آقای مشاور: از اول میدانستیم!
یکی از آسیبهای بزرگ در حکمرانی، صرفاً خطای محاسباتی نیست؛ خطر اصلی از جایی آغاز میشود که خطا، پس از آشکار شدن نتایجش، نه اصلاح میشود و نه حتی پذیرفته. در این حالت، به جای بازنگری در مبانی تصمیم، تلاش میشود روایت تازهای ساخته شود تا شکست، موفقیت جلوه کند و مسئولیت، به گردن هیچکس نیفتد.
ادعای اخیر مهدی محمدی، مشاور رئیس مجلس، از همین جنس است؛ اینکه «از ابتدا هم میدانستیم آمریکا به تعهداتش پایبند نخواهد بود.» اگر این گزاره صرفاً یک تحلیل پسینی نباشد و واقعاً مبنای ذهنی تیم مذاکرهکننده بوده باشد، پرسشهای مهمی پیش روی افکار عمومی قرار میگیرد.
اگر میدانستید طرف مقابل به تعهدات خود عمل نمیکند، چرا دو پیششرط اعلامی جمهوری اسلامی برای آغاز مذاکرات ــ آزادسازی کامل داراییهای ایران و پایان جنگ لبنان ــ بدون تحقق، کنار گذاشته شد و هیئت ایرانی راهی نشست اسلامآباد شد؟ اگر از ابتدا بیاعتمادی به آمریکا یک اصل قطعی بود، چرا توافقی امضا شد که مهمترین اهرم راهبردی ایران را بدون دریافت تضمین مؤثر در اختیار طرف مقابل قرار داد؟ اگر نقض تعهدات آمریکا قابل پیشبینی بود، چه محاسبهای پشت تصمیمی قرار داشت که امروز نتیجه آن، نقض پیاپی همان توافق، بازگشت محاصره، تشدید تهدیدها و حتی ازسرگیری حملات نظامی علیه زیرساختهای کشور شده است؟
مسئله اصلی، صرف وقوع یک خطا نیست. هر تصمیمی در سیاست ممکن است با خطا همراه باشد. مسئله آنجاست که پس از روشن شدن نتایج، به جای بازنگری در محاسبات، همان محاسبات با ادبیاتی جدید بازتولید شوند؛ گویی آنچه رخ داده، دقیقاً همان چیزی بوده که از ابتدا انتظارش میرفت.
این همان نقطهای است که خطای محاسباتی به یک آسیب مزمن تبدیل میشود. هنگامی که مسئول، به جای پذیرش خطا، شکست را به «پیشبینی درست» تبدیل میکند، دیگر امکان اصلاح نیز از بین میرود. جامعهای که مسئولانش هیچگاه اشتباه خود را نمیپذیرند، ناگزیر بارها هزینه یک خطا را خواهد پرداخت.
در این پرونده نیز واقعیتهای میدانی روشن است. آمریکا در جنگ نتوانست یکی از اهداف مهم خود یعنی بازگشایی تنگه هرمز را محقق کند. بسته ماندن این مسیر، بازار جهانی انرژی را با شوک کمسابقهای مواجه کرد و فشار سنگینی بر اقتصاد آمریکا و متحدانش وارد آورد؛ تا آنجا که خود دونالد ترامپ نیز اذعان کرد بحران انرژی آمریکا تنها چند هفته با ورود به مرحلهای بحرانی فاصله داشت. اما در توافق بعدی، همان هدفی که با جنگ به دست نیامده بود، از مسیر مذاکره محقق شد. تنگه برای مدت شصت روز بدون اخذ هیچ امتیاز مؤثری باز شد و مهمترین اهرم فشار ایران از دست رفت.
نتیجه چه بود؟ نه داراییهای ایران آزاد شد، نه سایر تعهدات عملی گردید، نه فشارها کاهش یافت. در مقابل، بندهای تفاهم یکی پس از دیگری نقض شد، محاصره دریایی بازگشت و رئیسجمهور آمریکا نیز صریحاً از پایان تفاهم سخن گفت. اینها دیگر تحلیل نیست؛ واقعیتهایی است که پیش چشم همه رخ داده است.
اکنون پرسش این نیست که آیا آمریکا قابل اعتماد بود یا نه؛ تقریباً همه جریانهای سیاسی کشور سالهاست بر غیرقابل اعتماد بودن آمریکا تأکید کردهاند. پرسش این است که اگر این واقعیت پذیرفته شده بود، چرا تصمیماتی اتخاذ شد که بیشترین منفعت را برای همان طرف غیرقابل اعتماد ایجاد کرد؟
این شیوه البته مسبوق به سابقه است. تجربه برجام نیز همین الگو را پیش روی کشور گذاشت. پس از خروج آمریکا از توافق، تشدید تحریمها، افزایش فشارهای اقتصادی و فعال شدن سازوکارهای تنبیهی، انتظار طبیعی آن بود که معماران آن تجربه دستکم بخشی از محاسبات خود را مورد بازنگری قرار دهند. اما به جای آسیبشناسی، همچنان همان نسخه با ادبیاتی تازه تکرار شد. امروز نیز حضور همان تفکر در مدیریت دستگاه دیپلماسی، در حالی که طی یک سال اخیر مذاکرات با آمریکا سه بار در میانه مسیر با اقدام نظامی طرف مقابل همراه شده، نشان میدهد مشکل صرفاً یک تصمیم مقطعی نیست؛ بلکه مسئله، اصرار بر محاسباتی است که بارها نادرستی آن آشکار شده است.
در سیاست، خطرناکترین خطا آن نیست که یکبار رخ دهد؛ خطرناکتر آن است که به یک عادت ذهنی تبدیل شود. اینکه هر بار واقعیت، خلاف پیشبینیها رقم بخورد، اما به جای اصلاح دستگاه محاسباتی، تنها روایتها تغییر کنند و برای همان تصمیمهای شکستخورده توجیه تازه ساخته شود.
کشور امروز بیش از هر زمان دیگری به مسئولانی نیاز دارد که قدرت ملی را بشناسند، ظرفیتهای خود را دستکم نگیرند و مهمتر از همه، شجاعت پذیرش خطا را داشته باشند. زیرا تا زمانی که خطا، خطا نامیده نشود، اصلاحی نیز در کار نخواهد بود؛ و ملتی که هزینه خطاها را میپردازد، حق دارد از تصمیمگیران انتظار پاسخگویی داشته باشد، نه بازنویسی روایت شکست.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید