میان مذاکره واقعی و مقاومت هیچ دوگانه ای وجود ندارد، اما حساب مذاکره های بی معنا جداست. آقای پزشکیان درباره مذاکره با آمریکا می گوید: «با دشمنی که هر روز ترور، تحریم، فشار و تهدید میکند و پیمانشکن است، مذاکره معنا ندارد.» البته رئیس جمهرر محترم این تلقی بدیهی از مذاکره با آمریکا را بسیار گران بدست آورده است: سه جنگ تحمیلی در میانه سه دور مذاکره.
اما چرا مذاکره با امریکا بی معناست؟ پاسخ موجز و خلاصه آنست که درست است که دولت آمریکا پشت میز مذاکره می نشیند، اما دستور کارش این است که «مذاکره می کنیم، اما فقط در این باره که شما چگونه خواسته مرا بپذیرید.» مذاکره بی معنا اصطلاحی است برای گفتوگویی که نتیجهٔ آن عملاً از پیش تعیین شده است: «تسلیم بی قید و شرط».
در مذاکره واقعی، هر دو طرف از توانایی تأثیرگذاری بر نتیجه برخوردارند و هیچکدام نمیتوانند بهطور یکجانبه شرایط را تحمیل کنند. اما در مذاکره های بی معنا که بر «دیپلماسی قهری» استوار هستند، مطالبه از طرف مقابل به نحوی است که اگر مورد قبول واقع نشود، با تهدید به مجازات همراه است. در چنین مذاکره ای نه بده و بستانی وجود دارد و نه جستجوی منافع مشترک؛ آنچه وجود دارد، یک مطالبه یکجانبه است که با تهدید به مجازات، تحریم و بمباران همراه میشود. از این رو مهمترین ویژگی مذاکرات بی معنا آن است که اراده و حاکمیت طرف مقابل به رسمیت شناخته نمی شود.
همانگونه تامس شلینگ، اقتصاددان برجسته و برنده جایزه نوبل بیان کرده است، «با نیروی نظامی کافی، یک کشور ممکن است نیازی به چانهزنی نداشته باشد»، و امریکا گمان می کند که از قدرت نظامی کافی برخوردار است. روشن است که وقتی مطالبات یک طرف به اندازهای فراتر میرود که طرف دیگر آن را معادل تسلیم بیقید و شرط تلقی کند، منطق مذاکره کاملاً از بین میرود و مذاکره از معنای درست خود تهی می شود. در چنین شرایطی، طرف مقابل نه به این دلیل که مذاکره نمیخواهد، بلکه به این دلیل که پذیرش این مطالبات به معنای انحلال موجودیت سیاسی، حاکمیت و اراده اوست، از ورود به آن خودداری میکند.
حتی اگر این دیپلماسی قهری در مواردی به توافقات یا تفاهماتی منتهی شده باشد، (مثل برجام)، ماهیت قهری این مذاکرات بر محتوای آن تأثیر می گذارد. اینکه مذاکره کنندگان ایرانی در برجام امتیازات بزرگی دادند اما تضمینهای کافی برای لغو تحریمها دریافت نکردند، نتیجه منطق قهری حاکم بر مذاکرات بود که در آن یک طرف توانست خواسته هایش را تحمیل کند.
حتی تفاهم نامه هایی که در این چارچوب مورد توافق قرار می گیرند نیز موقتی هستند. برای مثال هدف آمریکا از تفاهم نامه اسلام اباد، همانطور که ریچارد گلدبرگ، از طراحان کمپین «فشار حداکثری» در دوره اول ترامپ، بیان داشته است، «یک نسخه کوتاهمدت برای باز نگه داشتن تنگه هرمز» بوده است. هدف ترامپ از تفاهم نامه چیزی جز پایین نگه داشتن قیمت انرژی تا انتخابات میان دوره ای نوامبر نبوده است. البته ممکن است ایران نیز منافعی از این خرید زمان برده باشد، اما بحث بر سر اینکه چه چیزی موجب نقض تفاهم نامه شده است، ناشی از عدم فهم درست مذاکره ها و تفاهم نامه های امریکایی است؛ این تفاهم نامه از ابتدا برای نقض شدن ساخته شده بود.
ممکن است دولت زورگو، قدرت نظامی، اقتصادی و سیاسی بسیار بیشتری داشته باشد، اما این بدین معنا نیست که میتواند هر نتیجهای را تحمیل کند. زیرا مسأله فقط «قدرت نظامی» نیست؛ مسأله «انگیزهٔ مقاومت» نیز هست. برای مثال جنگ شوروی سابق با فنلاند در سال 1939 را در نظر بگیرید. شوروی هزاران تانک در اختیار داشت (که کمترین تخمین 2500 تانک است)، در حالی که فنلاند فقط ۳۲ تانک در اختیار داشت که از این تعداد تنها ۱۰ عراده آن برای جنگ آماده بود. شوروی با ۳,۸۸۰ هواپیما بر آسمان فنلاند مسلط بود، در حالی که فنلاند تنها ۱۱۴ هواپیمای عمدتاً منسوخ داشت. اما فنلاند می دانست که هزینه تسلیم بسیار بیشتر از هزینه مقاومت است و تسلیم به معنای از دست دادن استقلال و الحاق به خاک شوروی خواهد بود. لذا هزینه های مقاومت را پذیرفت و تسلیم نشد، و اگر چه قسمت هایی از خاک خود را از دست داد، اما توانست استقلال خود را حفظ کند.
ظلم ستیزی، شناخت ماهیت سلطه طلبانه رژیم آمریکا، بی معنایی مذاکرات آمریکایی، و آگاهی از بیشتر و سنگین تر بودن هزینه تسلیم نسبت به هزینه مقاومت، از آن دست حقایق مهمی که مبنای ایستادگی ملت ایران را شکل داده است. هیچ کسی مخالف یک مذاکره واقعی نیست و بین مذاکره واقعی و مقاومت هیچ دوگانه ای وجود ندارد، و تنها مسیری که می تواند آمریکا را به یک مذاکره واقعی وادارد، چیزی جز مقاومت نخواهد بود.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید