هرکدام از این وقایع میتوانست و باید به یک پرونده ماندگار در حافظه جهانی تبدیل میشد.اما نشده است.
چون ما در بسیاری از موارد، به جای «روایتسازی تاریخی»، صرفاً «واکنش سیاسی» نشان دادهایم. اعتراض کردهایم، بیانیه دادهایم، مراسم گرفتهایم و سپس پرونده را به آرشیو سپردهایم. در مقابل، غرب دقیقاً میداند که قدرت فقط در میدان جنگ یا اقتصاد نیست؛ قدرت در تعیین روایت تاریخ هم هست. کسی که روایت را تعیین میکند، میتواند قربانی را به یک عدد، جنایت را به یک حادثه و جنایتکار را به یک «طرف مناقشه» تبدیل کند.
پرواز ۶۵۵ نمونه روشنی است. ۲۹۰ انسان کشته شدند، اما سالها بعد، روایت غالب در بسیاری از رسانههای غربی همچنان حول «اشتباه» و «حادثه» میچرخد. در هیروشیما نیز همین اتفاق در مقیاسی بزرگتر رخ داده است: میلیونها کلمه درباره رنج قربانیان نوشته شده، اما نام عامل اصلی جنایت گاهی در حاشیه قرار میگیرد.
ما باید این الگو را بشناسیم و درباره میناب اجازه تکرارش را ندهیم.
میناب نباید صرفاً «محل یک حمله» باقی بماند. باید به یک اسم تبدیل شود؛ همانطور که هیروشیما و ناکازاکی در حافظه جهان اسم شدهاند. باید در دانشگاهها، رسانهها، کتابهای درسی، موزهها، آثار هنری و دیپلماسی عمومی درباره آن سخن گفته شود. باید پرونده حقوقی آن مستندسازی شود و مطالبه پاسخگویی عاملان آن تا جایی که ممکن است ادامه پیدا کند. اگر هیروشیما توانسته است در حافظه بشری نماد جنایت هستهای باشد، میناب نیز میتواند نماد قربانیشدن کودکان در جنگهای مدرن و مصونیت قدرتهای بزرگ باشد.
و اینجا مسئله غربگرایی در ایران هم اهمیت پیدا میکند.
غربگرایی فقط به معنای پوشیدن لباس غربی یا مصرف کالاهای غربی نیست. غربگرایی عمیقتر از اینهاست؛ نوعی نگاه به جهان که در آن غرب، معیار پیشرفت و عقلانیت فرض میشود و انسان ایرانی دائماً باید خودش را با آن اندازه بگیرد. غربگرایی یعنی گاهی حتی وقتی قربانی یک اقدام نظامی غربی هستیم، ناخودآگاه زبان همان طرف را برای توضیح واقعه به کار ببریم. یعنی جنایت را «سوءتفاهم»، کشتار غیرنظامیان را «خسارت جانبی» و حمله به یک کشور مستقل را «عملیات نظامی» بنامیم، چون واژگان طرف مقابل را پذیرفتهایم.
غربگرایی یعنی ناتوانی در دیدن جهان از جایگاه خودمان.
انقد جدی زمانی آغاز میشود که میان «غرب بهعنوان مجموعهای از ملتها و دستاوردهای علمی و فرهنگی» با «غرب بهعنوان ساختار قدرت، استعمار و مداخله نظامی» تفاوت بگذاریم. ما میتوانیم علم غرب را بیاموزیم، از ادبیات غرب لذت ببریم، فناوری غرب را به کار بگیریم و همزمان درباره استعمار، جنگ، کودتا و استاندارد دوگانه حقوق بشری آن سؤال کنیم. این نه ضدیت با غرب، بلکه نشانه بلوغ فکری است.
مشکل ما زمانی آغاز میشود که شیفته قدرتی شویم که حاضر نیست خودش را با معیارهایی که برای دیگران تعیین میکند، بسنجد.
و از این منظر، شاید تلخترین بخش ماجرای میناب همین باشد که هنوز در ایران، کسانی سخن از عادیسازی رابطه با همان قدرتهایی میگویند که در برابر مردم ایران دست به عملیات نظامی زدهاند؛ گویی حافظه تاریخی مانعی برای سیاست خارجی است و باید آن را کنار گذاشت.
رابطه با جهان البته میتواند و باید بر اساس منافع ملی، عقلانیت و محاسبه باشد. اما عادیسازی رابطه با یک قدرت، نباید به عادیسازی جنایت آن قدرت منجر شود. میان دیپلماسی و فراموشی تفاوت وجود دارد. میان مذاکره و بخشیدن جنایت نیز تفاوت وجود دارد.
ما میتوانیم مذاکره کنیم، اما نباید فراموش کنیم.
دیدار خانواده ماکان نصیری با شهردار هیروشیما، اگر درست فهمیده شود، میتواند حامل همین پیام باشد. یک خانواده ایرانی، تصویر فرزند ازدسترفتهاش را به شهری برده که هشت دهه پیش شاهد سوختن کودکان خود بوده است. این دو شهر میتوانند با یکدیگر سخن بگویند، حتی اگر سیاستمداران جهان ترجیح دهند این گفتوگو شنیده نشود.
هیروشیما به ما یادآوری میکند که قدرت نظامی اگر از اخلاق جدا شود، میتواند شهر را به قبرستان تبدیل کند. میناب به ما یادآوری میکند که این مسئله مربوط به گذشته نیست.
و ما باید از خودمان بپرسیم چرا پس از هشت دهه، هنوز در جهانی زندگی میکنیم که قدرتمندترین دولتها میتوانند درباره قانون و حقوق بشر برای دیگران سخنرانی کنند، اما وقتی نوبت پاسخگویی خودشان میرسد، دادگاه را تهدید کنند.
داستان از میناب تا هیروشیما، داستان دو شهر نیست؛ داستان حافظه و فراموشی است. داستان قربانیانی است که باید نامشان بماند و قدرتهایی که نباید اجازه دهند نامشان در پس واژههایی مانند «اشتباه»، «عملیات» و «خسارت جانبی» پنهان شود.
جالب است بدانید که حتی ترومن هم در توجیه حمله به هیروشیما گفته بود: «انجا پایگاه نظامی بود و این کار انجام شد زیرا ما میخواستیم تا حد امکان از کشتهشدن غیرنظامیها در اولین حمله اجتناب کنیم.»
ماکان نصیری نباید فقط یکی از قربانیان یک جنگ باشد. میناب نباید فقط نام یک شهر در جنوب ایران بماند. همانگونه که هیروشیما و ناکازاکی در حافظه بشر به نماد تبدیل شدند، میناب نیز باید به نماد تبدیل شود؛ نماد کودکی که در مدرسه کشته شد و نماد پرسشی که هنوز پاسخی نگرفته است: وقتی قاتل مدعی تمدن است، چه کسی باید او را محاکمه کند؟
شاید امروز بیش از هر زمان دیگری، وظیفه ما این است که نام قربانی را بلند بگوییم و نام عامل را فراموش نکنیم.
از میناب تا هیروشیما، مسئله فقط جنایت نیست؛ مسئله این است که چهگونه تاریخ جنایت را روایت کنیم.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید