از شعارهای انتخاباتی تا ثمرهی دو سال ریاست
در سیاست، فاصلهی میان «آنچه وعده داده میشود» و «آنچه تحویل داده میشود» همان فاصلهای است که باید در آن، کارنامهی یک دولت را سنجید؛ نه در قاب تبلیغات، نه در تعداد نشستهای خبری و نه در شمار واژههای امیدبخشی که هر روز به ادبیات رسمی اضافه میشوند.دولت چهاردهم با تصویری متفاوت وارد میدان شد؛ با وعدهی کار کارشناسی، وفاق، اصلاح حکمرانی، حل مسائل اقتصادی و کاهش فشار بر مردم. دکتر پزشکیان در انتخابات از اصلاحات اقتصادی، سامان دادن به نظام ارزی، بهبود معیشت و اصلاح ساختارهای ناکارآمد سخن گفت. اکنون، با عبور از دو سالگی دولت، زمان آن رسیده است که بستهبندی را کنار بگذاریم و ببینیم داخل این «تخممرغ شانسی» چه چیزی گذاشتهاند!
«روکش طلا» البته زیباست؛ شعارهای خوب، ادبیات کارشناسی، وفاق ملی و وعدهی اصلاحات هم زیباست. اما مردم برای خریدن یک بستهی زیبا پای صندوق رأی نرفتند؛ آنان انتظار داشتند وقتی بسته باز میشود، چیزی بیش از یک مشت وعدهی براق درون آن باشد. مسئله این نیست که دولت آقای پزشکیان همهی مشکلات امروز را ساخته است. چنین ادعایی نه منصفانه است و نه تحلیلی. دولتی که در تابستان ۱۴۰۳ روی کار آمد، با تورم، ناترازی انرژی، مشکلات نظام بانکی، کسری بودجه، تحریم، کاهش سرمایهگذاری و انباشت سالها تصمیم ناتمام مواجه بود. حتی ارزیابیهای اخیر نیز تأکید دارند که دولت در یکی از پیچیدهترین شرایط اقتصادی، اجتماعی و ژئوپلیتیکی کشور آغاز به کار کرد.
اما یک تفاوت مهم وجود دارد: دولت لزوماً مسئول ایجاد همهی بحرانها نیست؛ اما مسئول ادارهی بحرانهاست. این همان جایی است که «به ارث رسیدن مشکلات» نباید تبدیل به چک سفیدامضا برای عملکرد دولت شود. دولتها دقیقاً برای همین روزهای سخت انتخاب میشوند؛ وگرنه ادارهی کشور در روزهای آرام، بیشتر به مدیریت یک مهمانی خانوادگی شبیه است تا حکمرانی.
از «وفاق» تا «وفاق با وضع موجود»
آقای رئیس جمهور با شعار وفاق آمد؛ شعاری که اگر درست فهم و اجرا شود، میتواند یکی از الزامات اصلاح حکمرانی باشد. وفاق یعنی استفاده از ظرفیت نیروهای مختلف برای حل مسئله، نه تقسیم صندلیها میان جریانهای مختلف. وفاق باید مقدمهی تصمیم باشد، نه جایگزین تصمیم. مشکل از جایی آغاز میشود که برای رسیدن به وفاق، آنقدر از تصمیمهای سخت عقب بنشینیم که در نهایت همه بر سر ادامهی وضع موجود به توافق برسند. آنوقت «وفاق ملی» از یک راهبرد حکمرانی تبدیل میشود به نوعی آتشبس میان مسئله و مسئولین؛ مسئله همچنان سر جای خود باقی است و مسئول هم ترجیح میدهد فعلاً دربارهی آن تصمیم نگیرد. در حالی که کشور امروز بیش از هر چیز به تصمیمهای سخت نیاز دارد؛ اصلاح بودجه، اصلاح نظام بانکی، اصلاح نظام انرژی، اصلاح نظام یارانهای، اصلاح ساختار تولید و بازسازی محیط سرمایهگذاری. این اصلاحات محبوب نیستند؛ اما حکمرانی قرار نیست مسابقهی محبوبیت باشد.
آزمون واقعی دولت: آمار
در نهایت اقتصاد با سخنرانی اداره نمیشود. قیمتها، سرمایهگذاری، رشد تولید، قدرت خرید، نرخ تورم و اشتغال، بیانیهی خودشان را صادر میکنند. بررسیهای منتشرشده از عملکرد دو ساله دولت نشان میدهد اقتصاد ایران در این دوره همچنان با تورم بالا، افت قدرت خرید، بحران ارز، مسکن و ناترازی انرژی دستوپنجه نرم کرده است. از همه نگرانکنندهتر، تصویر سال ۱۴۰۴ است؛ گزارشهای مبتنی بر دادههای مرکز آمار از تورم نقطهبهنقطه بالای ۷۱ درصد و رشد اقتصادی حدود ۰.۲ درصد حکایت دارند؛ رشد غیر از صادرات نفتی نیز منفی گزارش شده است.
البته این آمار را نیز باید در سایهی جنگ، تحریم و شوکهای خارجی خواند. اما همینجا پرسش اصلی دقیقتر میشود: در شرایطی که دولت نمیتواند همهی متغیرهای بیرونی را کنترل کند، چه مقدار از متغیرهای درونی را اصلاح کرده است؟ این پرسش، پرسش منصفانهتری است.
اگر جنگ و تحریم، بخشی از مشکلات را تشدید کردهاند، پس باید دید دولت برای کاهش آسیبپذیری اقتصاد داخلی چه کرده است. اگر تحریم مانع سرمایهگذاری خارجی است، آیا محیط سرمایهگذاری داخلی اصلاح شده؟ اگر منابع ارزی محدود است، آیا بهرهوری افزایش یافته؟ اگر انرژی کم است، آیا مصرف اصلاح شده و تولید انرژی افزایش یافته؟ اگر بودجه تحت فشار است، آیا هزینههای زائد دولت کاهش یافته؟ و اگر مردم قرار است هزینهی اصلاحات را بپردازند، آیا ابتدا ساختارهای تولیدکنندهی این ناترازی نیز سهم خود را پرداختهاند؟
اصلاحی که همیشه «در راه» است
یکی از مشکلات حکمرانی در ایران این است که بسیاری از اصلاحات مهم، سالها در وضعیت عجیبی میان «ضرورت» و «اقدام» معلق میمانند. همه میدانند نظام بانکی مشکل دارد. همه از ناترازی انرژی سخن میگویند. همه میدانند بودجه ساختاری بیمار دارد. همه از بهرهوری پایین حرف میزنند. همه از خودروهای پرمصرف انتقاد میکنند. همه از قاچاق سوخت میگویند. اما گاهی آنقدر دربارهی ضرورت اصلاح صحبت میکنیم که خودِ صحبت کردن دربارهی اصلاح تبدیل به بخشی از بوروکراسی میشود! قرار بود «کار کارشناسی» راهی برای تصمیم بهتر باشد؛ نه اینکه خودِ کار کارشناسی به مقصد نهایی تبدیل شود.
کشور به «کارگروه» بیشتر نیاز ندارد؛ به خروجی کارگروه نیاز دارد.
وقتی صورتحساب اصلاحات به خانهی مردم میرسد اینجا مهمترین نگرانی است. هر ناترازی حلنشده، دیر یا زود صورتحساب خود را برای مردم میفرستد. کسری بودجه میتواند خود را در تورم نشان دهد. ناترازی انرژی در خاموشی و کاهش تولید. ضعف بهرهوری در افزایش قیمت تمامشده. فرسودگی ناوگان در مصرف بالای سوخت. ضعف سرمایهگذاری در کاهش تولید و اشتغال و ضعف اصلاحات ساختاری در کاهش مداوم قدرت خرید.
اما اگر دولت برای جبران همهی این ناترازیها در نهایت سراغ سادهترین گزینه برود، یعنی افزایش هزینهای که مستقیماً به مردم منتقل میشود، دیگر نمیتوان نام آن را «اصلاح حکمرانی» گذاشت.
اصلاح واقعی یعنی اول ساختار را اصلاح کنیم، بعد از مردم بخواهیم هزینهی اصلاح را بپذیرند. نمیشود خودرویی با موتور فرسوده ساخت، سالها بنزین هدر داد، شبکهی حملونقل را توسعه نداد و در نهایت به راننده گفت: «لطفاً کمتر رانندگی کن»! این همان حکمرانی از سمت آسان مسئله است. تغییر رفتار مصرفکننده آسانتر از تغییر فناوری، ساختار تولید و انحصار است؛ اما آسان بودن، الزاماً عادلانه بودن نیست.
مشکل فقط امروز نیست؛ فرداست
نقد دولت آقای پزشکیان اگر بخواهد جدی باشد، نباید صرفاً دربارهی دو سال گذشته باشد. مسئلهی بزرگتر این است که اگر همین الگوی حکمرانی ادامه پیدا کند، دولت چهاردهم در پایان دوره چه چیزی تحویل خواهد داد؟ یک سناریو این است که دولت از «مدیریت روزانهی بحران» عبور کند و به سراغ اصلاحات واقعی برود؛ اصلاحاتی که شاید امروز هزینه سیاسی داشته باشند، اما فردا کشور را از چرخهی بحران خارج کنند.
سناریوی دوم، ادامهی وضع موجود است: هر بحران که رسید، یک تصمیم موقت؛ هر ناترازی که آشکار شد، یک بسته؛ هر افزایش قیمت که رخ داد، یک جلسه؛ و هر مطالبهای که بالا گرفت، یک وعدهی تازه. در این حالت، دولت لزوماً شکست نخورده است؛ اما کشور هم برنده نشده است و سناریوی سوم از همه خطرناکتر است: انتقال تدریجی هزینهی ناکارآمدی ساختاری به مردم، بدون اصلاح ریشههای ناکارآمدی. در چنین شرایطی، مردم به جای دریافت جایزهی درون تخممرغ شانسی، هر بار که آن را باز میکنند با یک صورتحساب جدید مواجه میشوند.
روکش طلا کافی نیست
دکتر پزشکیان برای ماندگار شدن در تاریخ سیاسی ایران، به چیزی بیش از «دولت وفاق» نیاز دارد. او باید بتواند نشان دهد وفاق را برای تصمیمگیری میخواهد، کارشناسی را برای اصلاح، و اصلاح را برای کاهش هزینهای که بر مردم تحمیل میشود. دولت هنوز فرصت دارد. اما این فرصت دیگر فرصت آغاز کار نیست؛ فرصت جبران و اصلاح مسیر است. دو سال نخست را میتوان به حساب بحرانهای بهارثرسیده گذاشت؛ اما دو سال باقیمانده را نمیتوان صرفاً با همان دفترچهی توضیحات توجیه کرد.
اکنون باید از دولت پرسید: اگر مشکل را میشناسید، چرا اصلاحش نمیکنید؟ اگر راهحل را میدانید، چرا اجرا نمیکنید؟ اگر اجرا ممکن نیست، چرا صادقانه به مردم نمیگویید چه موانعی وجود دارد؟ و اگر قرار است مردم هزینه بدهند، چرا ابتدا سهم ساختارهای ناکارآمد از این هزینه مشخص نمیشود؟
در نهایت، مردم با «روکش» زندگی نمیکنند؛ با محتوا زندگی میکنند. آنچه در انتخابات به مردم عرضه شد، تصویری از دولتی بود که قرار است با عقلانیت، وفاق و اصلاح، گرههای حکمرانی را باز کند. اکنون بعد از دو سال، بستهبندی دیگر آنقدر تازه نیست که بتوان محتوا را نادیده گرفت. تخممرغ شانسی را باید باز کرد. اگر درونش اصلاحات واقعی، تصمیمهای سخت، افزایش بهرهوری، رشد تولید و کاهش فشار بر مردم است، وقت آن است که دولت آن را نشان دهد. اما اگر قرار باشد همچنان فقط روکش طلاییِ شعارها را ببینیم و هر بار که بسته را باز میکنیم، با همان بحرانهای قدیمی مواجه شویم، آنوقت باید پذیرفت که مسئله دیگر «شانس» نیست.
مسئله، نوع حکمرانی است و شاید تلخترین بخش ماجرا این باشد که در پایان، معلوم شود طلای روی تخممرغ برای مردم نبوده؛ فقط برای زیباتر دیده شدن بستهبندی بوده است.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید