امروز: 1405/06/11 ساعت : 18:06
  • تماس با ما
  • تبلیغات
  • مدعیان دروغین!

    وقتی مذاکره نسخه بدل مجاهده می‌شود!

     

    این یک سنت تاریخی است. باطل معمولا آن‌قدر احمق نیست که با پرچم «باطل» به میدان بیاید. لباس حق می‌پوشد. بخشی از حقیقت را برمی‌دارد. آن را برجسته می‌کند و بخش دیگر را پنهان می‌سازد. بعد نسخه‌ای بدلی از حقیقت می‌سازد و به مردم می‌گوید: «این همان چیزی است که می‌خواستید.»

     

    فرعون در جامعه بت‌پرستان فقط یک حاکم بود. اما وقتی موسی علیه‌السلام آمد و از توحید و ربوبیت الله سخن گفت و انسان را از بندگی غیر خدا فراخواند، فرعون هم مدعی ربوبیت شد و فریاد زد: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى». وقتی حقیقت توحید آمد، باطل مجبور شد خودش را در جایگاه خدا بنشاند.

     

    وقتی کلیم‌الله برای میقات و سخن‌گفتن با پروردگار به طور رفت سامری گوساله‌ای ساخت و برای آن صدایی ایجاد کرد. او نمی‌گفت من می‌خواهم مردم را از خدا دور کنم. او یک بدل برای خدای کلیم‌الله ساخت که «له خُوار». چیزی که دیده شود. صدایی داشته باشد. مردم دورش جمع شوند و خیال کنند هنوز در مسیر ایمان‌اند.

    این منطق سامری است.

     

    باطل همیشه نمی‌گوید «خدا را کنار بگذار». گاهی می‌گوید «من هم خدا را برایت آورده‌ام» و چیزی می‌سازد که شبیه حقیقت باشد اما حقیقت نباشد.

     

    در تاریخ ادیان هم مدعیان دروغین کم نبوده‌اند. از مسیلمه کذاب که پیامبری را جعل کرد تا جعفر کذاب و…

    مسئله فقط دروغ گفتن نبود. مسئله این بود که دروغ می‌خواست جای حقیقت بنشیند.

     

    هر جا حقیقتی بزرگ ظهور کرده است نسخه بدل آن نیز ساخته شده است.

     

    تمدن اسلامی که بر توحید و علم و اخلاق و عدالت بنا شده بود قرن‌ها یکی از مهم‌ترین تمدن‌های علمی جهان بود. وقتی غرب با این تمدن مواجه شد فقط با یک مجموعه کتاب و دانش مواجه نبود. با یک تمدن مواجه بود که علم را در کنار ایمان و اخلاق و غایت انسانی می‌نشاند. بعدتر غرب مدرن خود را مدعی تمدن جهان کرد و اگرچه در برخی از عرصه‌ها به پیشرفت‌های علمی و فنی رسید اما مشکل از جایی آغاز شد که «پیشرفت» از یک ابزار برای آبادانی انسان به یک ایدئولوژی برای تعریف انسان تبدیل شد.

     

    علمی که می‌توانست ابزار شناخت طبیعت باشد تبدیل شد به معیار شناخت همه حقیقت.

     

    فناوری که می‌توانست در خدمت انسان باشد تبدیل شد به معیار قدرت انسان.

     

    آزادی که می‌توانست انسان را از بندگی انسان برهاند به آزادی از هر قید الهی تبدیل شد.

     

    و عدالت که می‌توانست کرامت انسان را پاس بدارد به نسخه‌های مختلفی از نظام‌های سیاسی و اقتصادی تبدیل شد که هر کدام مدعی بودند سرانجام تاریخ را به بهشت زمینی خواهند رساند.

     

    یکی گفت آزادی.

     

    دیگری گفت برابری.

     

    یکی گفت بازار.

     

    دیگری گفت دولت.

     

    یکی گفت لیبرالیسم.

     

    دیگری گفت کمونیسم.

     

    یکی گفت دموکراسی.

     

    دیگری گفت انقلاب پرولتاريا.

     

    اما بسیاری از این نسخه‌ها در یک نقطه با یکدیگر مشترک بودند: انسان را از آسمان جدا کردند و وعده دادند که بهشت را روی زمین خواهند ساخت.

     

    و این همان نقطه‌ای است که باید مراقب «بدل» بود.

     

    کمونیسم از عدالت و برابری گفت. حرف حقی بود. چه کسی می‌تواند ظلم و استثمار انسان به دست انسان را بپذیرد؟ اما وقتی خدا حذف شد و انسان جای خدا نشست چه چیزی باقی ماند جز یک دستگاه عظیم قدرت که می‌توانست به نام عدالت آزادی را خفه کند؟

     

    لیبرالیسم از آزادی انسان گفت. این هم بخشی از حقیقت است. هیچ انسانی نباید بنده انسان دیگری باشد. اما اگر نتیجه این سخن این باشد که انسان حتی نباید بنده خدا باشد چه؟ اگر نفی بندگی انسان به نفی بندگی خدا تبدیل شود چه؟

     

    اینجاست که آن جمله غنی‌نژاد در مناظره با پروفسور درخشان معنا پیدا می‌کند که ریشه لیبرالیسم را در توحید می‌داند و می‌گوید لیبرالیسم یعنی هیچ انسانی نباید بنده دیگری باشد.

    اما مسئله دقیقا همین‌جاست.

    حق در این گزاره وجود دارد اما تمام حق در آن نیست.

    اسلام نیز بندگی انسان برای انسان را نفی می‌کند. اما اسلام در همان لحظه انسان را به بندگی خدا فرا می‌خواند.

    «إِیَّاکَ نَعْبُدُ.»

    فقط تو را می‌پرستیم.

     

    مسئله اسلام این نیست که انسان را از هر بندگی آزاد کند. مسئله این است که انسان را از بندگی غیر خدا آزاد کند.

     

    «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ.»

     

    اینجاست که نسخه بدل خودش را لو می‌دهد.

     

    باطل بخشی از حق را برمی‌دارد و بخش تعیین‌کننده آن را حذف می‌کند.

     

    آزادی بدون عبودیت می‌تواند به بندگی نفس تبدیل شود.

     

    برابری بدون توحید می‌تواند به استبداد تبدیل شود.

     

    علم بدون اخلاق می‌تواند به ابزار سلطه تبدیل شود.

     

    قدرت بدون عدالت می‌تواند به استکبار تبدیل شود.

     

    و تمدن بدون معنویت می‌تواند به دستگاهی عظیم برای تولید رفاه در کنار تولید جنگ و استعمار تبدیل شود.

     

    این قصه فقط درباره فلسفه و اقتصاد نیست.

     

    به سیاست هم که نگاه کنید همین الگو را می‌بینید.

     

    انقلاب اسلامی آمد و گفت نظامی می‌خواهد که نه سلطنت باشد و نه وابسته به شرق و غرب. گفت مر دم می‌توانند سرنوشت سیاسی خود را در چارچوب اسلام تعیین کنند. گفت آزادی و عدالت و استقلال باید در کنار هم باشند. اما باز قصه ادامه داشت.

     

    دشمنی‌ها از روز اول انقلاب شروع شد و وقتی از براندازی واقعی عاجز ماند به کودتای اقتصادی و آشوب خیابانی و ترور و کشتن پیرمردی حکیم در حال قرآن خواندن و کشتن کودکان مدرسه شجره‌طیبه میناب بعد از ۴۷ سال رسید.

     

    اما بعد چه شد؟

    با تئوری «وابستگی متقابل» نسخه بدل استقلال ساخته شد.

    با «برهنگی زنان» نسخه بدل آزادی حقیقی ساخته شد.

    با دوگانه‌سازی موهومی «برابری و عدالت» نسخه بدل عدالت ساخته شد.

    و در نهایت نسخه بدل انقلاب و مبارزه و جهاد نیز ساخته شد!

     

    و چه زیبا فرمود شهید مصباح‌الهدی باقری‌کنی: «حسین علیه‌السلام آمد تا آفتاب‌پرست‌ها قبله‌نما نشوند

    آمد تا مذاکره نسخه بدل مجاهده نشود!»

     

    اما این نهایت توان مدعیان نسخه بدل بود. حق را نتوانستند شکست دهند. پس بدل آن را ساختند و این قصه هنوز تمام نشده است.

     

    حتی برای منجی هم بدل ساختند.

    هالیوود را نگاه کنید.

    دنیایی که در آن انسان‌نماهای فوق‌العاده می‌آیند و جهان را نجات می‌دهند.

    سوپرمن می‌آید.

    بتمن می‌آید.

    مرد عنکبوتی می‌آید.

    ده‌ها قهرمان بدلی دیگر می‌آیند.

     

    منجیانی که از آسمان نمی‌آیند تا انسان را به خدا برگردانند. می‌آیند تا خودشان جای منجی بنشینند.

     

    منجی آمریکایی!

    قهرمان آمریکایی!

    ارتش آمریکایی!

    سلاح آمریکایی!

    و در نهایت همان داستان قدیمی: «جهان در خطر است و ما باید جهان را نجات دهیم.»

     

    چه چیزی از این روایت می‌تواند خطرناک‌تر باشد؟

    قدرتی که خودش را منجی جهان معرفی کند دیگر فقط یک قدرت نیست. تبدیل به «حق» می‌شود.

    این همان نقطه‌ای است که فرعون به آن رسیده بود: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى.»

    فرعون فقط نمی‌گفت من حاکم شما هستم. می‌گفت من بالاترین رب شما هستم.

    استکبار همیشه می‌گوید اگر جهان را به ما بسپارید ما آن را نجات می‌دهیم.

    یک روز با نام تمدن.

    یک روز با نام آزادی.

    یک روز با نام دموکراسی.

    یک روز با نام حقوق بشر.

    یک روز با نام مبارزه با تروریسم.

    اما نتیجه را باید در تاریخ دید.

    هر منجی دروغینی که وعده بهشت زمینی داده است بالاخره جهنم خودش را هم ساخته است.

    اتحاد جماهیر شوروی قرار بود انسان را از استثمار آزاد کند.

    لیبرالیسم قرار بود انسان را آزاد کند.

    استعمار قرار بود ملت‌های عقب‌مانده را متمدن کند.

    جنگ‌های مدرن قرار بود آزادی و دموکراسی بیاورند.

    اما تاریخ پر است از قبرستان‌هایی که زیر همین شعارهای زیبا ساخته شده‌اند.

    این است منطق نسخه بدل!

    باطل از یک حقیقت شروع می‌کند. آن را از ریشه‌اش جدا می‌کند. بخشی از آن را بزرگ می‌کند. بخش دیگری را حذف می‌کند. بعد همان حقیقت ناقص‌شده را علیه حقیقت کامل به کار می‌گیرد.

     

    سامری گوساله ساخت.

    فرعون ربوبیت را جعل کرد.

    مسیلمه نبوت را جعل کرد.

    جعفر کذاب امامت را…

    و جهان مدرن بارها عدالت و آزادی و علم و تمدن و حتی مفهوم «منجی» را بدل‌سازی کرده است.

     

    اما هیچ بدلی هرگز اصل نمی‌شود و هیچ منجی دروغینی نمی‌تواند جای منجی حقیقی را بگیرد.

     

    این قصه تا ظهور امام عصر ارواحنافداه ادامه دارد. درست در آستانه ظهور هم باید منتظر مدعیان دروغین بود. کسانی که از عدالت خواهند گفت اما عدالت را از خدا جدا خواهند کرد. کسانی که از آزادی خواهند گفت اما انسان را از بندگی خدا آزاد خواهند کرد. کسانی که از معنویت خواهند گفت اما معنویت را از ولایت جدا خواهند ساخت. کسانی که وعده نجات خواهند داد اما خود را جای منجی خواهند نشاند. نسخه‌های بدل بیشتر خواهند شد. مدعیان بیشتر خواهند شد. پرچم‌های بیشتری بلند خواهد شد و شاید خطرناک‌ترین آنها همان‌هایی باشند که بیشترین شباهت را به حق دارند. چون تشخیص باطلِ آشکار دشوار نیست.

     

    خطر از جایی آغاز می‌شود که باطل لباس حق می‌پوشد.

    سامری مشکلش این نبود که مردم را به یک تکه طلا دعوت کرد. مشکلش این بود که گوساله‌ای ساخت که مردم خیال کردند صدای حقیقت را از آن می‌شنوند.

     

    و تاریخ هنوز در حال تکرار همین داستان است. هر وقت حق جلوه کند مدعیان دروغین پیدا می‌شوند.

     

    پس باید حق را از روی شمایل مدعیانش نشناسیم. باید ببینیم چه چیزی را از حقیقت گرفته‌اند و چه چیزی را حذف کرده‌اند. زیرا گاهی بزرگ‌ترین دروغ این نیست که همه حقیقت را انکار کنی. بزرگ‌ترین دروغ آن است که نصف حقیقت را بگویی و نصف دیگر را پنهان کنی.

     

    و این همان جایی است که «یُرادُ بِهَا الْبَاطِل» آغاز می‌شود!

     

    باطل همواره با حقیقت دشمنی می‌کند!

    اما باید برای پیروزی خودش را شبیه حق کند!

    حسین عباسی فر

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    دیدگاه جدید

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    ℹ️

    پیام سیستم