یادداشت از محمد روشنائی – زنجان، ماهنشان
سینما در دنیای امروز فقط یک ابزار سرگرمی نیست؛ بلکه یک رسانه استراتژیک برای تقویت هویت ملی، رشد فکری و ترسیمِ افقهای آینده یک کشور است. اما متأسفانه وقتی به وضعیت تولیدات سینمایی و بهویژه سریالهای نمایش خانگی در ایران نگاه میکنیم، میبینیم که این هنرِ ارزشمند، از مسیر اصلی خود فاصله گرفته و درگیر نوعی «ابتذالِ برنامهریزیشده» شده است. سینمای امروز ما بهجای اینکه آینهی تمامنمایِ زیستبوم متنوع، تلاشها، امیدها و ظرفیتهایِ واقعیِ ایران باشد، به یک ویترینِ محدود و تکراری تبدیل شده که مدام یک سبک زندگیِ خاص و غربیمآبانه را به مخاطب دیکته میکند. این رویکردِ تکبعدی که مملو از نمادهایِ مصرفگرایی، نمایشِ رفتارهایِ ناهنجار و ترویجِ زندگیهایِ بیهدف است، نه تنها کارکردِ سازندهای ندارد، بلکه با عادیسازیِ این سبکِ زندگیِ پوچ، به نوعی انحطاطِ فرهنگی در جامعه دامن میزند.
یکی از بزرگترین آسیبهایِ این سینما، «حصرِ جغرافیایی» است؛ گویی فراتر از چند خیابانِ شمالِ تهران، هیچ زندگیِ دیگری در این کشور وجود ندارد. شخصیتهایِ قصههایِ ما، بدونِ آنکه پیوندِ واقعی با چرخهیِ تولید، کار و پیشرفتِ کشور داشته باشند، مدام در چرخهای از کافهگردی، خیانتهایِ پیدرپی و بطالتِ مفرط غوطهورند. این تصویرسازی، هیچ شباهتی به واقعیتِ زندگیِ مردمِ ما ندارد و بیشتر شبیه به یک فانتزیِ ذهنی است که برایِ مخاطب ساخته شده تا او را از مسائلِ اصلیِ جامعه دور کند.
نکتهیِ تأملبرانگیز اینجاست که شاهدِ یک پارادوکسِ عجیب در رفتارِ فیلمسازان هستیم. همین افرادی که در نشستهایِ خبری و مصاحبهها، مدام از «ندیدنِ حاشیهها»، «فراموشیِ اقوام» و «دردِ مردمِ عادی» گلایه میکنند، در عمل هیچ قدمی برایِ نشان دادنِ زیباییها و توانمندیهایِ این مناطق برنمیدارند. چرا در سینمایِ ما، جایِ خالیِ روایتهایِ قهرمانانه از جوانِ روستایی که با دانش و پشتکارِ خود در صنایعِ بومی یا کشاورزی تحول ایجاد کرده، حس میشود؟ چرا از شکوهِ پیوندهایِ عمیقِ خانوادگی، غیرتِ عشایر و تلاشِ خستگیناپذیرِ کسانی که برایِ آبادیِ ایرانِ عزیز قدم برمیدارند، فیلمی ساخته نمیشود؟ پاسخِ این سؤال در اقتصادِ زردِ سینمایِ ما نهفته است؛ جایی که «سودآوریِ سریع» از طریقِ تحریکِ غرایز و تولیدِ درامهایِ بیمحتوا، بر تعهدِ فرهنگی اولویت پیدا کرده است. برایِ این سیستمِ تولید، «امید» و «سازندگی» کالاهایِ غیرِجذاب و کممشتری هستند، اما نمایشِ سیاهی، دعوا و ناامیدی، سادهترین راه برایِ جذبِ مخاطب و فروشِ بیشتر است.
در واقع، بسیاری از این فیلمسازان به جایِ آنکه در مقامِ یک روشنفکرِ دغدغهمند، به نقدِ مصلحانه و ریشهیابیِ مشکلات بپردازند، تنها به بازنماییِ زشتیها بسنده میکنند. آنها بدونِ ارائهیِ کوچکترین راهِ برونرفت یا چشماندازی برایِ آینده، مخاطب را در دنیایی از یأس و انفعال رها میکنند. وقتی هنر از کارکردِ اصلیِ خود که همان تصویرسازیِ آرمانی و امیدبخشی است فاصله میگیرد، عملاً به یک «کالایِ مسموم» تبدیل میشود که ذائقهیِ عمومیِ جامعه را بهطورِ مستمر تنزل میدهد. این تغییرِ ذائقه، بزرگترین ضربهای است که به فرهنگِ جامعه وارد میشود؛ چرا که نسلی را تربیت میکند که در برابرِ کارهایِ عمیق و اندیشهورزانه مقاومت میکند و به سطحینگری خو گرفته است.
جامعهای که در مسیرِ پیشرفت، خوداتکایی و مواجهه با چالشهایِ بزرگِ تمدنی قرار دارد، نیازمندِ سینمایی است که سوختِ این حرکت را تأمین کند؛ سینمایی که «قهرمانپرور» باشد، نه «قهرمانکُش». زمانِ آن رسیده است که اصحابِ فرهنگ، منتقدانِ دلسوز و مخاطبانِ آگاه، مرز میانِ «سرگرمیِ واقعی» و «ابتذالِ مخدر» را بهدقت مشخص کنند. سینما اگر نتواند چراغی برایِ بازشناسیِ کرامتِ انسان و ارتقایِ فکریِ جامعه باشد، خود به عاملی برایِ تاریکی تبدیل خواهد شد.
برایِ عبور از این شرایط، نیازمندِ یک «بازنگریِ جدی» در محتوا هستیم. فیلمسازان باید نگاهِ خود را از کافههایِ پایتخت به سمتِ تمامِ پهنهیِ ایران برگردانند؛ به سمتِ کارگاهها، مزارع، مدرسهها و تمامِ جاهایی که «زندگیِ واقعی» و «پیشرفتِ واقعی» در آن جریان دارد. بازگشت به کارکردِ اصلیِ سینما به معنایِ نفیِ هنر نیست، بلکه به معنایِ خروجِ هنر از بندِ «پولسازیِ سخیف» و بازگشت به «مسئولیتِ تمدنی» است. اگر سینما نتواند به این رسالت برگردد، خیلی زودتر از آنچه تصور میکنیم، آثارِ مخربِ آن در فرهنگِ عمومی نمایان خواهد شد. وقتِ آن است که با مطالبهگریِ هوشمندانه، سینما را از چنبرهیِ این جریانِ مسموم آزاد کنیم و اجازه ندهیم که هنر، ابزاری برایِ انحطاطِ فکریِ این ملت باشد.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید