مانند یورگن هابرماس اعتبار علمی خود را برای توجیه نسلکشی رژیم صهیونیستی به میدان آوردند و بر باد دادند. آنها دریافتند که طوفان الاقصی طلیعه تغییر بنیادین معادلات قدرت در منطقه است و برای رژیم همچون سوت پایان عمر است؛ و اگر آن را جدی نگیرند، نابودی رژیم قطعی و نزدیک خواهد بود.
رژیم، خشونت بیمحدودیت را برای رسیدن به هدف خود انتخاب کرد. راهبرد رژیم همان چیزی بود که در نامه فرماندهان حماس به سید حسن نصرالله بیان شده بود. رژیم تلاش کرد تا با محور مقاومت به صورت نقطههای جدا از هم مواجه شود. در گام اول، با حداکثر خشونت ممکن غزه را مورد حمله قرار داد. حزبالله لبنان از فردای طوفان الاقصی وارد نبرد با رژیم شد، اما این نبرد تا سال بعد و زمانی که رژیم تصمیم به توسعه تنش گرفت، محدود بود و با هدف ایجاد مشغولیت برای ارتش رژیم انجام میشد. این میزان درگیری، هرچند هزینه رژیم را افزایش داد و برای ارتش آن مشغولیت و ناامنی در مناطق شمالی فلسطین اشغالی ایجاد کرد، اما مانع پیشروی رژیم در مسیر تحقق اهدافش نشد.
در ایران، تحولات با دقت دنبال میشد. در دیماه همان سال، سعید جلیلی مقالهای در روزنامه ایران با عنوان «طوفان در بزنگاه» نوشت: «تحول نظم جهانی خودبهخودی نیست که به تماشا بنشینیم؛ نظم با کنش فعالانه معماری میشود» و نیز «اکنون، باید بدون سستی و با ابتکار عمل، غفلتهای تاریخی را جبران و نقشی مؤثر ایفا کرد وگرنه دشمن فعال و دوست منفعل از دل خرابههای نظم پیشین، نظمی جدید را به دلخواه نیروهای هوشیارتر بازخواهند ساخت. این، داستان عبرتآموز «صلحی است که همۀ صلحها را بر باد داد»». اما همه مانند او به صحنه نگاه نمیکردند. برخی برآوردها سطحیتر بود و انتظار داشتند این درگیری، مانند درگیریهای گذشته، در مدت کوتاهی پایان یابد.
رژیم به تدریج دامنه تنش را گسترش داد و در ۱۳ فروردین ۱۴۰۳ به کنسولگری ایران در دمشق حمله کرد و جمعی از فرماندهان نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را که به مأموریت مستشاری نظامی مشغول بودند، به شهادت رساند. ایران نیز در پاسخ به این تجاوز، عملیات وعده صادق یک را علیه رژیم اجرا کرد. این اولین حمله مستقیم ایران به رژیم بود.
با شهادت شهید رئیسی در اردیبهشت ۱۴۰۳، شرایط در ایران به طور اساسی تغییر کرد. علاوه بر اینکه دو ماه ایران درگیر انتخابات ریاست جمهوری بود، رویکرد دولت چهاردهم که با انتخاب آقای پزشکیان تشکیل شد، آشکارا متفاوت با رویکرد دولت سیزدهم شهید رئیسی بود. اصلیترین تفاوت در نگاه به آمریکا و مذاکره با آمریکا بود. سیاست خارجی دولت پزشکیان بر مبنای تنشزدایی، مذاکره و حصول توافق با آمریکا بود. چند ماه ابتدایی دولت پزشکیان با چند ماه پایانی بایدن همزمان شده بود و سیاست خارجی ایران برای شروع مذاکره با آمریکا متمرکز شده بود. در دولت پزشکیان افرادی حضور داشتند، مانند ظریف، که در آبانماه و یک ماه پس از طوفان الاقصی گفته بود: «مردم ایران از سیاستی که تلاش میکند از فلسطینیها هم داغتر باشد خستهاند». همه نشانهها حکایت از تغییر رویکرد دولت ایران به ماجرای جنگ غزه داشت.
رژیم برای ارزیابی دقیقتر از وضعیت جدید ایران، ساعاتی پس از مراسم تحلیف رئیسجمهور پزشکیان (۱۰ مرداد ۱۴۰۳)، اسماعیل هنیه، مسئول سیاسی دفتر حماس، را در تهران ترور کرد. از آنجا که با پیروزی پزشکیان در انتخابات، جریانهای سیاسی متمایل به غرب و تنشزدایی در سیاست خارجی در ایران قدرت یافته بودند، در تهران صدای آنها بیشتر شنیده میشد. گزارههای متعدد مبنی بر ضرورت پرهیز از افتادن در «تله تنش» یا پرهیز از «تله جنگ» مطرح شد. همچنین بر این فرضیه بسیار تأکید شد که احتمال شروع مذاکرات ایران و آمریکا و حصول توافق بالاست و رژیم صهیونیستی به دنبال به هم زدن این مسیر است. این گزارهها زمینهساز تردید و تأخیر در پاسخ مناسب به ترور شهید هنیه شد.
انعکاس این موضوع را میتوان در سخنان شهید سید حسن نصرالله در ۴ شهریور ۱۴۰۳ و در تشریح عملیات اربعین دید. او بر خسارتبار بودن «تأخیر» در پاسخ به جنایت رژیم تأکید میکند و همانجا تصریح میکند که ادعای آمریکاییها برای فرصت دادن به مذاکرات رژیم و حماس صرفاً برای وقت خریدن بوده و اتلاف وقت به دنبال داشته است. او بخشی از تأخیر در پاسخ را ناشی از بررسی این موضوع میداند که آیا جبهه مقاومت به صورت هماهنگ پاسخ بدهد یا به صورت جدا از هم. در نهایت، حزبالله تأخیر بیشتر را جایز ندانست و عملیات اربعین را به صورت مستقل انجام داد.
سرعت تحولات و اقدامات تهاجمی رژیم افزایش یافته بود. در ۲۶ شهریور، عملیات وسیع پیجرها در لبنان انجام شد که بیش از ۴۰۰۰ نفر را هدف قرار داد و به سمت ضربه زدن به مقامات رده اول حزبالله حرکت کرد.
در ایران اما شواهد نشان میدهد که حیله آمریکا در به «تأخیر» انداختن پاسخ، مؤثر افتاده است. آقای عراقچی ۲ مهر ۱۴۰۳ در نیویورک با قاطعیت بیان کرد که «در تله اسرائیل نخواهیم افتاد» و «آماده دور جدیدی از مذاکرات هستهای هستیم.» این اظهارنظر یعنی ایران به آمریکا اعتماد اجمالی دارد و برای همین میخواهد کاری نکند که مذاکرات احتمالی به خطر بیفتد. بحث حتی از این فراتر رفت و پزشکیان در ۳ مهر ۱۴۰۳ در نیویورک سخنانی را بیان کرد که در نوع خود بیسابقه بود: «ما آمادهایم تمام سلاحهامون رو بزاریم کنار، به شرطی که اسرائیل هم بذاره کنار! یه سازمان بینالمللی بیاد در منطقه امنیت رو تأمین کنه». اینها نشانههایی بود که رژیم آنها را مناسب توسعه تنش ارزیابی کرد و چند روز بعد (۶ مهر ۱۴۰۳) نتانیاهو از نیویورک فرمان ترور شهید سید حسن نصرالله را صادر کرد.
آنجا بود که مشخص شد ادعاهای آمریکا مبنی بر فرصت دادن به مذاکرات رژیم و حماس صرفاً حیلهای برای اتلاف زمان بوده است. شهید محمد باقری، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح وقت، بعد از عملیات وعده صادق ۲ این واقعیت را بیان کرد و گفت: «از هنگام ترور شهید هنیه، رئیس دفتر سیاسی جنبش حماس در تهران، با درخواست مکرر آمریکاییها، اروپاییها و دیگران مبنی بر اینکه شما خویشتنداری کنید تا آتشبس را در غزه برقرار کنیم، دوره سختی در خویشتنداری را پشت سر گذاشتیم. اما رژیم جنایتکار صهیونیستی با حمایت آمریکا و حتی چراغ سبز آمریکاییها، جنایات خود را افزایش دادند و قتلعامی را علیه مردم لبنان و بهویژه شهادت مجاهد کبیر شهید سید حسن نصرالله، دبیرکل حزبالله لبنان، و همچنین مستشار عالی نظامی سپاه پاسداران در لبنان، سردار شهید نیل فروشان، اجرا کردند که جنایتهای بسیار بزرگی بود و دیگر وضعیت قابل تحمل نبود». آقای پزشکیان نیز این را تأیید کرد و گفت «ادعاهای سران آمریکا و کشورهای اروپایی که در ازای عدم پاسخ ایران به ترور شهید هنیه وعده آتشبس میدادند، تماماً دروغ بود و فرصت دادن به چنین جنایتکارانی صرفاً آنها را در ارتکاب جنایات بیشتر جریتر خواهد کرد».
رژیم به صورت محدود به عملیات وعده صادق دو پاسخ داد. در ایران عدهای این پاسخ را کوچک تصویر کردند. امام شهید در صحبتی تأکید کردند که نه کوچکنمایی و نه بزرگنمایی درست نیست. نکته مهم مورد تأکید ایشان، خطای محاسباتی دشمن نسبت به ایران بود: «اینها نسبت به ایران دچار خطای محاسباتیاند؛ اینها ایران را نمیشناسند، جوانان ایران را نمیشناسند، ملّت ایران را نمیشناسند، قدرت و توانایی و ابتکار و ارادهی ملّت ایران را هنوز نتوانستهاند درست بفهمند؛ این را ما باید به اینها بفهمانیم. کیفیّت کار را مسئولین ما باید تشخیص بدهند و درست بفهمند و آنچه صلاح این کشور و این ملّت است، آن را انجام بدهند.»
حدود دو ماه بعد از شهادت سید حسن نصرالله و شهادت سیّد هاشم صفیالدین، که ضربات مهمی بر پیکر حزبالله بود، دولت لبنان و رژیم صهیونیستی در ۵ آذر ۱۴۰۳ آتشبس کردند و حزبالله نیز بدون پذیرش رسمی به آن متعهد شد و جنگ لبنان در ظاهر خاتمه یافت. در طرف دیگر، تحولات سوریه شتاب گرفت و در ۱۷ آذر ۱۴۰۳ دولت بشار اسد سقوط کرد و جولانی با حمایت آمریکا و ترکیه بر سوریه مسلط شد. سقوط دولت سوریه به معنای قطع ارتباط لجستیکی زمینی میان ایران و حزبالله بود و اثر مهمی بر معادلات منطقه داشت.
اتفاق دیگری که اهمیت داشت، پیروزی مجدد ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود. ترامپ از حامیان مهم رژیم بود. او همانطور که در تبلیغات ریاست جمهوری گفته بود، به دنبال اعمال فشار حداکثری بر ایران بود. ۱۶ بهمن و تنها چند روز پس از استقرار در کاخ سفید، ترامپ یک یادداشت اجرایی برای اعمال فشار حداکثری ۲ علیه ایران امضا کرد. رویکرد خصمانه ترامپ و کار ناتمام او در قبال ایران که در دوره اول آغاز کرده بود، زمینه خوبی برای رژیم ایجاد کرده بود تا آمریکا به طور جدی درگیر تحولات منطقه شود.
ترامپ و نتانیاهو یک درک مشترک از ایران، با عمق متفاوت، داشتند. هر دو تصور میکردند که ایران در ضعیفترین نقطه تاریخی خود است. آنها با بررسی ضربات وارد شده بر محور مقاومت، وضعیت اقتصادی داخل ایران ناشی از تحریمها و وضعیت اجتماعی که زخمخورده حوادث اغتشاشات زن، زندگی و آزادی بود، این تصور را ساخته بودند.
اما در ایران دو نگاه وجود داشت. نگاه جریانهای سیاسی تشکیلدهنده و حامی دولت چهاردهم که معتقد بودند با ترامپ هم میشود مذاکره کرد و به توافق رسید. آنها میگفتند ترامپ تاجر است و بهتر میشود با او مذاکره کرد و به توافق رسید. آنها تصور میکردند برای راضی کردن ترامپ کافی است منافع اقتصادی آمریکا را در مذاکره مدنظر قرار داد. آنها این کار را بهترین اقدام برای دور کردن سایه جنگ از کشور میدانستند. نگاه دیگر که از سوی امام شهید با صراحت مطرح شد این بود که هرگونه مذاکره با چنین فردی اشتباه است. ایشان در ۱۹ بهمن ۱۴۰۳ به صراحت فرمودند «با یک چنین دولتی مذاکره نباید کرد؛ مذاکره کردن عاقلانه نیست، هوشمندانه نیست، شرافتمندانه نیست».
دولت هرچند در ظاهر با نظر امام شهید همراه بود، اما در واقعیت تلاش خود برای آغاز مذاکرات را دنبال میکرد. پزشکیان در ۱۲ اسفند ۱۴۰۳ در مجلس گفت: «معتقد بودم گفتگو کنیم بهتر است اما رهبری گفتند با آمریکا نباید گفتگو کنیم؛ تمام شد و رفت.» این اظهارنظر میزان همراهی واقعی دولت با فرمایش امام شهید را مشخص میکند. در محیط اقتصادی نیز افزایش مستمر قیمت دلار و ثبت رکوردهای جدید، فضا را برای مذاکرات هموار کرد. سرانجام در ۲۳ فروردین ۱۴۰۴ مذاکرات غیرمستقیم ایران و آمریکا آغاز شد. اما تهدیدات آمریکا و رژیم نیز به صورت فزاینده مطرح میشد. تصور این بود که این تهدیدات صرفاً اهرمی برای امتیازدهی ایران در مذاکرات بود.
در آن زمان در ایران، احتمال بیشتر بر تلاش دشمن برای ایجاد ناامنی در داخل بود. امام شهید در ۱۱ فروردین ۱۴۰۴ میفرمایند: «تهدید میکنند که شرارت خواهند کرد. البتّه ما خیلی اطمینان نداریم و احتمال زیاد نمیدهیم که از بیرون شرارتی انجام بگیرد، امّا اگر شرارتی انجام بگیرد، قطعاً ضربهی متقابلِ محکم خواهند خورد.»
این نگرانیها با شروع مذاکرات کاهش یافت، چرا که اخبار منتشرشده از مذاکرات مثبت و رو به جلو بود. گذر زمان مشخص کرد که ترامپ مذاکره را به عنوان فریبی برای خرید زمان و غافل کردن ایران استفاده کرد تا رژیم بتواند با استفاده از عنصر غافلگیری نقشه خود را اجرا کند. در بامداد جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ و در میانه مذاکرات ایران و آمریکا، رژیم به ایران حمله کرد و جنگ ۱۲ روزه علیه ایران آغاز شد. در همان ابتدای جنگ، فرماندهان نظامی و دانشمندان هستهای ایران به شهادت رسیدند. هدف جنگ، تسلیم کردن ایران بود که ترامپ در همان روزهای ابتدایی بیان کرد. ایران در سطح راهبردی غافلگیر شد، یعنی انتظار وقوع جنگ را نداشت. اما به سرعت واکنش نشان داد و در طی ۱۲ روز ضربات جدی به رژیم صهیونیستی وارد کرد و نهتنها تسلیم نشد، بلکه صلح تحمیلی را هم نپذیرفت.
در روز دهم و با ورود آمریکا به جنگ و بمباران تأسیسات هستهای فردو و اصفهان، مرحله جدیدی از جنگ رقم خورد. دلیل ورود آمریکا، ناموفق بودن عملیات رژیم برای تسلیم کردن ایران بود. ورود آمریکا مانع آن شد که رژیم ضربات جبرانناپذیر از ایران دریافت کند. ایران هم به نظر میرسید به دلیل آماده نبودن برای جنگ، از توقف درگیری استقبال میکند. لذا بعد از پاسخ ایران به حملات آمریکا، یعنی حمله موشکی به پایگاه العدید قطر با نام عملیات بشارت فتح، توقف درگیری صورت گرفت. جنگ ۱۲ روزه به خوبی نشان داد که مذاکره با آمریکا نهتنها برای رفع تحریم، بلکه برای دور کردن سایه جنگ مفید نیست؛ بلکه به عکس، محاسبات غلط آنها را تشدید کرده و جنگ را نزدیک میکند.
از آنجا که وضعیت منطقه تعیینتکلیف نشده بود، مشخص بود که جنگ دوباره رخ خواهد داد. نقشه آمریکا و رژیم برای منطقه با جنگ ۱۲ روزه محقق نشد و نقشه رها هم نشده بود. به نظر میرسید بخشی از خطای محاسباتی آمریکا و رژیم درباره میزان قدرت ایران و وضعیت مردم در نسبت با نظام سیاسی اصلاح شده باشد. اما آنقدر نبود که موجب پایان دائمی جنگ باشد.
در ایران، جریان غربگرا چند روز پس از جنگ، لزوم «تغییر پارادایم» را مطرح کردند و در آن از حاکمیت خواسته بودند سیاستهای اصولی خودش را تغییر بدهد. سعید جلیلی به درستی و زیبایی این درخواست را به «پرستش گوساله سامری» تشبیه کرد. بخشی دیگر از جریانهای سیاسی داخلی که حامی دولت بوده و اصلاحطلب نبودند، یعنی جریان نواصولگرا که پروژه سیاسی وفاق را با دولت به پیش میبردند، نگاه سطحی به تحولات داشتند و تصور میکردند روش دولت در مذاکره به نتیجه خواهد رسید و به همین دلیل مدافع رویکرد مذاکراتی دولت بودند.
این همافزایی در جریانهای سیاسی مختلف برای مذاکره، دوباره تصویر مشتاق مذاکره با آمریکا را از ایران مخابره کرد. اوج آن را میتوان در قرارداد قاهره میان ایران و آژانس بینالمللی انرژی اتمی مشاهده کرد که علیرغم اقدامات خصمانه آژانس و محکوم نکردن حمله به تأسیسات هستهای ایران از سوی آمریکا و رژیم، که مشروعیت این نهاد را زیر سؤال میبرد، ایران حاضر شد با تأیید مشروعیت آن، یک توافق جدید امضا کند. ایران امیدوار بود با این کار مانع فعال شدن مکانیزم ماشه توسط کشورهای اروپایی شود که البته تصورش اشتباه بود و کشورهای اروپایی مکانیزم ماشه را فعال کردند و تا انتها آن را پیش بردند.
در همان زمان، فشارهای جریان سیاسی غربگرا در داخل کشور بر رئیسجمهور برای دیدار با ترامپ بسیار زیاد بود. امام شهید برای جلوگیری از بروز یک اشتباه بر اساس خطای محاسباتی، در اول مهر ۱۴۰۴ به صراحت بیان کردند که مذاکره با آمریکا حتی در حوزه هستهای بنبست محض است. ایشان مذاکره را برای ایران بیفایده و پرضرر دانستند. امام شهید انجام مذاکره با آمریکا در آن شرایط را پذیرش «تهدیدپذیری» ایران میدانستند و حداقل ۲۰ تا ۳۰ سال آینده را زمان لازم برای تغییر شرایط در نظر داشتند.
علیرغم چنین تصریحات محکمی، مذاکرات ایران و آمریکا در بهمنماه مجدد آغاز شد و مانند نوبت قبل دارای پیشرفت عنوان شد. اما در ۹ اسفند و در میانه مذاکره آمریکا و رژیم به ایران حمله کردند و در اولین ضربه، رهبر انقلاب حضرت آیتالله خامنهای به شهادت رسید. همچنین جمعی از فرماندهان ارشد نظامی ما نیز به شهادت رسیدند.
روند دو سال و چند ماهه از طوفان الاقصی تا جنگ رمضان سرشار از مواردی است که به خوبی نشان میدهد تردید در دشمنی دشمن و تاخیر در پاسخ دادن به اقدامات دشمن، چه هزینههایی برای محور مقاومت در برداشته است. برای کنشگری در تراز چنین لحظهای که بزنگاه تغییر نظم در منطقه غرب آسیا و جهان است، باید تردید را کنار گذاشت و سست نشد.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید