ورق زدن برگهای تاریخ، گاهی چه تقابلهای عجیبی میسازد؛ انگار زمان، قابِ تصویرِ دستهای خالی و دلهرههای دیروزمان را درست در کنارِ بازوانِ پرتوان و ایستادگیِ امروز روی دیوارِ این سرزمین کوبیده باشد. داشتم به روزهای آغازین جنگ تحمیلی در سال ۵۹ فکر میکردم؛ کشور در آن روزها در چه حالی بود؟ ما به معنای واقعی کلمه «هیچچیز» نداشتیم. با اندک مهمات و دستهایی خالی، اما دلهایی پر از ایمان، جلوی دشمن ایستاده بودیم. مردم خرمشهر و آبادان *بعد از چند روز مقاومت* ، با بغض و به امید اینکه زود برمیگردند، تنها چند وسیلهی ضروری برداشتند و خانه را ترک کردند. چه کسی فکر میکرد آن جنگ ۸ سال طول بکشد؟ چه کسی فکر میکرد وقتی مردم به شهرهایشان برگردند، دیگر هیچچیز، مطلقاً هیچچیز از خانه و زندگیشان باقی نمانده باشد؟
حالا به «اکنون» فکر میکنم؛ به دستاوردی که آن ۸ سال ایستادگی برایمان داشت. بهقول حاجقاسم، در دلِ تهدیدها فرصتهایی است و دفاع مقدس برای ما سراسر فرصت و خودباوری بود. فکر میکنم اگر آن جنگ رخ نمیداد، شاید امروز اینقدر در قدرت موشکی و دفاعی ریشهدار نبودیم. یاد تلاشهای شهید طهرانیمقدم میافتم. مدتی که نیروهای ما در سوریه توسط مربیانِ لیبیایی آموزش میدیدند، لیبیاییها قطعهای از موشکها را پنهان میکردند تا ایرانیها فناوری ساخت موشک را یاد نگیرند. اما همانجا اولین جرقههای موشکیِ ایران زده شد. یگانِ کوچکِ توپخانهی آن روزها، حالا تبدیل شده است به یکی از ارکان اصلیِ نظامی ما. میراث تلاشهای طهرانیمقدم و سردار حاجیزاده برای ما چنان قدرتی است که در دلِ این نبرد، دشمن را به استیصال و درماندگی انداختهایم. از ابهتِ پوشالیِ رژیم صهیونیستی جز خرابهای باقی نمانده و تمام کشورهای منطقه که به تکیهگاهِ آمریکا دلخوش کرده بودند، اکنون خشمگین و مضطرباند. امارات و قطر رسماً به دستوپازدن افتادهاند. در این میان، ترامپ مدام سخنرانی میکند؛ مانند بچهی لجبازی که پاهایش را به زمین میکوبد و بعد از هر ضربهی ایران میگوید: «اصلاً هم درد نداشت!»
اما مهمترین خبر، چیزی بود که آمریکاییها را بهتزده کرد و جهان را از ابتکار عملِ ایران غرق در شگفتی ساخت: زدنِ جنگندهی رادارگریز F-35! چیزی که حتی در مخیلهی آمریکاییها هم نمیگنجید که روزی شکارِ پدافندِ ما شود. ترامپ آنقدر به این پرنده مینازید که آرمِ F-35 را روی کتش سنجاق میکرد؛ اما ایران کاری کرد که همین F-35 موجب خفتش شود. سرنگونیِ F-35 مصداق بارزِ «وَ ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى» بود؛ انگار دستِ خدا از آستینِ این ملت بیرون آمد تا به دنیا بفهماند دورانِ بزنودررو تمام شده است. دستاوردِ آن ۸ سال خوندل خوردن همین است؛ که حالا دشمن نه راهِ پس دارد و نه راهِ پیش.
امروز صبح برای کاری بیرون رفتم. خیابانها مثل همیشه شلوغ بود؛ شلوغ و سرزنده! کرکرهی مغازهها بالا بود، دستفروشها بساط کرده بودند و صدای همهمهی مردم و رفتوآمد ماشینها، ریتم آشنای زندگی را مینواخت. شهر ابداً بوی جنگزدگی نمیداد. خبری از هراس و التهاب نبود؛ بچهای دست در دست مادرش با خوشحالی راه میرفت و مردم با خیال راحت به کارهای روزمرهشان میرسیدند.
در میان همین جریانِ عادیِ زندگی، فکر کردم به کسانی که نگذاشتند شهر برایمان چهرهی جنگی و ملتهب به خود بگیرد. به مردانی که در مرزها و در دلِ اتاقهای کنترلِ پدافند، چشم از رادارها برنمیدارند تا ما اینجا با خیالِ راحت در خیابانها قدم بزنیم و به فردایمان فکر کنیم. به نیروی جانبرکفی که پشت لانچر نشسته و در آمادهباشترین حالتِ ممکن، چشم از آسمان برنمیدارد تا مبادا پرندهی دشمن، آرامشِ این خیابانها را به هم بریزد.
بذری در آتش، سروی در آسمان
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید