نگاهی به بایسته های هنر در روز های جنگ
در روزهای گذشته قابهایی از جشنواره فیلم ونیز در برابر دیدگان افکار عمومی قرار گرفت که تضادی تاریخی و معنادار را ثبت کرد؛ تضادی که شبیه یک سیلی هشیارکننده به صورت سینمای انتزاعی و بیوطن بود. در حالی فیلمی با موضوع مقاومت و مظلومیت غزه در ونیز با تشویقی ممتد و رکوردشکن، وجدان منتقدان جهان را بیدار میکند، برخی مدعیان سینمای زیرزمینی و جشنوارهای ایران روی همان فرش قرمز میایستند و لام تا کام از حقیقت میدان سخن نمیگویند. لاله مرزبان هنگام ایستادن در مرکز توجه رسانهها، کوچکترین اشارهای به جنایات دشمن، ترورها و مظلومیت دختران و کودکان میناب و لامرد نمیکند. این تضاد آشکار یک پرسش ملی است: آنچه امروز به نام سینمای ایران روی صحنههای جهانی عرضه میشود، چه نسبتی با گوشت، پوست و استخوان این ملت دارد؟
سینمای ما اکنون در دو قطب ناسازگار روبهروی یکدیگر ایستاده است. طیفی از این جماعت اساساً تصویر و تصوری از جنگ، تهدید و دفاع از خاک ندارند؛ نه نبردهای سرنوشتساز را چشیدهاند و نه درکی از هزینه استقلال دارند. در میانه آتش، به تکراریترین ادعاهای دیکتهشده پناه میبرند؛ زن ایرانی را اسیر فرهنگ بومی خود تصویر میکنند، اما همان زن و کودک را زیر ترور و شلیک مستکبران اصلاً نمیبینند! این رفتار مانند آن است که در اوج قحطی و کشتار جنگ جهانی اول در ایران ، دغدغه یک نقاش به ژستهای انتزاعی محدود شود و ژست لیبرالی برای زن بیگرد آن هم در حالی که از هر دو نفر زن یکی به کام مرگ کشانده می شود، این تصویر به خوبی نشان می دهد که چنین شخصی اساسا هیچ دغدغه ای ندارد بلکه شخصی است که یا از حیث ذهنی عقب مانده و فهمی از جهان ندارد یا ناخواسته در ذهنش را متجاوز محسور کرده است و به بردگی استعمارگر افتخار می کند.
کسی که صدای مظلومیت و شرف ملتش نباشد، هنرمند نیست؛ تکنسینی بیخبر است که نان سیاهنمایی علیه مردمش را میخورد اما در آنجاست که این افراد حتی تکنسین های خوبی هم نیستند، کسانی که تا دیروز به دلیل بازی های تصنعی و بی استعادی شان یا کارگردانان بی هنری که اگر پشت این عناوین پنهان نشوند بی سوادی شان بیرون می زند امروز داعیه دار چنین رفتارها و ژست های حال بهم زنی شده اند.
اما روی دیگر سکه، نبرد دشوارِ «روایت خودی» است. حقیقت تاریخ نشان داده که تمدنها بر شالوده نبردهای بزرگ شکل میگیرند و هنر، بار جاودانگی حماسهها را بر دوش دارد. در این میدان، شجاعت هنرمندان دغدغهمند و جسارت غیورانه دفاع از ملت و ایران که در جشنواره فجر سال گذشته ظهور و بروز داشت، بسیار ستودنی و شایسته دستبوسی است؛ حضوری که با آثاری چون «سرو»، «سپید و سرخ»، «اهل ایران» و روایتهای جسورانه دیگر، خاکریز دفاع از هویت ملی را زنده نگه داشت.
با این همه، اگر بخواهیم منصفانه و صریح به آسیبشناسی تولیدات بپردازیم، باید اعتراف کنیم که سینما و سریالهای ما هنوز در قله ایستادگی لنگ میزنند. برخی اپیزودها و فیلمهای سال گذشته نشان دادند که هنوز جنگ در تار و پود درام تنیده نشده است؛ آثاری چون «سقف» به گونهای بودند که گویی داستان بدون جنگ هم مسیر خود را میرفت و پدیده جنگ صرفاً به شکل تصنعی و بهزور به آن الصاق شده بود. یا در اثری مانند «کافه سلطان»، ارتباط روایت با حقایق عینی و ملموس جنگ کمرنگ و کمجان به نظر میرسید. اصل حرکت این آثار ستودنی است، اما تقلیل میدان به پسزمینهای دکوری و بیاثر، حق مطلب این حماسه را ادا نمیکند.
آنچه تاکنون در قاب تصویر مغفول مانده، فراتر از تکنیک و صحنهآرایی است: بُعد معنوی، سلوک ایمانی و عظمت شخصیت شهدایی است که جهان لنگه آنها را ندیده است. ما هنوز نتوانستهایم قهرمانان واقعی میدان، عمق راهبری و حکمت رهبری، هدایتگری فرماندهان در بزنگاههای سخت و بعثت روحی یک ملت را به جهان مخابره کنیم. اگر جهان روایت فاجعه هیروشیما را شنید، روایت مظلومیت و معصومیت خونهای پاک میناب و لامرد و در سوی دیگر، اوج رذالت و توحش حیوانی دشمن نیز باید افکار عمومی جهان را تسخیر کند.
جشنواره سال گذشته ثابت کرد که جسارت ایستادن پای نام ایران وجود دارد، اما وقت آن رسیده که یک پله بالاتر بایستیم: ساختن آثاری جهانی، بدون انفعال و با جوهره ناب ایمان و قهرمانیِ واقعی؛ تا تاریخ قضاوت کند که سینمای ما راوی شرف این خاک بود، نه تماشاگر بیخاصیت میدان.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید