این هم تقارن جالبی است که در روز ملی سینما، یعنی 21 شهریورماه، لاله مرزبان به خوبی نشان میدهد که سینمای ایران ملی نیست؛ سینمای روشنفکرهایی که حتی با معیارهای زمانه خویش هم نمیخواهند حرکت کنند.
در همین جشنواره ونیز، بیشترین تشویق نصیب فیلم «NAZA» شد؛ فیلمی ساخته یووال ابراهام و راشل زور که مستندی درباره سازوکار هدف قرار دادن مردم غزه توسط رژیم اشغالگر و نقش هوش مصنوعی در این حملات است. جمعیت حاضر در جشنواره که آمال و آرزوی روشنفکر ایرانی همنشینی با آنهاست، 25 دقیقه برای چنین اثری ایستاده دست زدند. 25 دقیقه یعنی رکورد تشویق یک فیلم در جشنواره ونیز بار دیگر جابهجا شده است. رکورد قبلی هم دست فیلم «صدای هند رجب» بود که آن هم به فلسطین ربط داشت. و فلسطین مسئله قرن بیست و یکم همه آزادگان و روشنفکران واقعی است. اما همچنان طبقه شبهروشنفکر ایران در جهان سوم خودش مانده.
درد آنجاست که لاله مرزبان گفته: «میخواهم این جایزه را به زنان سرزمینم تقدیم کنم که بالاترین بها را برای دستیابی به کوچکترین میزان آزادی پرداخت کردهاند.» حالا کافی است نقدهای منتشرشده درباره این اثر را بخوانیم. هفته گذشته بهطور مفصل درباره نقدهای منتشرشده درباره فیلم «مراقب» نوشتم. خلاصهاش آن است که محسن قرایی از هیچ تلاش و نمادگراییای برای تخریب چهره ایران آن هم در چنین زمانهای فروگذار نکرده.
سوزان گوتلیب در نقد خود در Cineuropa دقیقاً روی همین تناقض دست میگذارد. فیلم از خانوادهای میگوید که سه زن آن ــ مادر و دو دختر ــ از مرد خانواده استقلال بیشتری دارند و حتی از نظر اقتصادی وضعیت بهتری دارند. دختر بزرگ خانواده، انسی، نیز تصمیم گرفته ایران را ترک کند و برای دنبال کردن حرفه مدلینگ به ترکیه برود. اما وقتی پدر متوجه این تصمیم میشود، زنان را در اتاقهای خانه حبس میکند و آزادی آنها را مشروط به عقبنشینی انسی از تصمیمش میکند. گوتلیب این وضعیت را نشانهای از نامرئی بودن زنان در جامعه میداند؛ تا جایی که یک مرد میتواند چند روز تمام خانوادهاش را در خانهای در حال تخریب حبس کند، بدون آنکه کسی سراغشان را بگیرد.
اما انتقاد اصلی گوتلیب در پایانبندی فیلم است. از نظر او، «مراقب» برای حل تعارض، به جای آنکه زنان را به کنش و رهایی خودشان برساند، رهایی آنها را به تغییر نگرش زندانبانشان وابسته میکند. رشید، همان مردی که زنان را حبس کرده، باید در نهایت متوجه رنج آنها شود تا آزادیشان ممکن شود. زنان نیز بارها ناچارند وضعیت خود و رنجشان را برای او توضیح دهند تا شاید آزاد شوند. منتقد این شیوه را یک کلیشه بحثبرانگیز میداند و معتقد است فیلم با این انتخاب، مبارزه زنان چند نسل را کوچک و کماثر میکند. به بیان سادهتر، فیلمی که میخواهد بگوید زن باید از سلطه مرد رها شود، در نقطه اوج خود هنوز منتظر تصمیم همان مرد برای رهایی زن میماند. این یکی از مهمترین تناقضهای محتوایی «مراقب» است.
وندی ایری نیز مینویسد: «فیلم به جای آنکه زن را مستقل و تصمیمگیرنده نشان دهد، زن را قربانی و در موضع ضعف نشان میدهد.» به عبارت دیگر، باز هم سینمای غیرملی ما، مردمی را قربانی خودش کرده تا شاید جایزهای بگیرد.
تا چند سال قبل، هربار که این فیلمهای ضد ایرانی فارسیزبان که جایزه میگرفتند، در مقابل تمام انتقادها گفته میشد که به هر حال یک ایرانی رفته و جایزه گرفته، خوشحال باشید و برای پیشرفت سینمای ایران اگر کاری نمیکنید، حداقل سنگ نیندازید. نتیجهاش این شد که آنقدر خودمان، خودمان را تخریب کردیم که وینفرد شفر، مربی سابق استقلال، وقتی به تهران آمده بود، از دیدن پل هوایی و گوشی آیفون در دست مردم متعجب شده بود.
مسئله فقط یک تصویر تلخ از ایران نیست؛ مسئله تبدیل شدن این تصویر به یک الگوست. الگویی که در آن هرچه جامعه ایرانی عقبماندهتر، زنان آن بیپناهتر و زندگی در آن سیاهتر تصویر شود، امکان پذیرفته شدن فیلم در بیرون بیشتر میشود. در این وضعیت، فیلمساز به جای روایت پیچیدگیهای جامعه خودش، تصویری از ایران تولید میکند که مخاطب خارجی از پیش انتظار دیدنش را دارد؛ ایران به مثابه یک زندان، مرد ایرانی به مثابه زندانبان و زن ایرانی به مثابه قربانی. اگر تا سالها قبل سینمای شمالشهری داشتیم، حالا سینمای جنوبشهرِ اسیر شمالشهریها داریم.
در همین چارچوب، درباره خود جایزه لاله مرزبان نیز باید دقیق حرف زد. لاله مرزبان حتی جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره را نگرفته. او در واقع جایزه بهترین بازیگر زن بخش افقهای جشنواره ونیز را گرفته است. این تفاوت برای تحقیر جایزه مرزبان نیست؛ برای دقیق حرف زدن است. جایزه او یک جایزه رسمی جشنواره ونیز است، اما نباید آن را با جایزه بهترین بازیگر زن بخش اصلی مسابقه یکی دانست.
اما باز هم سعی میکند نقش سانسورچی را ادامه داده و حتی یک کلمه درباره کشوری که عامل فشار به زندگی مردم کشورش است، سخنی نگوید. این قاب بیشتر شبیه آن بخش معروف از «اخراجیهای 3»، ساخته مسعود دهنمکی، است. جایی که پرده سوم فیلم رقم میخورد و سید جواد هاشمی میگوید: «کشورت و شناسنامهت رو به چی میخوای بفروشی؟ به چقدر؟ یک نخ، دو نخ….» البته آنجا همان بریده از کشورها نیز بالاخره سر به راه شدند و در سکانس آخر پای کشورشان ایستادند.
اما روشنفکر ایرانی هیچگاه نخواسته دست از غرب بکشد. حالا فرقی نمیکند، تقیزاده باشد یا بازرگان، مخملباف باشد یا محسن قرایی. فرقی هم نمیکند کودتا باشد یا مدرسه میناب. او باید ایران و ایرانی را تحریف کند و جایزهاش هم یکی از همین جشنوارههاست.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید