امروز: 1405/04/25 ساعت : 02:09

موسی حقانی: فروغی، حافظ منافع استعمار (2)

گفت‌وگو با استاد موسی حقانی پیرامون اشغال ایران و نقش محمدعلی فروغی

فروغی ایران را نجات نداد

جریانی در ایران، محمدعلی فروغی را «منجی ایران» در شهریور ۱۳۲۰ معرفی می‌کند و معتقد است او با پیمان بستن با متفقین، مانع تجزیه ایران شد. اما استاد موسی حقانی در این گفت‌وگو، با مرور عملکرد فروغی از دوره رضاشاه تا اشغال ایران، این روایت را به چالش می‌کشد و معتقد است نه‌تنها پیمان فروغی مانع تجزیه ایران نشد، بلکه اشغال کشور را رسمیت بخشید، رضاشاه را از محاکمه گریزان کرد و زمینه تداوم سلطنت پهلوی را فراهم آورد. در بخش ابتدایی این مصاحبه به طور مفصل به تبارشناسی خاندان فروغی و ارتباط آنها با انگلستان پرداختیم که توصیه میکنم حتما آن را بخوانید.

برای فهم نقش محمدعلی فروغی در شهریور ۱۳۲۰، باید از کجا آغاز کرد؟
یک جریان در کشور ما تربیت می‌شود با این منطق که اگر وابسته به انگلستان نباشیم، حیات نخواهیم داشت؛ جریانی که در رأس آن افرادی نظیر آقای فروغی قرار دارند. در انحراف مشروطه، از یک نهضت به‌اصطلاح مردم‌سالارانه دینی به یک حرکت سکولار و ضددین، محمدعلی فروغی نقش دارد.
در کودتای ۱۲۹۹ و روی کار آوردن رضاخان و شکل‌گیری «دیکتاتوری منور»، آقای محمدعلی فروغی نقش دارد. چه در دوره کودتا و چه در فاصله میان کودتا تا به سلطنت رسیدن رضاخان، محمدعلی فروغی از چهره‌های بسیار مؤثر در تقویت و تثبیت موقعیت رضاخان بود تا اینکه او به سلطنت رسید. هنگامی هم که به سلطنت می‌رسد، آقای محمدعلی فروغی و برادرش، ابوالحسن فروغی، ایدئولوژی این رژیم جدید را نیز می‌نویسند. در نطقی که آقای فروغی در مراسم تاج‌گذاری رضاشاه ارائه می‌کند، او را پادشاهی پاک‌زاد و ایران‌نژاد، وارث تاج‌وتخت کیان، ناجی ایران و احیاگر شاهنشاهی باستان می‌خواند.
این، ادامه همان نقشی است که «اردشیرجی» در تربیت رضاخان داشت. اردشیرجی نیز پیش از کودتا همین مفاهیم را به رضاخان القا می‌کرد و پس از سلطنت نیز آقای فروغی، به‌عنوان یک تاریخ‌دان و رجل سیاسی، همان سخنان را تکرار می‌کند و این‌چنین دیکتاتوری پهلوی شکل می‌گیرد.
تا سال ۱۳۱۴ که آقای فروغی به‌دلیل ماجراهای گوهرشاد خانه‌نشین می‌شود، یکی از ارکان اصلی و جدی سیاست‌های فرهنگی دوران پهلوی، شخص محمدعلی فروغی است. سیاست‌هایی مانند باستان‌گرایی و کوروش‌گرایی که در دوره پهلوی آغاز شد و نیز سوءاستفاده از شاهنامه، از جمله این موارد است.
ملک‌الشعرای بهار نکته جالبی در این زمینه دارد و می‌گوید: «اشعار بی‌پدر و مادر را هم پهلوی می‌گذاشتند و اسمش را شاهنامه می‌گذاشتند.» البته آقای فروغی و آقای بهار مخالف شاهنامه اصلی نیستند، اما به زعم ایشان، اینکه اشعار بی‌پدر و مادر، یعنی اشعاری که معلوم نیست از کجا آمده‌اند، کنار هم قرار بگیرند و نام شاهنامه بر آن گذاشته شود، محل اشکال است.
آقای بهار می‌گوید من اعتراض می‌کردم و می‌گفتم آقا این اشعار متعلق به فردوسی نیست و بعد متهم می‌شدم به اینکه وطن‌پرست نیستی. ببینید چگونه سوءاستفاده از میراث بزرگی به نام شاهنامه و شخصیت حکیمی چون ابوالقاسم فردوسی، در همین مقطع تبدیل به دستاویزی می‌شود برای اینکه از پهلوی، رژیمی تصویر شود که به‌دنبال احیای ایران باستان است و رضاشاه نیز به‌اصطلاح وارث کیان ایرانیان معرفی شود.
نقش فروغی در ماجرای کشف حجاب و مسجد گوهرشاد چه بود؟
این‌ها کارهایی است که آقای فروغی در این مقطع، یعنی آغاز سلطنت رضاخان، انجام می‌دهد تا اینکه در ماجرای کشف حجاب یا منع حجاب و اتفاقاتی که در مشهد و مسجد گوهرشاد رخ می‌دهد، آقای اسدی، داماد فروغی در آن ماجرا دستگیر شده و فروغی نیز خانه‌نشین می‌شود.
البته شاید رضاخان از این جهت نیز نگران بود که مبادا فروغی، با توجه به ارتباط گسترده‌ای که با انگلستان دارد، در آینده برای او دردسرساز شود؛ به همین دلیل او را خانه‌نشین کرد.
برخی ادعا می‌کنند که فروغی با کشف حجاب مشکل داشته به همین علت خانه‌نشین شده، اما شما میگویید فروغی به خاطر دامادش خانه‌نشین شده؟
بله؛ حتی داماد فروغی نیز نقشی در این ماجرا نداشت، بلکه رضاخان بهانه کرد و داماد فروغی را نیز متهم کرد که در تحریک و شکل‌گیری آن اتفاقات دست داشته است؛ در حالی‌که چنین چیزی صحت نداشت و به این بهانه او را اعدام کردند.
فروغی در قضیه کشف حجاب مخالفتی نداشت، اما برخی معتقدند او با آن حجم از خشونت مخالف بود. او کشف حجاب را امری ضروری می‌دانست و اساساً خود او عامل سفر رضاشاه به ترکیه آتاتورک بود و حتی پیش از آن نیز این جریان و این مسائل را ترویج می‌کردند. از دوره مشروطه، این جریان بحث کشف حجاب را در ایران ترویج می‌کرد، اما معتقد بود که نباید با آن خشونتی که صورت گرفت، این کار انجام می‌شد.
بالاخره آن خشونت بازخورد منفی‌ای در جامعه ایرانی داشت و مقاومتی در برابر آن شکل گرفت. از نگاه آنان، کشف حجاب نباید با آن شدت و خشونت انجام می‌شد، بلکه باید با نرمی و تدبیر بیشتری پیش می‌رفت.
اکثر این اقدامات فرهنگی، به‌اصطلاح، تحت اشراف او بود؛ کما اینکه فرهنگستان را نیز فروغی راه‌اندازی کرد. مأموریت اصلی فرهنگستان ــ که حتی در جایی صدای خود فروغی را هم درآورد ــ پیرایش زبان فارسی از لغات بیگانه بود. اما در مواجهه با لغات بیگانه، بیش از همه به سراغ ادبیات دینی و واژگان عربی رفتند که نشان می‌داد این اقدام کاملاً حساب‌شده صورت گرفته و به‌نوعی بنا دارند این ارتباط فرهنگی را قطع کنند.
وقتی شما هر متنی را که حاوی کلمات عربی است قلع‌وقمع می‌کنید، در نهایت چنین اتفاقی رخ می‌دهد. البته باید از زبان فارسی صیانت کرد، اما اینکه به‌صورت گزینشی، صدها واژه فرنگی وارد ادبیات و دایره لغات ایرانی شود و هیچ واکنشی نسبت به آن نشان داده نشود، اما در مقابل نسبت به واژه‌های اسلامی و دینی واکنش صورت بگیرد، حاکی از یک سیاست دین‌زدایی است که در پوشش باستان‌گرایی دنبال می‌شد.
به‌نظر من، رضاخان به‌دنبال بهانه‌ای بود تا محمدعلی فروغی را، به‌واسطه آن ارتباط عمیقی که با انگلیسی‌ها داشت، کنار بگذارد. البته رضاخان هم با انگلیسی‌ها ارتباط داشت اما ترس او این بود که مبادا روزی انگلیسی‌ها بخواهند به‌جای رضاخان، فروغی را به قدرت برسانند.
رضاخان همین کار را با «نصرت‌الله فیروز» انجام داد، با این تفاوت که توانست او را از میان بردارد و فیروز را کشت. همین برخورد را با «تیمورتاش» داشت و او را نیز کشت. با «جعفرقلی‌خان سردار اسعد» هم همین رفتار را کرد. این‌ها همگی وابستگان به سیاست انگلستان بودند، اما موقعیت فروغی را نداشتند و از آن پشتوانه محکم فروغی در سفارت انگلستان برخوردار نبودند. به همین دلیل آن‌ها کشته شدند، اما فروغی تنها خانه‌نشین شد تا اینکه در شهریور ۱۳۲۰ دوباره بازگشت و در ماجرای شهریور ۱۳۲۰ نقش‌آفرینی کرد.

سؤال: برسیم به شهریور ۱۳۲۰ و نقش محمدعلی فروغی؛ دوره‌ای که بسیاری او را به‌خاطر آن «منجی» می‌دانند. آیا او واقعاً در این دوره توانست ایران را نجات دهد؟
ماجرای شهریور ۱۳۲۰ اساساً به سیاستی بازمی‌گردد که متفقین برای استفاده از ایران در جهت کمک‌رسانی به اتحاد جماهیر شوروی و شکست دادن ارتش آلمان در سرزمین‌های شوروی انتخاب کرده بودند. راه‌آهن ایران یکی از مسیرهای بسیار مهم و امن برای این کمک راهبردی بود. همچنین راه‌های ایران و امکانات ترابری موجود در کشور، از جمله کامیون‌هایی که در ایران وجود داشت، به‌علاوه دسترسی آسان به مرزهای اتحاد جماهیر شوروی، این جاذبه را ایجاد می‌کرد که متفقین به‌دنبال اشغال ایران برای کمک‌رسانی به شوروی باشند.
رضاخان در جنگ اعلام بی‌طرفی می‌کند، اما متفقین اساساً این بی‌طرفی را نمی‌پذیرند، زیرا اشغال ایران برای آن‌ها جنبه حیاتی داشت. البته در این میان اتفاقاتی نیز رخ می‌دهد. رضاشاه پس از تبعید از ایران، در نامه‌ای که به محمدرضا پهلوی می‌نویسد، در مکاتبه‌ای با او، به پسرش بابت اعلام جنگ با آلمان و اتحاد با متفقین تبریک می‌گوید و در یکی از همین مکاتبات متذکر می‌شود که: «من نمی‌دانم چرا انگلیسی‌ها مرا برداشتند، چون هرچه آن‌ها می‌خواستند انجام دادم.»
وقتی اسناد آمریکایی‌ها را درباره شهریور ۱۳۲۰ بررسی می‌کنیم، تازه متوجه می‌شویم که علت اصلی کنار گذاشتن رضاشاه، نه مخالفت او با سیاست‌های انگلیسی‌ها و نه همراهی او با آلمانی‌ها بود، بلکه شرایط ویژه جامعه ایرانی بود که برای انگلیسی‌ها بسیار نگران‌کننده شده بود.
سؤال: دقیقاً منظورتان از شرایط ویژه چیست؟
اسناد آمریکایی در سال ۱۳۱۸ اذعان می‌کنند و گزارش می‌دهند که ایران در آستانه یک انفجار و یک انقلاب بزرگ قرار داشت؛ آن هم به‌دلیل جنایاتی که در دوره رضاشاه صورت گرفته بود، از جمله کشتار گسترده ایلات و عشایر، از بین بردن مخالفان سیاسی، سخت‌گیری نسبت به مردم، غارت املاک و اموال مردم و مواردی از این دست.
این اقدامات، نوعی انزجار عمومی نسبت به حکومت پهلوی ایجاد کرده بود، به‌گونه‌ای که در سال ۱۳۱۸، یعنی دو سال پیش از اشغال ایران، جامعه ایرانی در آستانه یک انقلاب قرار داشت. متفقین نیز هنگامی که تصمیم گرفتند ایران را اشغال کنند، به این نتیجه رسیده بودند که ایران باید آرام باشد و با حضور رضاشاه و شرایط انفجاری‌ای که در جامعه وجود داشت، دستیابی به این آرامش برای متفقین ممکن نبود.
یعنی به‌محض اینکه مردم احساس می‌کردند رضاشاه دیگر آن قدرت سابق را ندارد، احتمال بروز شورش‌های گسترده در کشور وجود داشت. به همین جهت، آن‌ها طراحی کردند که رضاشاه را از سلطنت پایین بکشند. در همین راستا، رادیو بی‌بی‌سی شروع به تبلیغ علیه رضاشاه و بازگویی جنایات او در دوران سلطنتش کرد.

این در حالی است که همه جنایات رضاشاه با تأیید و حمایت استعمار انگلستان صورت گرفت. اساساً رضاشاه با تکیه بر آن‌ها توانست از زمان کودتا تا سقوطش، به‌مدت ۲۰ سال زمام امور را در ایران در دست بگیرد. اما پس از اشغال ایران، انگلیسی‌ها شروع کردند به معرفی او به‌عنوان یک جنایتکار؛ فردی که به اموال مردم دست‌اندازی می‌کرد و مخالفان سیاسی خود را می‌کشت. طرح چنین موضوعاتی از سوی رادیو بی‌بی‌سی، بسیار قابل‌تأمل بود.
همچنین اینکه هواپیماهای متفقین پیش از اشغال تهران بر فراز شهر اعلامیه پخش کنند و در آن اعلامیه‌ها به جنایات رضاشاه اشاره شود، حکایت از آن داشت که آن‌ها به‌دنبال این بودند که خود را منجی مردم ایران از شر رژیم پهلوی نشان دهند؛ آن هم در شرایطی که به اذعان اسناد خود غربی‌ها، مردم ایران در آستانه انقلاب قرار داشتند.
سؤال: برخی معتقدند تدبیر فروغی باعث شد ایران حفظ شود و رضاشاه کنار برود. آیا این تحلیل درست است؟
خود انگلیسی‌ها بعدها گفتند که «ما خودمان رضاشاه را آوردیم و خودمان هم او را بردیم.» این را از این جهت عرض می‌کنم که برخی بر این باورند که این تدبیر آقای محمدعلی فروغی بود که رضاشاه را عزل کرد و او را مجبور به استعفا ساخت.
اگرچه انگلیسی‌ها، محمدعلی فروغی را پذیرفته بودند. اما اینچنین به نظر نمیرسد خود فروغی همه اینها را پیش برده باشد. برخی نیز می‌گویند رضاشاه اساساً خود به فکر استعفا افتاده بود و این مسئله، هم‌زمان شد با طرحی که آقای فروغی ارائه کرد؛ طرحی که به احتمال بسیار زیاد، همان طرح مستر ترات (آلن چارلز ترات) بود؛ کسی که در سفارت انگلستان، می‌توان گفت عقل منفصل سفیر و مجموعه سفارت به‌شمار می‌رفت.
در نهایت این تصمیم گرفته شد که برای آرام نگه داشتن ایران، دیکتاتور از کشور برود و از سلطنت عزل شود. خود رضاشاه نیز می‌دانست که باید به سراغ چه کسی برود تا هم از خشم مردم در امان بماند و هم از بازی‌ای که انگلستان و شوروی علیه او به راه انداخته بودند عبور کند؛ بازی‌ای که می‌خواست او را قربانی آرامشی کند که متفقین قصد داشتند در ایران برقرار باشد تا بتوانند با خیال آسوده از مسیر ایران، امکانات ترابری کشور، به‌ویژه راه‌آهن ایران، برای کمک به اتحاد جماهیر شوروی استفاده کنند.
رضاشاه می‌دانست که تنها فروغی است که می‌تواند این ماجرا را مدیریت کند یعنی هم خودش از کشور برود هم سلطنت پهلوی باقی بماند.
سؤال: شما معتقدید بخش مهمی از نقش فروغی نادیده گرفته شده است؟
ببینید، بخشی از ماجرا دیده و بزرگ‌نمایی می‌شود، اما یک نقش مهم که به‌نظر من از آن غفلت شده، اساساً همان سرکوب کردن آن جامعه عصیان‌زده ایرانی بود که در آستانه انقلاب قرار داشت. اگر این ظرفیت در مسیر درست خود هدایت می‌شد، ما واقعاً می‌توانستیم به منافع متفقین در جنگ جهانی دوم لطمه وارد کنیم.
ما در جنگ جهانی اول ارتش نداشتیم، کشور دچار قحطی بود و صدها مسئله و مشکل دامان کشور ما را گرفته بود، اما با این حال، در نقاط مختلف ایران به‌نوعی شاهد مقاومت بودیم. اما چه می‌شود که در عرض حدود ۲۰ سال، جامعه ما به جایی می‌رسد که در برابر هجوم لشکر متفقین، تقریباً می‌توان گفت هیچ مقاومتی صورت نمی‌گیرد؟ تنها مقاومت‌های پراکنده‌ای در برخی روستاها و شهرهای مرزی شکل می‌گیرد؛ آن هم بدون هماهنگی با حکومت و بدون دستور مقامات ارشد نظامی.
بخشی از این ماجرا به دوره رضاشاه و سرکوب‌هایی که در آن دوران صورت گرفت بازمی‌گردد و بخشی دیگر نیز به همین اتفاق و مدیریتی مربوط می‌شود که از سوی محمدعلی فروغی انجام شد. متفقین خود را در نقش منجی جا زدند و گفتند ما آمده‌ایم این دیکتاتور را کنار بزنیم تا مردم ایران نفسی راحت بکشند.
سؤال: پیمان فروغی با متفقین چه نتایجی برای ایران داشت؟
محمدعلی فروغی به اشغال ایران رسمیت داد. ما کشوری اشغال‌شده بودیم که هم به آلمان اعلان جنگ کردیم و هم با متفقین متحد شدیم و آن‌ها از راه‌ها و ظرفیت‌های کشور ما برای کمک به شوروی استفاده کردند، بدون آنکه در ازای این بهره‌برداری از امکانات ایران، هزینه‌ای پرداخت شود؛ حتی یک ریال نیز بابت این موضوع پرداخت نشد.
بنابراین، از یک‌سو اشغال کشور رسمیت پیدا می‌کند و گفته می‌شود هدف آقای فروغی از این کار، حفظ تمامیت ارضی ایران بوده است. اما برخلاف آنچه مطرح می‌شود مبنی بر اینکه طرح محمدعلی فروغی تمامیت ارضی ایران را حفظ کرده، باید پرسید: آیا واقعاً تمامیت ارضی ایران حفظ شد؟
این بسیار ساده‌انگارانه است که انسان به عهد و پیمانی امیدوار باشد که اشغالگر با او بسته است؛ آن هم در حالی‌که برخی، طرح محمدعلی فروغی را بسیار سیاستمدارانه تفسیر می‌کنند. ما با دشمنی مواجه بودیم که یک‌بار در سال ۱۹۰۷ ایران را به سه قسمت تقسیم کرد، در سال ۱۹۱۵ ایران را به دو قسمت تقسیم کرد و سپس در ۱۹۱۹ نیز انگلیسی‌ها به‌دنبال آن بودند که ایران را مستعمره کنند.
حال چگونه می‌توان پذیرفت که همین قدرت‌ها در شهریور ۱۳۲۰ ناگهان بخواهند به تمامیت ارضی ایران احترام بگذارند؟ آن هم درباره ایرانی که رسماً اشغال شده بود. ما در ۱۹۰۷ اشغال نشده بودیم. در ۱۹۱۵ اگرچه نیروهای نظامی وارد کشور شده بودند، اما وضعیت به‌گونه‌ای نبود که پایتخت را تصرف کنند و رسماً اعلام شود که در ایران تغییر رژیم صورت گرفته است. اما در شهریور ۱۳۲۰ ما با وضعیتی مواجه بودیم که کشور رسماً اشغال شد.
در چنین شرایطی، اینکه امید داشته باشیم پیمانی که آقای فروغی با متفقین بسته، مانع از تجزیه ایران خواهد شد، نوعی ساده‌انگاری بود. اتفاقات بعدی نیز نشان داد که آن‌ها از هدف تجزیه ایران دست نکشیدند.
در واقع، محمدعلی فروغی با پیمانی که با متفقین بست، تنها به اشغال کشور رسمیت داد؛ بدون آنکه تمامیت ارضی ایران نیز حفظ شود.
افرادی که محمدعلی فروغی را «منجی» قلمداد می‌کنند، معمولاً تنها نیمی از ماجرا را روایت می‌کنند. در سال ۱۳۲۳، وزیر خارجه انگلستان و مولوتوف، وزیر خارجه شوروی، با یکدیگر می‌نشینند و میان دو کشور توافق می‌کنند که قرارداد ۱۹۰۷ را اجرا کنند؛ یعنی تجزیه ایران. اگرچه این اتفاق پس از درگذشت آقای فروغی رخ می‌دهد، اما می‌خواهم عرض کنم که برخی ادعا می‌کنند فروغی با پیمان بستن با متفقین، ایران را نجات داد و مانع تجزیه کشور شد، در حالی که واقعیت چنین نبود.
شوروی و انگلستان، علی‌رغم وعده‌ای که به آقای فروغی داده بودند و علی‌رغم پیمانی که با ایران امضا کرده بودند، مصمم بودند کشور را تجزیه کنند. انگلیسی‌ها با زیرکی به روس‌ها گفتند که شما تجزیه را آغاز کنید و روس‌ها نیز آذربایجان و کردستان را برای مدتی حدود یک سال از ایران جدا کردند. یعنی برنامه تجزیه ایران کاملاً قطعی بود.
قرار بر این بود که پس از آغاز این روند از سوی روس‌ها، انگلیسی‌ها نیز به‌تدریج در جنوب ایران، بر اساس همان فرمولی که در قرارداد ۱۹۰۷ میان آن‌ها مقرر شده بود، پروژه تجزیه جنوب ایران را پیش ببرند. اما از بدشانسی انگلیسی‌ها، در جنوب ایران و در منطقه فارس، قیامی توسط خاندان قشقایی شکل گرفت. جالب آنکه قشقایی‌ها در پایان دوره رضاشاه و حتی یکی دو سال پس از آغاز جنگ و اشغال ایران، در منطقه شهریار کرج در تبعید به‌سر می‌بردند، اما با تدبیری که برخی علما به خرج دادند و راهکاری که به محمدرضا پهلوی ارائه شد، قشقایی‌ها به فارس بازگشتند و در آنجا شورشی شکل گرفت که باعث نگرانی انگلیسی‌ها شد.
انگلیسی‌ها متوجه شدند که در این قمار، بازنده شده‌اند؛ زیرا روس‌ها آذربایجان و کردستان را از ایران جدا کرده بودند، اما آن‌ها در اجرای طرح تجزیه جنوب ایران با مشکل مواجه شدند. به همین جهت، بلافاصله وارد عمل شدند و با مشاوره مستر ترات (آلن چارلز ترات)، آقای قوام‌السلطنه مأمور شد به اتحاد جماهیر شوروی برود و با استالین گفت‌وگو کند. در همین چارچوب، ماجرای وعده دادن امتیاز نفت شمال مطرح شد تا شوروی‌ها از تجزیه آذربایجان و کردستان دست بکشند.
در واقع، عدم همراهی انگلستان، عدم همراهی آمریکا ــ که اساساً از این ماجرا نفعی نصیبش نشد ــ و از همه مهم‌تر، عدم همراهی جامعه ایرانی، به‌ویژه مردم شریف آذربایجان و کردستان، با طرح تجزیه و مقاومت آن‌ها در برابر «ارتش سرخ» و عوامل وابسته به آن، یعنی فرقه دموکرات آذربایجان و کردستان، موجب شد آن طرح به سرانجام نرسد.
انگلیسی‌ها نیز وقتی دیدند در جنوب ایران چیزی به دست نخواهند آورد، اساساً این ماجرا را ادامه ندادند و قوام‌السلطنه مأمور شد توافقی را که با روس‌ها صورت گرفته بود، عملاً ملغی کند.
بنابراین، ما می‌بینیم که پیمان اتحاد فروغی با متفقین نتوانست از تمامیت ارضی ایران صیانت کند. آن‌ها عملاً دو استان مهم ایران را از کشور جدا کردند و اگر انگلیسی‌ها موفق می‌شدند همان طرح را در جنوب ایران اجرا کنند، قطعاً کار ایران تمام بود و کشور پس از جنگ جهانی دوم، به ایرانی تجزیه‌شده و چندپاره تبدیل می‌شد.
برای آن‌ها نه امضای آقای فروغی اهمیت داشت و نه تعهداتی که داده بودند. آنچه برایشان اهمیت داشت، همان راهبردهای کلانی بود که درباره ایران دنبال می‌کردند. یکی دیگر از اقدامات فروغی، خارج کردن رضاشاه از کشور و دور کردن او از محاکمه بود.
سؤال: یکی دیگر از نقدهای شما، جلوگیری از محاکمه رضاشاه است. منظورتان چیست؟
اگر رضاشاه در ایران می‌ماند، متفقین چاره‌ای نداشتند جز اینکه یا خودشان او را محاکمه کنند یا او را به دست مردم ایران بسپارند. رضاشاه دیگر نمی‌توانست مانند آن ۱۶ سال سلطنت خود، حتی با حضور قوای متفقین و حمایت آن‌ها، بدون مجازات در کشور باقی بماند. طرح آقای فروغی، رضاشاه را از کشور خارج کرد و این امکان را از ملت ایران گرفت که دیکتاتور را محاکمه کنند.
محصول دیگر توافق فروغی با متفقین پس از اشغال ایران این بود که جامعه ایرانی، که از دوره رضاشاه و سلطنت پهلوی به خشم آمده و در آستانه انفجار بود، از این امکان محروم شد که به حیات این رژیم وابسته و نامشروع پایان دهد. حداقل انتظار این بود که با آن حجم از جنایاتی که در این دوره رخ داده بود، عمر این رژیم خاتمه پیدا کند، اما آقای فروغی این فرصت را از ملت ایران گرفت و سلطنت را از رضاشاه به فرزندش، محمدرضا پهلوی، منتقل کرد؛ فردی که بعدها شاهد جنایات گسترده حکومت او در کشور تا سال ۱۳۵۷ بودیم. اما سؤال این است که چه بر سر جامعه ایرانی آمد؟ آیا جامعه ایرانی توانست نفسی بکشد؟
سؤال: برخی می‌گویند پس از سقوط رضاشاه، فضای آزادی در کشور ایجاد شد و این را هم از دستاورد سیاست‌ورزی فروغی میدانند، مگر فضای باز سیاسی شکل نگرفت؟
به‌لحاظ سیاسی، تا حدود سال ۱۳۲۱ نوعی فضای باز سیاسی شکل گرفت، اما اساساً شرایط اشغال ایران و سقوط رضاشاه، کشور را ناگزیر به چنین وضعیتی رسانده بود. این مسئله هدیه‌ای نبود که به ملت ایران داده باشند.
شاه جدید نیز پادشاهی گماشته‌شده از سوی بیگانگان بود و قدرت پدر خود را نداشت. تا زمانی که بخواهد به قدرت برسد و جای پای خود را محکم کند، این فرصت حداقلی ــ که حدود یک سال و نیم به طول انجامید ــ برای ملت ایران فراهم شد؛ دوره‌ای که از آن با عنوان «دوره آزادی مطبوعات و احزاب» یاد می‌شود.
اما هرچه زمان گذشت، عرصه بر مطبوعات و احزاب سیاسی تنگ‌تر شد و هرچه از سال ۱۳۲۱ فاصله گرفتیم، این دستاورد منتسب به فروغی نیز کم‌رنگ‌تر شد. محمدرضا پهلوی نیز پس از مدتی همان مسیر پدر خود را در دیکتاتوری و سرکوب در پیش گرفت.
سؤال: وضعیت ایران پس از اشغال چگونه بود؟
ببینید، ما بدون آنکه کشورمان مستقیماً درگیر جنگ باشد، با متفقین اعلام اتحاد کردیم و کشور را در اختیار آن‌ها گذاشتیم. ایران تقریباً حالت یک مستعمره را پیدا کرده بود؛ به‌گونه‌ای که شمال ایران عملاً به مستعمره اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شده بود و جنوب و مرکز کشور نیز در اختیار انگلستان قرار داشت. پایتخت ایران هم به بهشت سازمان‌های جاسوسی متفقین در کشور تبدیل شده بود.

بر اساس برخی آمارهایی که وجود دارد، ما تعداد قابل‌توجهی کشته بر اثر قحطی، گرسنگی و بیماری تیفوس ــ که توسط لهستانی‌ها به ایران منتقل شد ــ دادیم. البته آمارها متفاوت است و واقعاً منبع کاملاً قابل اعتمادی وجود ندارد که بتوان عدد دقیقی ارائه داد، اما اسناد آمریکایی‌ها و مکاتباتی که میان آمریکا و انگلیس ردوبدل شده، حکایت از آن دارد که آمریکایی‌ها به انگلیسی‌ها هشدار داده بودند که اگر جلوی این وضعیت گرفته نشود، فاجعه‌ای بدتر از قحطی و مرگ‌ومیر جنگ جهانی اول رخ خواهد داد؛ همان قحطی بزرگی که در آن تعداد قابل‌توجهی از ایرانی‌ها جان باختند.

متفقین هنگامی که وارد ایران شدند، همه‌چیز را در اختیار گرفتند. اداره خواروبار کشور به دست یک مستشار آمریکایی به نام «شریدان» افتاد و امور مالیه ایران نیز در اختیار یک آمریکایی بود. نقل می‌کنند که شریدان با وزرای ایرانی مانند نوکران خود رفتار می‌کرد؛ همان وزرای کابینه آقای فروغی، کابینه آقای سهیلی و دیگران. حتی گفته می‌شود روی وزرای ایرانی اسلحه می‌کشید و آن‌ها را تهدید به مرگ می‌کرد. خواربار و داروی ایران نیز در اختیار متفقین بود.

ما در جنگ جهانی دوم تلفات قابل‌توجهی دادیم؛ به‌گونه‌ای که اگر وارد جنگ هم می‌شدیم، شاید تا این اندازه کشته نمی‌دادیم.
سؤال: به‌نظر شما چرا امروز تلاش می‌شود از فروغی با این توضحاتی که دادیم، چهره‌ای منجی ساخته شود؟
به نظر من، جریانی که امروز فروغی را به‌عنوان «منجی» معرفی می‌کند، در واقع به‌دنبال نهادینه کردن ادبیات ذلت و تسلیم در جمهوری اسلامی است و می‌خواهد از مقامات جمهوری اسلامی، محمدعلی فروغی بسازد. می‌خواهند این‌گونه القا کنند که: «ببینید او چگونه از دشنام و هجمه‌ها نترسید، پای منافع ایران ایستاد و خود را فدای منافع ایران کرد؛ شما هم امروز خودتان را فدای منافع ایران کنید و کشور را تسلیم کنید تا دچار مرگ و نابودی نشویم.»

در حالی‌که در جنگ جهانی دوم، کشور ما عملاً در حال نابود شدن بود. همان‌طور که عرض کردم، روند تجزیه ایران آغاز شده بود و عملاً دو استان مهم کشور از ایران جدا شدند و قرار بود جنوب ایران نیز تجزیه شود که در نهایت این پروژه با شکست مواجه شد.

محمدعلی فروغی نیز، علی‌رغم پیمان بستن با اشغالگران و اعتماد به آن‌ها، نتوانست جلوی این روند را بگیرد. حداقل انتظار این بود که مردم سالم بمانند؛ مردمی که در دوره رضاشاه تا آن حد شکنجه شدند، آسیب دیدند، فرزندان و پدران خود را از دست دادند و خانواده‌های بسیاری داغدار شدند.
گرسنگی، قحطی و بیماری، تلفات سنگینی به ملت ایران وارد کرد؛ به‌گونه‌ای که شاید بسیاری از ملت‌هایی که مستقیماً درگیر جنگ بودند، چنین میزان تلفاتی را تجربه نکردند.
سؤال: جمع‌بندی شما از عملکرد محمدعلی فروغی چیست؟
به نظر من، طرح آقای فروغی عملاً تنها به اشغال ایران رسمیت داد، رضاشاه را از مجازات نجات داد و از کشور خارج کرد و در نهایت نیز سلطنت را در خاندان پهلوی ــ که از نگاه گوینده، خاندان وابسته‌ای بود ــ تداوم بخشید.
طرح محمدعلی فروغی مانع تجزیه ایران نیز نشد. یعنی اگر شرایط برای آن‌ها واقعاً مساعد می‌شد و انگلیسی‌ها با مانعی مواجه نمی‌شدند، قطعاً ایران را تجزیه می‌کردند. احترام به آقای فروغی یا پایبندی به قراردادهایی که با او بسته بودند، عامل بازدارنده آن‌ها نبود. در واقع، شوروی و انگلستان «خواستند» ایران را تجزیه کنند، اما «نتوانستند». وگرنه اگر امکانش را پیدا می‌کردند، حتماً این کار را انجام می‌دادند.
من فکر می‌کنم اگر ما مقاومت می‌کردیم، چه‌بسا این میزان هزینه نمی‌دادیم؛ نه از نظر تلفات انسانی و نه از جهت غارت کشور. آن‌ها منابع غذایی مردم ایران را غارت کردند و این همه کشته، خسارت و دردسر برای کشور ما به‌جا گذاشتند، بدون آنکه حتی یک ریال بابت آسیب‌هایی که به ایران وارد کردند، غرامت پرداخت کنند.
بنابراین، به‌نظر من، نوعی بزرگ‌نمایی از سوی «جریان سازش‌کار» در کشور صورت می‌گیرد؛ جریانی که اساساً به مردم، قیام‌های مردمی و ایستادگی ملت ایران در تاریخ معاصر باور ندارد. این جریان، در خوش‌بینانه‌ترین حالت، معتقد است که آمریکا ــ یا در آن مقطع، انگلستان ــ قدرت برتر دنیاست و ما توان مقابله با آن‌ها را نداریم؛ بنابراین، چون توان مقابله نداریم، باید تسلیم اراده آن‌ها شویم.
اگر خواست آن‌ها این باشد که ایران را اشغال کنند و از راه‌آهن و ظرفیت‌های کشور استفاده کنند، باید این خواسته را پذیرفت. در حالی‌که به‌نظر من، ماجرا بسیار فراتر از صرفاً استفاده از راه‌آهن ایران بود. مسئله اصلی این بود که ایران تجزیه شود و آن‌ها بتوانند همان رؤیایی را که در سال‌های ۱۹۰۷ و ۱۹۱۵ در سر داشتند، محقق کنند. به نظر من آقای فروغی کاملا در راستای سیاست انگلستان در کشور عمل کرد

از سوی دیگر، این روند به تداوم حضور استعمار در ایران انجامید و مانع از آن شد که جامعه ایرانی، که در آستانه انقلاب قرار داشت، مسیر خود را طی کند. تا سال ۱۳۳۲، انگلیسی‌ها در ایران حرف اول را می‌زدند و پس از آن نیز به شراکت با آمریکایی‌ها تن دادند. تا سال ۱۳۵۷ هم، هرچند قدرت پیش از کودتای ۲۸ مرداد را نداشتند، اما همچنان در ایران اثرگذار بودند. کافی است خاطرات اسدالله علم را مطالعه کنید تا ببینید حتی تا سال ۱۳۵۶، زمانی که علم وزیر دربار بود، زیاده‌خواهی‌های انگلیسی‌ها همچنان ادامه داشت.
حتی اگر ما مقاومتی مردمی، در حد همان مقاومت‌هایی که در جنگ جهانی اول شکل گرفت، انجام می‌دادیم، قطعاً به این میزان خسارت نمی‌دیدیم. چه‌بسا می‌توانستیم دشمن را نیز با مشکلات جدی مواجه کنیم. به‌عنوان نمونه، متفقین به‌راحتی پالایشگاه آبادان را اشغال کردند و سوخت کشتی‌ها، تانک‌ها و تجهیزات ترابری خود را از تنها پالایشگاه مهم این منطقه تأمین کردند. اگر ما ایرانی‌ها می‌توانستیم این روند را مختل کنیم، آن‌ها با آسیب‌های جدی روبه‌رو می‌شدند و چه‌بسا می‌توانستیم از آن‌ها امتیاز بگیریم.
اما ما هیچ امتیازی از آن‌ها نگرفتیم؛ حتی هزینه استفاده از خطوط ریلی، جاده‌ای و وسایل نقلیه کشور را نیز پرداخت نکردند. با این حال، تنها این‌گونه روایت می‌شود که «ایران باقی ماند و تجزیه نشد»، در حالی‌که روند تجزیه ایران آغاز شده بود و عملاً نیز بخشی از آن به اجرا درآمده بود.
به نظر من، اقدامی که آقای محمدعلی فروغی انجام داد، در راستای منافع مردم ایران نبود و دستاوردی برای ملت ایران نداشت. ما حتی با مقاومتی محدود نیز می‌توانستیم بیش از آنچه در آن شرایط نصیبمان شد، دستاورد داشته باشیم.
ضمن آنکه نمی‌توان از ملت ایران، ملتی عاجز و ناتوان در برابر تهاجم بیگانه تصویر کرد تا برای رجال سیاسی دوران پهلوی دستاوردسازی شود. ملت ایران همواره در برابر تهاجمات ایستادگی کرده است. حتی در مواردی که حاکمیت اراده‌ای برای مقاومت نداشت، خود ملت اراده ایستادگی داشته است.
این چهره‌های سیاسی مرعوب یا حاکمان وابسته بودند که اساساً نمی‌خواستند از ظرفیت ملت برای مقابله با بیگانگان استفاده کنند؛ به‌ویژه پهلوی‌ها که از نگاه گوینده، رژیمی وابسته و ضدمردمی بودند؛ رژیمی که هم در راستای تحقق منافع بیگانگان شکل گرفت و هم در همان مسیر عمل کرد.
رضاشاه نیز در دوره ۲۰ ساله پس از کودتا تلاش کرد تمام ظرفیت‌های مردمی و بسیج‌گر کشور را از بین ببرد؛ آن هم در راستای تأمین منافع بیگانگان و برای آنکه از ملت ایران، ملتی ضعیف و تسلیم در برابر قدرت‌های خارجی ساخته شود.
در حالی‌که این ملت، همان‌طور که عرض کردم، همواره آماده دفاع از کشور خود بوده است. بنابراین، این وضعیت را نمی‌توان دستاورد دانست؛ بلکه اتفاقاً نادیده گرفتن ظرفیت‌های ملت و ارائه تصویری ضعیف، زبون و تسلیم از مردم ایران است.
ما در جنگ‌های انگلستان علیه ایران بر سر هرات، این مسئله را به‌روشنی مشاهده کردیم که جریان سازش، با همین ترفندها، توانست حتی پیروزی نظامی ایران در هرات و افغانستان را به شکست تبدیل کند. همان روحیه ترس از قدرت بیگانه و این تصور که اگر انگلستان تصمیم بگیرد اقدامی علیه ملت ایران یا کشور ما انجام دهد، ما هیچ مقاومتی نمی‌توانیم بکنیم، باعث چنین رویکردی شد.
در حالی‌که ملت ایران در تمام دوران، ظرفیت ایستادگی و مقابله را داشته است. این رجال سیاسی، دولت‌مردان و حکومت‌های مرعوب یا وابسته بودند که اجازه دادند آن جنایت بزرگ در جنگ جهانی اول علیه ملت ایران رخ دهد و در جنگ جهانی دوم نیز همان اتفاقات تکرار شود.
اگر بخواهیم واقعاً از تاریخ درس بگیریم، باید توجه کنیم که رهبر شهید ما همواره تأکید می‌کردند که هزینه ایستادگی، به‌مراتب کمتر از هزینه سازش و تسلیم است. در جنگ جهانی دوم، این مسئله کاملاً برای ملت ایران اثبات شد و آن تجربه همچنان پیش روی ما قرار دارد.
در آن مقطع، تصمیم‌گیرندگان کشور، یعنی دولت‌مردان و افرادی نظیر فروغی، مسیر تسلیم را پذیرفتند، اما در نهایت همان اتفاقات شوم برای کشور ما رخ داد.

امیرحسین کرکوندی

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

دیدگاه جدید

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

ℹ️

پیام سیستم