نسل جوان ایران بدهکار به دنیا نیامده است؛ بدهکار تحویل گرفته شده است. نسلی که قرار است موتور رشد اقتصادی و اجتماعی دهههای آینده باشد، پیش از آنکه فرصت کند زندگی خود را بسازد، با مجموعهای از صورتحسابهای انباشته مواجه شده است؛ تورم، کاهش قدرت خرید، دشواری مسکن، بحران آب و انرژی، فرسودگی زیرساختها، صندوقهای بازنشستگی، کاهش سرمایهگذاری و مهاجرت نیروی متخصص. اینها در ظاهر مسائل جداگانهاند، اما در عمق، یک وجه مشترک دارند: بخشی از هزینه امروز به آینده منتقل شده است.
تورم شاید ملموسترین نمونه باشد. وقتی تورم نقطهبهنقطه در مرداد ۱۴۰۵ به حدود ۸۴ درصد میرسد، دیگر نمیتوان از آن صرفاً به عنوان یک شاخص اقتصادی سخن گفت. تورم مزمن، قدرت برنامهریزی برای آینده را از بین میبرد؛ درآمد امروز ارزش فردا را ندارد و تصمیمهایی مانند خرید خانه، ازدواج، فرزندآوری، سرمایهگذاری یا حتی انتخاب شغل به تصمیمهایی پرریسک تبدیل میشوند. بانک جهانی نیز اقتصاد ایران را در سال مالی منتهی به مارس ۲۰۲۶ با انقباض حدود ۲.۷ درصدی ارزیابی کرده است. بنابراین مسئله فقط کوچکشدن سفره امروز نیست؛ کوچکشدن افق آینده است.
اما همه بدهیها در بودجه دولت ثبت نمیشوند. وقتی زیرساختی بهموقع نوسازی نمیشود، نیروگاهی توسعه پیدا نمیکند، شبکه آب و برق فرسوده باقی میماند یا سرمایهگذاری به سالهای بعد موکول میشود، بدهی جدیدی در دفتر حسابداری ثبت نمیشود؛ اما هزینه آن به آینده منتقل میشود. نسل بعد باید همان زیرساخت را با هزینهای بسیار بیشتر بازسازی کند و در فاصله میان امروز و فردا، هزینه ناکارآمدی را در قالب کاهش بهرهوری، اختلال تولید و افت رفاه بپردازد. بدهی واقعی گاهی همان چیزی است که در ترازنامه دیده نمیشود.
آب نمونه روشنتری از این مسئله است. برداشت بیش از ظرفیت از منابع زیرزمینی، فقط یک خطای محیطزیستی نیست؛ نوعی برداشت از دارایی نسل آینده است. وقتی امروز منابع آبی را بیش از ظرفیت طبیعی مصرف میکنیم، در واقع بخشی از امکان تولید و زندگی فردا را خرج کردهایم. همین منطق، امروزه دربارهی انرژی نیز صادق است. اگر سالها سرمایهگذاری، نوسازی، افزایش بهرهوری و اصلاح الگوی مصرف به تعویق بیفتد، روزی میرسد که هزینه این تأخیر به شکل خاموشیهای متداول، کاهش تولید چشمگیر و افزایش سرسامآور هزینهی زندگی ظاهر شود. در چنین شرایطی، گرانکردن مصرف بدون اصلاح زنجیره تولید و مصرف، بیش از آنکه اصلاح ساختاری باشد، انتقال بخشی از هزینه ناکارآمدی به مصرفکننده است.
مسکن اما جایی است که این بدهی مستقیماً به «زمان زندگی» جوانان تبدیل میشود. مسئله فقط قیمت یک مترمربع نیست؛ مسئله این است که یک جوان چند سال از زندگی خود را باید صرف تأمین ابتداییترین نیاز زندگی کند. وقتی فاصله درآمد و هزینه مسکن افزایش مییابد، ازدواج و تشکیل خانواده به تعویق میافتد و سیاست جمعیتی نیز با واقعیت اقتصادی جامعه برخورد میکند. نمیتوان از جوان انتظار فرزندآوری داشت، اما همزمان شرایطی ایجاد کرد که تشکیل یک زندگی معمولی به پروژهای چنددهساله تبدیل شود. جمعیت فقط با سیاست جمعیتی ساخته نمیشود؛ با اقتصادی ساخته میشود که امکان زندگی در آن وجود داشته باشد.
همین تناقض را در سرمایه انسانی نیز میتوان دید. پشت هر مهندس، پزشک، پژوهشگر یا متخصص، سالها آموزش، هزینه خانوادگی و سرمایه عمومی قرار دارد. اگر این فرد مهاجرت کند، کشور فقط یک نیروی کار را از دست نداده؛ بخشی از بازده سرمایهگذاری انسانی خود را نیز از دست داده است. بنابراین سؤال درست این نیست که چرا جوان میرود؛ سؤال این است که چه چیزی باید در داخل کشور وجود داشته باشد تا ماندن و ساختن، از رفتن و شروع دوباره عقلانیتر باشد؟
صندوقهای بازنشستگی نیز نمونه دیگری از همین انتقال هزینهاند. اگر تعهدات امروز بدون اصلاح ساختاری به آینده منتقل شوند، نسل شاغل فردا باید مالیات بیشتر، کسری بیشتر یا اصلاحات سختتری را تحمل کند. تصمیم دشوار امروز اگر به دلیل هزینه سیاسی آن عقب بیفتد، الزاماً حذف نمیشود؛ فقط گرانتر و دردناکتر به نسل بعد تحویل داده میشود.
البته این مسئله را نباید به دعوای میان نسلها یا مقصر دانستن یک دولت تقلیل داد. بخش بزرگی از این مشکلات طی دههها و در نتیجه مجموعهای از تصمیمها و عدمتصمیمها شکل گرفته است. مسئله اصلی پیدا کردن یک مقصر واحد نیست؛ مسئله، سازوکاری است که اصلاحات دشوار را دائماً به آینده موکول میکند. در سیاستگذاری، تصمیم نگرفتن نیز یک تصمیم است و گاهی پرهزینهترین تصمیم، همان تصمیمی است که هیچکس مسئولیت آن را نمیپذیرد.
«نسل بدهکار» در واقع نسلی نیست که فقط باید بدهی مالی کشور را بپردازد؛ نسلی است که ممکن است مجبور شود هزینه عقبافتادگیهای گذشته را نیز پرداخت کند. اگر بخش بزرگی از توان اقتصادی جوانان صرف جبران تورم، مسکن، فرسودگی زیرساخت، بحران آب و انرژی و تعهدات انباشته شود، کشوری که به این نسل نیاز دارد تا تولید و نوآوری کند، عملاً موتور رشد خود را درگیر تعمیر گذشته کرده است. جوان نباید نسل جبرانکننده باشد؛ باید نسل سازنده باشد.
شاید وقت آن رسیده باشد که در کنار بودجه سالانه، یک «ترازنامه آینده» نیز در ذهن سیاستگذار وجود داشته باشد؛ اینکه هر تصمیم امروز چه چیزی برای مردم ایجاد میکند و چه چیزی از فردا مصرف میکند. آیا منابع آب باقی میماند؟ آیا زیرساخت ساخته میشود؟ آیا سرمایه انسانی حفظ میشود؟ آیا اصلاحات دشوار انجام میشود یا فقط به تعویق میافتد؟ و مهمتر از همه، آیا جوانی که امروز وارد بازار کار میشود، فرصت ساختن زندگی خودش را خواهد داشت یا باید ابتدا هزینه تصمیمهای گذشته را بپردازد؟
نسل جوان بدهکار به دنیا نیامده است؛ وارث تصمیمهای گذشتهی ماست. بنابراین پیش از آنکه از نسل آینده بپرسیم «برای کشور چه خواهید کرد؟»، شاید منصفانهتر باشد از خودمان بپرسیم: «ما برای آینده شما چه باقی گذاشتهایم؟» زیرا بدهی مالی را میتوان روزی پرداخت کرد، زیرساخت فرسوده را میتوان دوباره ساخت و تورم را میتوان مهار کرد؛ اما فرصت ازدسترفته یک نسل همیشه قابل بازگشت نیست. تاریخ شاید از ما نپرسد چه میزان منابع در اختیار داشتیم؛ اما خواهد پرسید با آن منابع، چه آیندهای برای کسانی ساختیم که هنوز نیامده بودند؟
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید