امروز: 1405/06/16 ساعت : 14:24
  • تماس با ما
  • تبلیغات
  • بدنام در بن بست قصه گویی

    اگر تلویزیون یکی از بیمارستان‌ها را روشن کنید و چند دقیقه‌ای پای یک مستند پزشکی بنشینید، احتمالاً در نهایت چیزی بیشتر از قسمت بیست‌وسوم «بدنام» نصیبتان نمی‌شود؛ با این تفاوت که اینجا قرار بوده یک سریال داستانی ببینیم، نه گزارشی تصویری از جراحی مغز.

    مسئله البته خودِ جراحی نیست. جراحی مغز می‌تواند موقعیتی فوق‌العاده برای خلق تعلیق باشد؛ موقعیتی که در آن مرگ و زندگی، امید و اضطراب و سرنوشت چند شخصیت به هم گره می‌خورد. اما در «بدنام»، جراحی به جای آنکه بستری برای درام باشد، تبدیل به موضوع اصلی روایت شده است. دوربین می‌ماند، عمل جراحی را نشان می‌دهد و قصه برای مدتی طولانی از نفس می‌افتد.

    این اتفاق را اگر فقط به قسمت بیست‌وسوم محدود کنیم، اصل مسئله را از دست داده‌ایم. مشکل «بدنام» مزمن‌تر از اینهاست. از همان ابتدای سریال، یکی از ضعف‌های جدی آن ناتوانی در تبدیل موقعیت‌ها به درام بوده است؛ حالا در این مقطع، این ضعف آن‌قدر بزرگ شده که دیگر حتی نمی‌توان آن را پشت اتفاقات داستانی و به کارگیری احساسات مخاطب، پنهان کرد.

    یلدا، نقش اصلی فیلم با بازی ستایش رجایی‌نیا، از قسمت بیستم در بیمارستان بستری شده است. حالا سه قسمت گذشته و هنوز در همان شب بستری شدن، گیر کرده‌ایم. سه قسمت برای یک موقعیت داستانی، زمان کمی نیست. (به عبارت دیگر تقریبا سه هفته است که سریال در همین وضعیت باقی مانده.) اگر فیلم‌نامه از این موقعیت درست استفاده می‌کرد، بیمارستان می‌توانست به اندازه یک شهر، اتفاق و کشمکش در خودش داشته باشد. اما در «بدنام» انگار بیمارستان به یک بن‌بست روایی تبدیل شده.

    طبیعتا در چنین شرایطی، یک سریال باید سراغ شخصیت‌های دیگر برود. وقتی خط اصلی موقتاً متوقف شده، روابط فرعی می‌تواند قصه را ادامه دهد. آدم‌ها باید با هم درگیر شوند، چیزی را بفهمند، چیزی را پنهان کنند، تصمیمی بگیرند یا تصمیمی را تغییر دهند. اما «بدنام» از یک مشکل مهم‌تر رنج می‌برد: روابط میان شخصیت‌ها آن‌قدر جان نگرفته که بتواند بار یک درام مستقل را به دوش بکشد.

    به قول معروف، شیمی میان کاراکترها ضعیف است و به همین دلیل وقتی اتفاق اصلی مکث می‌کند، چیزی برای جایگزین کردن آن وجود ندارد. شخصیت‌ها بیشتر کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند، تا اینکه واقعاً با یکدیگر درگیر باشند. در نتیجه، داستانی که باید از چند مسیر هم‌زمان حرکت کند، به یک خط باریک تبدیل شده که اگر همان یک خط هم متوقف شود، کل سریال متوقف می‌شود. و این دقیقاً همان چیزی است که در سه قسمت اخیر اتفاق افتاده است.

    قسمت بیست‌وسوم سریال تنها مشت نمونه خروار این اثر و بسیاری از آثار پخش‌شده در نمایش‌خانگی است. سریال در این قسمت عملاً از داستان فاصله می‌گیرد و به جزئیات عمل جراحی پناه می‌برد؛ گویی وقتی چیزی برای روایت کردن وجود ندارد، خودِ فرآیند می‌تواند جای روایت را بگیرد. اینجا دیگر مسئله «ریتم» نیست. ریتم کُند، زمانی معنا دارد که در سکوت و مکث هم چیزی در حال شکل گرفتن باشد. اما در «بدنام» با چنین چیزی روبرو نیستیم. سازنده حتی اندک تعلیق موجود در عمل جراحی را هم در همان شروع فیلم از بین برده. به این صورت که اولین چیزی که در این قسمت با آن روبرو می‌شویم، تقدیم این قسمت به جامعه پزشکی ایران است. در واقع همین موضوع نوید این را می‌دهد که تیم پزشکی احتمالا می‌خواهد قهرمان این قسمت باشد وخبری از اتفاق ناگوار برای شخصیت اصلی سریال نیست.

    مخاطب برای دیدن عمل جراحی، اشتراک نخریده است؛ برای دیدن سرنوشت شخصیت‌ها آمده است. این تفاوت مهمی است. درام، «فرآیند» را نشان نمی‌دهد مگر آنکه فرآیند حامل «معنا» باشد. لازم نیست تک‌تک مراحل یک جراحی را ببینیم تا بفهمیم وضعیت یلدا حساس است. چند نشانه، چند واکنش، چند برش درست و چند تغییر در روابط می‌تواند همان اضطراب را منتقل کند. باقی زمان باید صرف چیزی شود که فقط داستان می‌تواند به ما بدهد: تغییر. اما «بدنام» در این قسمت به جای تغییر، صرفا جزئیات ارائه می‌کند.

    به نظر می‌رسد در جهان سازندگان «بدنام» هر اتفاقی که روی کاغذ مهم باشد، الزاماً ظرفیت و شایستگی پرداختن را نیز دارد. مثلا بستری شدن مهم است؛ پس می‌تواند چند قسمت ادامه پیدا کند. جراحی مهم است؛ پس می‌توانیم بخش بزرگی از آن را ببینیم. اما اهمیت یک اتفاق با ظرفیت روایی آن یکی نیست. یک حادثه ممکن است در پنج دقیقه تمام کارکرد دراماتیک خودش را انجام دهد. فارغ از اینکه قبل‌تر نیز اشاره شد که هیچ تلاشی برای دراماتیزه کردن موقعیت نشده است. جز چند صحنه عاشقانه و یک موسیقی که به نوعی موزیک ویدیوی این قسمت بود.

    اینجاست که «بدنام» گرفتار چرخه‌ای آشنا می‌شود: اتفاقی رخ می‌دهد، اما پیامدهایش به اندازه کافی تولید نمی‌شوند؛ بنابراین سریال به خودِ اتفاق برمی‌گردد و آن را طولانی‌تر می‌کند. نتیجه هم چیزی نیست جز اتلاف وقت مخاطب. این مشکل در قسمت بیست‌وسوم به شکلی اغراق‌شده دیده می‌شود، اما تازه نیست. سریال از مدت‌ها قبل نشان داده که در ساختن درام از دل موقعیت‌ها و روابط، دستش چندان پر نیست. حالا هم با بستری شدن شخصیت اصلی داستان، کار گره خورده است.

    لازمه شکل گرفتن قصه این است که هر قسمت کشف و حرکت در آن ببینیم. «بدنام» اما مدتی است که گیر کرده و درجا می‌زند. و وقتی یک سریال سه قسمت را در یک موقعیت می‌گذراند، بعد در قسمت بیست‌وسوم بخش بزرگی از زمانش را صرف نمایش یک جراحی می‌کند، دیگر سخت است این وضعیت را فقط به «کند بودن» نسبت داد. به جای یلدا در بدنام، این خود فیلم‌نامه است ظاهراً به اتاق عمل رفته است. فقط معلوم نیست چه زمانی قرار است از آن بیرون بیاید.

    امیرحسین کرکوندی

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    دیدگاه جدید

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    ℹ️

    پیام سیستم