امروز: 1405/06/28 ساعت : 06:50
  • تماس با ما
  • تبلیغات
  • معلمِ نگران، آینده‌ی نگران

     

    مسئله فقط حقوق معلم نیست؛ مسئله این است که چه بر سر حرفه‌ای آمده که قرار بود آینده کشور را بسازد؟

     

    هر جامعه‌ای برای آینده خود هزینه می‌کند؛ یکی در زیرساخت، دیگری در فناوری، دیگری در انرژی و صنعت. اما بنیادی‌ترین سرمایه‌گذاری هر کشور، جایی اتفاق می‌افتد که کمتر دیده می‌شود: در کلاس درس. جایی که یک معلم، پیش از آنکه دانش‌آموز را با فرمول و کتاب آشنا کند، بخشی از شخصیت، نگاه، اعتمادبه‌نفس و نسبت او با علم و جامعه را شکل می‌دهد. با این حال، در ایران سال‌هاست درباره آموزش‌وپرورش عمدتاً زمانی سخن گفته می‌شود که مسئله‌ای صنفی، بودجه‌ای یا اعتراضی پدید آمده است؛ گویی معلم یک هزینه جاری است، نه نیروی انسانیِ تولیدکننده آینده.

     

    مسئله امروز فرهنگیان را نمی‌توان فقط با این جمله توضیح داد که «حقوق معلمان کم است». مسئله عمیق‌تر است: معلمی به‌تدریج از یک حرفه تمام‌وقت به شغلی تبدیل می‌شود که برای بخشی از شاغلان آن، تأمین زندگی به فعالیت‌های خارج از مدرسه وابسته شده است. اینجا دیگر با یک مسئله شخصی مواجه نیستیم؛ با اختلال در کارکرد یک نهاد حیاتی کشور مواجهیم.

     

    در سال ۱۴۰۵، سخنگوی وزارت آموزش‌وپرورش اعلام کرده که افزایش حقوق فرهنگیان با احتساب افزایش ۲۰ درصدی و فوق‌العاده خاص، به‌طور میانگین نزدیک به ۳۰ درصد می‌رسد و حداقل حقوق فرهنگیان حدود ۲۶ میلیون تومان است. در همان حال، بر اساس گزارش منتشرشده از داده‌های بازار کار، میانگین حقوق اعلام‌شده برای صنعت بانکداری و سرمایه‌گذاری ۸۵.۵ میلیون تومان و برای صنعت نفت، گاز و پتروشیمی ۹۶.۴ میلیون تومان گزارش شده است؛ هرچند این ارقام مربوط به ساختارهای شغلی و بازارهای متفاوت‌اند و مقایسه مستقیم آنها با حکم حقوقی معلم نیازمند احتیاط است.

     

    اما حتی اگر از مقایسه مستقیم این اعداد عبور کنیم، یک پرسش جدی باقی می‌ماند: چرا در ساختار اقتصادی کشور، برای برخی تخصص‌ها امکان شکل‌گیری بسته‌های جبران خدمت بسیار متفاوتی وجود دارد، اما حرفه‌ای که مستقیماً مسئول تربیت نیروی انسانی کشور است، همچنان باید بخش مهمی از مسئله معیشت خود را شخصاً حل کند؟

     

    این پرسش، پرسش علیه بانکدار یا کارمند صنعت نفت نیست. مسئله، دفاع از دستمزد عادلانه برای همه مشاغل است. مسئله این است که نظام پرداخت نباید به شکلی طراحی شود که بازده اقتصادیِ حرفه معلمی از هزینه انسانیِ آن فاصله بگیرد.

     

    معلم برای خوب تدریس کردن فقط به حضور فیزیکی در کلاس نیاز ندارد. مطالعه می‌خواهد، آمادگی می‌خواهد، به‌روز ماندن می‌خواهد، فرصت فکر کردن می‌خواهد، انرژی روانی می‌خواهد و مهم‌تر از همه، فراغت ذهنی می‌خواهد. معلمی که بعد از مدرسه باید برای تأمین هزینه‌های زندگی به شغل دوم، تدریس خصوصی یا فعالیت اقتصادی دیگری فکر کند، الزاماً معلم بدی نیست؛ اما ساختاری که او را به این وضعیت می‌رساند، نمی‌تواند همزمان انتظار داشته باشد که تمام ظرفیت فکری و حرفه‌ای او در اختیار کلاس درس باقی بماند.

     

    از معلم نمی‌توان انتظار داشت که تمام‌وقت برای آینده کشور فکر کند، اما خودش مجبور باشد پاره‌وقت برای امروز خودش بجنگد.

     

    این همان نقطه‌ای است که بحث معیشت از یک مطالبه صنفی فراتر می‌رود.

     

    خطر بزرگ‌تر اما جایی است که این وضعیت به نسل بعدی معلمان منتقل شود. مسئله فقط حفظ معلمان فعلی نیست؛ مسئله این است که چه کسانی فردا تصمیم می‌گیرند معلم شوند. دانشگاه فرهنگیان در سال ۱۴۰۵ از پذیرش ۲۵ هزار دانشجومعلم جدید خبر داده است. همزمان، سیاست‌گذاران آموزشی نیز صریحاً بر ضرورت جذب نیروهای شایسته‌تر و کیفیت‌بخشی به حرفه معلمی تأکید کرده‌اند.

     

    اما برای جذب «شایسته‌ترین‌ها» صرفاً نباید به آنها گفت معلمی رسالت است. رسالت، جایگزین رفاه نیست؛ همان‌طور که علاقه، جایگزین امنیت اقتصادی نیست.

     

    هیچ حرفه مهمی در دنیا صرفاً با دعوت به فداکاری پایدار نمی‌ماند. پزشک، مهندس، پژوهشگر، خلبان و متخصص فنی نیز می‌توانند به حرفه خود علاقه‌مند باشند؛ اما جامعه برای تخصص آنها نظام جبران خدمت طراحی می‌کند. معلم نیز از این قاعده مستثنی نیست. اگر قرار باشد برای ورود به حرفه معلمی از جوانان بااستعداد بخواهیم سال‌ها مطالعه کنند، آزمون بدهند، مهارت کسب کنند و مسئولیت تربیت نسل آینده را بپذیرند، اما در نقطه انتخاب شغل، معلمی از نظر اقتصادی و حرفه‌ای فاصله محسوسی با بسیاری از مسیرهای دیگر داشته باشد، نمی‌توان انتظار داشت که مسئله جذب استعداد صرفاً با شعار «عشق به معلمی» حل شود.

     

    عشق به شغل وقتی پایدار می‌ماند که شغل نیز امکان یک زندگی شرافتمندانه را فراهم کند.

     

    این نکته را باید صریح گفت، چون در سال‌های گذشته گاهی از «عشق معلم به تعلیم» به‌عنوان راه‌حلی برای مشکلات ساختاری استفاده شده است. عشق اگرچه یکی از سرمایه‌های بزرگ حرفه معلمی است، اما نمی‌توان از آن برای پوشاندن ضعف سیاست‌گذاری استفاده کرد.

     

    معلم عاشق کارش می‌تواند باشد و همزمان از اجاره‌خانه، هزینه درمان، آموزش فرزند، تورم و آینده اقتصادی خانواده‌اش نگران باشد. این دو گزاره هیچ تناقضی با یکدیگر ندارند.

     

    اتفاقاً خطر از جایی آغاز می‌شود که فشار معیشتی، عشق حرفه‌ای را به فرسودگی حرفه‌ای تبدیل کند.

     

    جامعه معمولاً خروجی این فرسودگی را دیر می‌بیند. امروز شاید فقط از کاهش انگیزه یک معلم حرف بزنیم؛ فردا دانش‌آموزی داریم که کمتر مطالعه کرده، مهارتی را ناقص آموخته، اعتمادش به مدرسه کاهش یافته یا برای جبران ضعف آموزش، خانواده‌اش مجبور شده هزینه بیشتری برای آموزش خصوصی پرداخت کند. چند سال بعد، همین دانش‌آموز وارد دانشگاه و بازار کار می‌شود و آنجا تازه متوجه می‌شویم که کیفیت آموزش عمومی چگونه به کیفیت سرمایه انسانی کشور تبدیل شده است.

     

    در اقتصادی که تورم نقطه‌به‌نقطه در تیرماه ۱۴۰۵، طبق گزارش‌های منتشرشده به نقل از مرکز آمار ایران، به ۸۷.۹ درصد رسیده بود، افزایش اسمی حقوق را نمی‌توان به‌تنهایی معادل بهبود معیشت دانست. مسئله قدرت خرید است؛ یعنی اینکه درآمد فرد پس از عبور از موج افزایش قیمت‌ها، چه مقدار از زندگی او را تأمین می‌کند.

     

    به همین دلیل است که باید از یک خطای مفهومی عبور کرد: حقوق معلم نباید فقط در جدول هزینه‌های دولت دیده شود؛ باید در جدول سرمایه‌گذاری کشور دیده شود.

     

    کشوری که برای ساخت یک بزرگراه، پالایشگاه یا کارخانه محاسبه هزینه و بازده انجام می‌دهد، باید برای کیفیت نیروی انسانی خود نیز چنین محاسبه‌ای داشته باشد. ممکن است نتیجه سرمایه‌گذاری در آموزش در یک بودجه یک‌ساله دیده نشود، اما نتیجه عدم سرمایه‌گذاری نیز دقیقاً به همین دلیل خطرناک است: آرام و تدریجی خود را نشان می‌دهد.

     

    مدرسه ضعیف ناگهان کشور را زمین نمی‌زند. نسلی را اندکی ضعیف‌تر تربیت می‌کند؛ سپس نسل بعدی را؛ و بعد جامعه متوجه می‌شود که بخشی از مسئله توسعه، سال‌ها پیش در کلاس درس شکل گرفته است.

     

    از همین منظر، شغل دوم معلم را نیز نباید صرفاً با نگاه اخلاقی بررسی کرد. وقتی فردی برای تأمین زندگی ناچار است زمان و انرژی خود را میان چند منبع درآمد تقسیم کند، نمی‌توان صرفاً از او پرسید چرا تمام تمرکزش را روی تدریس نمی‌گذارد. پرسش مهم‌تر این است که چه ساختاری او را وادار کرده است برای تأمین یک زندگی معمولی، از ظرفیت شغلی دیگری استفاده کند؟

     

    این مسئله حتی در بلندمدت می‌تواند به یک دور باطل تبدیل شود: معیشت ضعیف، فشار بیشتر؛ فشار بیشتر، تمرکز کمتر؛ تمرکز کمتر، فرسودگی بیشتر؛ فرسودگی بیشتر، جذابیت کمتر حرفه؛ و جذابیت کمتر، دشواری بیشتر در جذب نیروهای مستعد. در نهایت، جامعه برای حل کمبود کیفیت آموزشی مجبور می‌شود هزینه‌های دیگری پرداخت کند؛ از کلاس خصوصی و مدارس غیرانتفاعی گرفته تا دوره‌های جبرانی و سیاست‌های متعدد ترمیمی.

     

    بنابراین مسئله معلم را نباید فقط با «افزایش حقوق» خلاصه کرد. نظام جبران خدمت، منزلت حرفه‌ای، مسیر ارتقای شغلی، کیفیت محیط مدرسه، کاهش کارهای اداری غیرضروری، آموزش ضمن خدمت، امکان رشد تخصصی و امنیت اقتصادی خانواده معلم، همه اجزای یک مسئله واحدند.

     

    اگر قرار است معلم پژوهشگر باشد، باید برای پژوهش فرصت داشته باشد. اگر قرار است دانش‌آموز را به مطالعه تشویق کند، خودش باید فرصت مطالعه داشته باشد. اگر قرار است امید اجتماعی تولید کند، نباید تمام انرژی او صرف عبور از اضطراب اقتصادی شود. و اگر قرار است نسل آینده را برای یک اقتصاد دانش‌بنیان آماده کند، نباید حرفه او در چشم جوانان به شغلی تبدیل شود که فقط به دلیل «استخدام دولتی» انتخاب می‌شود.

     

    این شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا باشد: وقتی انگیزه ورود به یک حرفه از «می‌خواهم معلم شوم» به «حداقل یک شغل مطمئن داشته باشم» تغییر کند، جامعه بخشی از روح آن حرفه را از دست داده است.

     

    آموزش‌وپرورش بیش از هر دستگاه دیگری به کیفیت انسان‌هایش وابسته است. مدرسه بدون معلم خوب، ساختمان است؛ کتاب بدون معلم خوب، کاغذ است؛ برنامه درسی بدون معلم توانمند، جدول است و سند تحول بدون نیروی انسانی باانگیزه، صرفاً سند باقی می‌ماند.

     

    بنابراین دفاع از معیشت معلم دفاع از یک گروه صنفی در برابر گروهی دیگر نیست. دفاع از این است که آینده کشور نباید ارزان‌تر از هزینه‌های جاری امروز محاسبه شود.

     

    اگر امروز برای رفاه نسبی معلم هزینه نکنیم، فردا باید برای ترمیم کیفیت آموزش، جبران افت سرمایه انسانی، کاهش مهارت نیروی کار و بازسازی اعتماد به مدرسه هزینه بیشتری بپردازیم. انتخاب میان «هزینه کردن» و «هزینه نکردن» وجود ندارد؛ انتخاب واقعی میان هزینه امروز برای ساختن سرمایه انسانی و هزینه فردا برای جبران فرسایش آن است.

     

    معلم شاید تنها کارمندی باشد که اثر واقعی کارش را معمولاً زمانی می‌بیند که دانش‌آموز دیگر در کلاس او نیست. مهندس نتیجه کارش را در سازه می‌بیند؛ پزشک در بهبود بیمار؛ صنعتگر در محصول. اما معلم ممکن است سال‌ها بعد، در رفتار یک پزشک، یک مهندس، یک مدیر، یک کارآفرین یا یک شهروند، نتیجه یک جمله، یک کتاب و یک ساعت تدریس خود را ببیند.

     

    این یعنی معلم فقط برای امروز کار نمی‌کند.

     

    پس سیاست‌گذار هم نباید درباره معلم فقط با حساب امروز تصمیم بگیرد.

     

    آینده کشور از جایی آغاز می‌شود که یک معلم، صبح وارد کلاس می‌شود. مسئله این است که آیا می‌خواهیم آن معلم با ذهنی آزاد برای ساختن آینده وارد کلاس شود، یا با ذهنی درگیر با هزینه‌های امروز زندگی.

     

    پاسخ به این پرسش، در نهایت نه فقط آینده معلمان، بلکه بخشی از آینده ایران را تعیین می‌کند.

    محسن سحاب کرم

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    دیدگاه جدید

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    ℹ️

    پیام سیستم