آمریکا در جنگ با ایران شکست خورد؛ تکرار جنگ، شکست را عمیقتر میکند
جنگ آمریکا با ایران، فارغ از نتیجه نظامی آن، در سطح راهبردی یک شکست است. مهمترین درس این جنگ آن نیست که آمریکا باید موشک رهگیر بیشتری ذخیره کند، مینروب بیشتری در اختیار داشته باشد یا برای مقابله با پهپادهای ارزانقیمت آمادهتر شود؛ درس اصلی این است که برتری تاکتیکی نمیتواند جایگزین راهبرد درست شود.
به ادعای فارین پالیسی ارتش آمریکا در این جنگ توانست توانایی خود را در انتقال قدرت نظامی در فاصلهای بیش از ۷ هزار مایل از خاک آمریکا و استفاده از تسلیحات دقیق به نمایش بگذارد و خسارت واردشده به ایران نیز سنگین بوده است. اما این موفقیتهای تاکتیکی نتوانستند اهداف سیاسی و راهبردی اعلامشده واشنگتن را محقق کنند: نه تغییر حکومت در ایران رخ داد، نه توان موشکی و پهپادی ایران از بین رفت و نه تهران وادار به تغییر اساسی در سیاستهای هستهای و منطقهای خود شد. در واقع، مسئله اصلی شکست آمریکا کمبود قدرت نظامی نبود؛ استفاده نادرست از قدرت نظامی بود.توهم پیروزی از آسمان
یکی از بنیادیترین خطاهای واشنگتن این تصور بود که میتوان بدون عملیات زمینی، صرفاً با قدرت هوایی یک نظام سیاسی را سرنگون کرد. تاریخ جنگهای مدرن بارها خلاف این تصور را نشان داده است. بمباران گسترده لندن در جنگ جهانی دوم، بمباران آلمان، عملیات هوایی آمریکا در ویتنام و نمونههای متعدد دیگر نشان دادهاند که بمباران، حتی در مقیاس بسیار بزرگ، لزوماً به فروپاشی حکومت هدف منجر نمیشود. در بسیاری از موارد حتی میتواند موجب تقویت انسجام اجتماعی و افزایش انگیزه مقاومت شود.
در مورد ایران، این مسئله اهمیت بیشتری دارد. کشوری با وسعت، جمعیت، عمق جغرافیایی، ساختارهای نظامی متعدد و توانایی پراکندهسازی و استتار تجهیزات نظامی، هدفی نیست که بتوان صرفاً با بمباران هوایی آن را به تسلیم راهبردی وادار کرد. بنابراین اگر واشنگتن تصور کند که با بمباران بیشتر، جنگ طولانیتر یا حملات شدیدتر میتواند همان هدفی را به دست آورد که در مرحله نخست جنگ نتوانسته است، در حقیقت از شکست خود درس نگرفته است.
موشکها و پهپادها را نمیتوان بهسادگی از آسمان حذف کرد
دومین خطای راهبردی، انتظار از نیروی هوایی برای نابودی کامل توان موشکی و پهپادی متحرک ایران بود. سامانههای متحرک را میتوان پنهان، پراکنده و جابهجا کرد. حتی فناوریهای دقیق و برتری اطلاعاتی نیز نمیتوانند تضمین کنند که تمام این سامانهها پیش از شلیک شناسایی و منهدم شوند. تجربه جنگ جهانی دوم، جنگ خلیج فارس و عملیاتهای طولانیمدت اسرائیل و ائتلافهای مختلف علیه گروههای مسلح منطقهای، همگی مؤید همین محدودیت هستند.
این مسئله یک معادله اقتصادی نیز ایجاد میکند: اگر هزینه تولید و استفاده از پهپاد و موشک بسیار کمتر از هزینه رهگیری آنها باشد، دفاع موشکی دیر یا زود با مشکل اشباع مواجه خواهد شد. در چنین شرایطی، افزایش تعداد رهگیرها ممکن است بخشی از مشکل را کاهش دهد، اما نمیتواند یک راهحل راهبردی برای جنگی باشد که طرف مقابل میتواند ظرفیت تهاجمی خود را با هزینهای بسیار پایینتر بازسازی کند.
شکست واقعی در کاخ سفید رخ داد، نه پنتاگون
به همین دلیل، نباید شکست آمریکا در ایران را صرفاً به ضعفهای لجستیکی یا کمبود مهمات نسبت داد. اگر آمریکا پیش از جنگ ذخایر بیشتری از موشکهای رهگیر، تجهیزات مینروبی، سامانههای دفاع هوایی و مهمات دقیق در اختیار داشت، احتمالاً میتوانست مدت بیشتری عملیات انجام دهد و خسارت بیشتری وارد کند. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که نشان دهد بمباران بیشتر الزاماً به تحقق اهدافی منجر میشد که بمباران کمتر نتوانسته بود محقق کند. این تفاوت میان «توانایی جنگیدن» و «توانایی پیروز شدن» است. آمریکا ممکن است بتواند جنگ را ادامه دهد، اهداف بیشتری را منهدم کند و هزینههای سنگینتری به ایران تحمیل کند؛ اما این با پیروزی راهبردی یکسان نیست.
خطرناکترین درس، درس اشتباه است
اکنون خطر اصلی این است که واشنگتن شکست راهبردی خود را به مجموعهای از مشکلات فنی تقلیل دهد و نتیجه بگیرد که برای جنگ بعدی باید فقط بیشتر و بهتر مسلح شود. اگر درس جنگ این باشد که «موشک بیشتری لازم داشتیم»، «رهگیر بیشتری لازم داشتیم» یا «پهپادها را جدی نگرفته بودیم»، ممکن است آمریکا از نظر تاکتیکی آمادهتر شود، اما همچنان از نظر راهبردی همان اشتباه را تکرار کند.
زیرا پرسش اساسی این نیست که آیا آمریکا میتواند در یک جنگ دیگر آسیب بیشتری به ایران وارد کند یا خیر. پرسش واقعی این است که آیا آمریکا میتواند با حملات نظامی، ایران را وادار به پذیرش اهداف سیاسی واشنگتن کند. تجربه این جنگ نشان میدهد که پاسخ، دستکم با اتکا به قدرت هوایی و حملات دوربرد، بسیار بعید است.
جنگ دوم میتواند شکست اول را تثبیت کند
اگر واشنگتن بار دیگر به گزینه نظامی متوسل شود، بدون تغییر بنیادین در اهداف و راهبرد خود، احتمالاً وارد همان چرخه خواهد شد: حملات سنگین آمریکا، خسارت گسترده به زیرساختها و توان نظامی ایران، پاسخ موشکی و پهپادی ایران، فشار بر زیرساختهای انرژی و کشتیرانی منطقه، افزایش هزینههای اقتصادی و در نهایت بازگشت به همان مسئلهای که جنگ برای حل آن آغاز شده بود.
حتی ممکن است جنگ دوم از این منظر خطرناکتر باشد که ایران در فاصله میان دو درگیری فرصت بیشتری برای یادگیری، پراکندهسازی، بازسازی و تطبیق پیدا کرده باشد. بنابراین، حمله مجدد الزاماً به معنای تکرار دقیق جنگ نخست نیست؛ میتواند به معنای تکرار همان اشتباه در شرایطی دشوارتر باشد.جمعبندی
به ادعای فارین پالیسی آمریکا در این جنگ نشان داد که همچنان یکی از قدرتمندترین ماشینهای نظامی جهان است؛ اما همین جنگ ثابت کرد که قدرت نظامی، بهخودیخود پیروزی سیاسی تولید نمیکند. واشنگتن میتواند هواپیماهای بیشتری به منطقه بفرستد، مهمات بیشتری ذخیره کند، رهگیرهای بیشتری مستقر کند و حملات دقیقتری انجام دهد. اما اگر هدفی که از ارتش خواسته میشود اساساً با ابزارهای موجود قابل دستیابی نباشد، افزایش قدرت آتش تنها میتواند هزینه شکست را افزایش دهد.
آمریکا جنگ را در سطح تاکتیکی نباخت؛ جنگ را در سطح راهبردی باخت. و اگر بار دیگر بدون بازنگری در این واقعیت به جنگ با ایران برود، احتمالاً نتیجه تغییر نخواهد کرد. شاید حملات شدیدتر و خسارتهای بیشتری ایجاد شود، اما برتری نظامی آمریکا لزوماً به پیروزی سیاسی تبدیل نخواهد شد؛ بلکه جنگ دوم میتواند شکست اول را عمیقتر و پرهزینهتر کند. درس واقعی جنگ ایران برای واشنگتن بنابراین این نیست که «چگونه بهتر بجنگیم»، بلکه این است که چه زمانی قدرت نظامی قادر به حل مسئلهای که سیاستگذاران برای آن تعریف کردهاند نیست.
باز هم شکست خواهی خورد
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید