برای چهارمین بار، در حوالی جنگ صدای مذاکرات دوباره به گوش میرسد؛ صدایی که این پرسش جدی را مطرح میکند که آیا قرار است بار دیگر تجربهای تکرار شود که پیش از این هزینههای سنگینی برای کشور به همراه داشته است؟ نخستینبار، پیش از جنگ دوازدهروزه، فضای مذاکره شکل گرفت؛ رخدادی که بعدها برخی رسانههای آمریکایی از جمله نیویورکتایمز آن را در چارچوب عملیات فریب ارزیابی کردند. در مرحله دوم نیز بار دیگر امید به گفتوگو نهتنها تهدید را کاهش نداد، بلکه زمینه را برای آغاز جنگ رمضان فراهم کرد؛ جنگی که با شهادت رهبر بزرگ و شریف ما آغاز شد، اما در همان روزهای ابتدایی نیز برخی از ترک میدان و بازگشت به میز مذاکره سخن گفتند.
در تجربه سوم، با وعده یک «فتحالفتوح» به سراغ توافقی رفتیم که از ابتدا با ایرادات جدی همراه بود. با وجود هشدار منتقدان، این سند به عنوان یک پیروزی بزرگ معرفی شد؛ از وعدههای مالی گسترده تا آزادسازی منابع بلوکهشده. اما در عمل مشخص شد که این توافق بیش از آنکه شکست آمریکا باشد، فرصتی برای تجدید قوا و تنفس دوباره واشنگتن ایجاد کرد؛ فرصتی که به دشمن اجازه داد از فشار موجود فاصله بگیرد و خود را برای مراحل بعدی آماده کند.
اکنون برای چهارمین بار، همزمان با کاهش مقطعی درگیریها و انتشار اخبار مربوط به پیامهای دیپلماتیک، دوباره زمزمه مذاکره شنیده میشود. این در حالی است که فشارهای واردشده به آمریکا در منطقه، افزایش هزینههای اقتصادی و نظامی و نگرانی از گسترش بحران، شرایط دشواری برای واشنگتن ایجاد کرده است. به همین دلیل، هر مسیر سیاسی باید با دقت بررسی شود تا به جای حل مسئله، به فرصتی برای کاهش فشار از روی دشمن تبدیل نشود.
یکی از نشانههای قابل تأمل، واکنش بازار انرژی به تحولات سیاسی است. در شرایطی که افزایش تنشها باعث شد قیمت نفت به بالای صد دلار برسد، تنها با انتشار چند خبر درباره احتمال مذاکرات، فضای روانی بازار تغییر کرد و قیمتها کاهش یافت. پرسش اساسی اینجاست که چرا هر بار، پیش از دستیابی به یک نتیجه واقعی، بخشی از فشار از روی دشمن برداشته میشود؟ چرا باید در زمینی بازی کنیم که طراحی آن در اختیار طرف مقابل است و نخستین نتیجه آن به سود او تمام میشود؟
تجربه نشان داده است که دشمن هنگامی که تحت فشار قرار میگیرد، از مسیرهای سیاسی و دیپلماتیک برای کاهش هزینههای خود استفاده میکند. مذاکره زمانی میتواند نتیجهبخش باشد که بر پایه قدرت، انسجام و تضمین منافع ملی شکل بگیرد، نه زمانی که به فرصتی برای بازسازی توان دشمن تبدیل شود.
تجربه پس از آتشبس در لبنان نیز همین واقعیت را نشان داد. حزبالله پس از توقف درگیریها همچنان با حملات رژیم صهیونیستی مواجه شد و مشخص شد دشمن حتی پس از توافق نیز به دنبال تغییر موازنه است. امروز نیز یمن به عنوان یکی از اضلاع مهم مقاومت منطقهای، نقشی اساسی در معادلات دارد و هرگونه تصور جداسازی جبههها میتواند یک خطای راهبردی باشد.
از همین رو، حفظ انسجام، هماهنگی و شناخت دقیق اهداف طرف مقابل اهمیت دوچندان دارد. هر تصمیم سیاسی و امنیتی باید بر اساس تجربههای گذشته و واقعیات میدان اتخاذ شود.
نمیتوان چهار بار در برابر یک الگوی تکرارشونده دچار خطا شد و آن را صرفاً به سادگی یا خوشبینی نسبت داد. اصرار بر تکرار یک مسیر آزمودهشده و نادیده گرفتن تجربههای گذشته، خود نوعی تحجر در فهم واقعیتهای سیاسی و امنیتی است؛ تحجری که مانع دیدن روشهای فریب دشمن و تغییر شرایط میدان میشود. تحجر تنها در پافشاری بر گذشته نیست، بلکه گاهی در ناتوانی از پذیرش واقعیتهای جدید و اصرار بر نسخههایی که بارها نتیجه معکوس دادهاند نیز خود را نشان میدهد.
هر اشتباه محاسباتی، هزینههای انسانی، اقتصادی و امنیتی سنگینی به همراه داشته است؛ اما مهمتر از همه، ادامه وضعیت فرسایشی «نه جنگ، نه صلح» است که میتواند آسیبهای بلندمدت ایجاد کند. تجربه نشان داده است که فریب دشمن، نه با اعتماد بیمحاسبه، بلکه با هوشیاری، قدرت بازدارندگی و شناخت دقیق اهداف او خنثی خواهد شد. قرار نیست برای چهارمین بار همان مسیر آزموده شود؛ چراکه هزینه تکرار یک خطا ممکن است سنگینتر از گذشته باشد.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید