یادداشت از خدابخش عبدلی – استان قم، شهر قم
از بهشتی تا بهشتهای رنگین
مقدمهای بر سبک زندگی و نگاه خادمانه مسئولان جمهوری اسلامی در آغاز راه، مقایسهای است میان دوگانههای تلخ امروز و دیروز. روزگاری نه چندان دور، واژه «مسئولیت» در ادبیات سیاسی این سرزمین، بار معنایی دیگری داشت. مسئولیت، امانتی بود بر دوش مردانی که خود را وقف کرده بودند، نه طلبکار. آنان از جنس رفاه و تجمل نبودند؛ از جنس مردم بودند و برای مردم. این یادداشت، روایتی است از سبک زندگی و نگاه خادمانه برخی چهرهها از آن نسل — رجایی، باهنر، بهشتی و تندگویان — و پلی است به چند دهه بعد، به روزگاری که فاصله میان آن آرمانها و این واقعیتها، به پهنای تاریخ است.
رجایی: رئیسجمهوری که دو دست لباس داشت و با موتورسیکلت به محل کارش تردد میکرد. سادهزیستیاش نمایش سیاسی نبود. او خود را «فرزند ملت» میدانست.
باهنر: نخستوزیری که کفشش بالشش بود . وقتی به همراه رجایی به کهنوج رفته بود، شب را در اداره آموزش و پرورش ماندند و باهنر از کفش خود به عنوان بالش و از عبایش به عنوان پتو استفاده کرد. منزل او هنگام شهادت، خانه سازمانی بود.
بهشتی: رئیس دیوان عالی که یک ریال حقوق نگرفت . سادهزیستی او زبانزد بود. در تمام عمر کار کرد و از هیچ نوع وجوهی استفاده نکرد. رئیس دیوان عالی کشور هم که بود، یک ریال حقوق نگرفت.
همیشه میگفت: وقتی این همه مستضعف در کشور است، روا نیست از دادگستری حقوق بگیرم». جمله مشهورش- «ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت»- نه یک شعار تبلیغاتی، که خلاصه یک سبک زندگی بود.
تندگویان: آقای رجایی او را وزیر نفت کرد
در آبان ۱۳۵۹، وقتی برای بازدید از تأسیسات نفتی آبادان میرفت، اسیر نیروهای عراقی شد و ۱۱ سال سختترین شکنجهها را به جان خرید اما حاضر نشد یک کلمه برای خوشایند دشمنان ایران و ایرانی، علیه مردم خودش و کشورش حرفی بزند.
پلی به امروز ما: از موتورسیکلت تا هلدینگهای تریلیاردی
چهار دهه بعد، تصویری متفاوت پیش چشم ماست. وزیری میگوید باید در شرایط سخت اقتصادی، مردم ایران فقط یک وعده غذا بخورند. مسئولانی را میبینیم که خود و مخصوصاً اطرافیانشان با غصب هلدینگهای بزرگ کشور، درآمدهای بیحد و حساب برای خود و همه اصدقا و اقربایشان فراهم ساختهاند. اما وقتی نوبت به مردم میرسد، با نهایت تنگنظری و دنائت طبع، زندگی مردمی را که به دلایل گوناگون در فقر و تنگنا به سر میبرند، با شرایط ملتهای فقیر دیگر مقایسه میکنند؛ مقایسهای که از بنیاد احمقانه است.
انسان یاد این روایت از امیرالمومنین علی(ع) میافتد که گویا فرموده باشد: «در زمان رسول خدا(ص) جزئی از ایشان محسوب میشدم. مردم همچنانکه در افق آسمان به ستارگان نگاه میکنند به من نگاه میکردند. سپس روزگار از من چشم پوشاند و مرا همسنگ این و آن قرار داد و بعد از آن نیز همردیف پنج نفر دیگر قرار داد. گفتم عجب بد شد، روزگار به این هم بسنده نکرد تا اینکه مرا تنزّل داد و قرین افرادی چون معاویه و عمرو عاص قرار داد.» در کتاب «حدیقة الشیعة» منسوب به «مقدس اردبیلی» روایت شده:«الدهر انزلنى ثم انزلنى ثم انزلنى حتى قیل معاویة و على!؟»؛ روزگار، مرتبه مرا پایین آورد پایین آورد پایین آورد به حدى که مرا با معاویه برابر گردانید.
آری، از کجا تا به کجا! و از چه بزرگمردانی و چه وجودهای خدمتگزار و پرتلاشی گذشتیم و گذشتیم، رسیدیم به کسانی که اگر در هر تریبونشان، ملتی را که ولینعمتشان هستند با حرف و کلماتشان، با لحن و نگاهشان، با برنامهها و پیشنهادات سخیف و سقیمشان، عامل تحقیر و اعصابخردی مردم شریف و بیبهره از تریلیاردها درآمدهای هلدینگی نشوند، روزشان شب و شب تاریکشان روز نمیشود.
اگر قرار باشد مسوولان امروز، همان راهی را بروند که دیروز، رجاییها و باهنرها و بهشتیها رفتند، باید بدانند که مردم، همان مردمی هستند که آنان را به این جایگاه رساندند. و اگر قرار باشد آنان، به جای تکریم و خدمت، به فکر چپاول و تحقیر باشند، تاریخ، اگر با اشک برای آنان به قضاوت نشسته! اینان را نیز به قضاوت خواهد کشاند. اما این بار، قضاوت تاریخ، نه با اشک، که با خشم همراه خواهد بود.
و البته باز باید گفت: سهم ما مردم همین شکوه و زبانحال مولاست که انزلنی الدهر حتی قیل معاویه و علی … از کجا و از چه گوهرهایی به کجا و چه … .
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید