آمریکا از شورای حقوق بشر خارج می شود، به این دلیل که معتقد است این شورا علیه اسرائیل جانبداری دارد و ادبیات آن نیز ضد آمریکایی است. بیان صریح و بدون لفافه دلایل آمریکا آن است که زبان حقوق بشر، یک زبان جهانشمول است، یعنی می گوید همه انسان ها برابر هستند، و روشن است که چنین زبانی برای آمریکایی ها و صهیونیست ها توهین امیز است. چطور ممکن است که یک مسلمان فلسطینی، یا سیاهپوست آفریقایی با یک اسرائیلی یهودی یا امریکایی سفیدپوست برابر باشد؟ چطور ممکن است که قتل عام کودکان غزه یا کودکان میناب، جنایت جنگی باشد؟ آنها مگر با ما برابر هستند؟
این دلایل می تواند بخشی از نقدهای راست نو به زبان جهانشمول لیبرالیسم را توضیح دهد. در واقع نقطه ضعف لیبرالیسم آن است که به لحاظ زبانی از گزاره های جهانشمول استفاده می کند. برای مثال می گوید: «همه انسان ها برابر هستند.» اما راست نو با این زبان مشکل دارد، چرا که نمی تواند به برابری یک اروپایی مسیحی یا یهودی با یک مسلمان آسیایی یا آفریقایی قائل باشد.
اما ممکن است به درستی سئوال شود که پدران لیبرالیسم، مثل جان لاک و جان استوارت میل و امانوئل کانت نیز به این برابری قائل نبودند. نکته ظریف اینجاست که زمانی که لیبرالیسم گزاره جهانشمول «همه انسان ها برابر هستند» را بکار می برد، بومیان آمریکا و آفریقایی و هندی و آسیایی ها را اساساً انسان نمی دانست و از آنها با تعبیر وحشی (savage) یاد می کرد. به سخن دیگر آنها تخصصاً از این گزاره خارج بودند. لذا این زبان جهانشمول به معنای برابری این وحشی ها با انسان های اروپایی نبود.
مشکل از اینجا شروع می شود که غرب دیگر نمی تواند به آن صراحت لاک و کانت و هگل، انسان غیرغربی را از دایره انسانیت خارج سازد، لذا بکارگیری زبان جهانشمول لیبرالی مشکل ساز شده است. راه حل راست نو برای این مسأله، توسل به مفهوم تمدن است. بر این اساس، برترانگاری های نژادی و قومی که امروزه امکان بیان صریح ندارد، در چارچوب تمدن صورتبندی می شود.
از اینروست که جریان راست نو که دولت ترامپ یکی از محصولات سیاسی آن است، به شکل فزاینده ای از مفهوم تمدن استفاده می کند، به گونه ای که «تمدن گرایی» را می توان یکی از ویژگی های اصلی آن بشمار آورد. ترامپ در تهدید همراه با توهین اش در هجدهم فروردین ماه از مفهوم تمدن استفاده کرد: «یک تمدن کامل امشب خواهد مرد؛ تمدنی که دیگر هرگز بازگردانده نخواهد شد.» در سند راهبرد امنیت ملی 2025 دولت ترامپ نیز از خطر «محو تمدنی اروپا» سخن گفته شده است، و خواستار «اعتماد به نفس تمدنی» اروپا شده است.
راست نو به قدری این زبان «به ظاهر» جهانشمول لیبرالی را توهین آمیز به خودش تلقی می کند که معتقد است لیبرالیسم، بنیان تمدن غرب نیست، بلکه سرطان تمدن غربی است. علاوه بر زبان جهانشمول، به فردگرایی لیبرالیسم نیز حمله می کند، چرا که معتقد است پیگیری بیوقفه برای به حداکثر رساندن آزادیها و حقوق فردی، به تضعیف اجتماع، دین و هنجارهای سنتی انجامیده است.
اما احتمالاً این پرسش برای شما هم مطرح می شود که چطور می توان ترامپی که در حلقه فاسد اپستینی است، و یا اسکات بسنت، وزیر همجنسگرایش را مدافع دین یا نهاد خانواده و مخالف فردگرایی لیبرالی دانست؟ یا چرا بزرگ ترین متفکرانی که منتقد فردگرایی لیبرالی و مدافع جامعه و ارزش های دینی و سنتی هستند، نظیر چارلز تیلور، السدیر مک اینتایر و مایکل سندل، هیچکدام نه تنها خود را راست نو نمی دانند که در برابر آن نیز موضع می گیرند. برای مثال مایکل سندل در سال ۲۰۱۹ صریحاً بیان داشت که ترامپ بزرگترین تهدید برای نظم قانون اساسی آمریکا از زمان نیکسون است. و یا مکاینتایر معتقد بود وقتی انتخاب سیاسی میان دو گزینهای باشد که هر دو از نظر او «غیرقابل قبول» هستند، رأی ندادن میتواند نوعی مقاومت در برابر خودِ نظام انتخاباتی باشد.
در واقع، تأکید بر دین و مسیحیت در راست نو کاملاً ابزاری است. دینی که راست نو بر آن تأکید دارد، دین تمدنی است، نه دین الهیاتی. چرا که اساساً دین، به معنای درست کلمه، جهانشمول است و مرزهای جغرافیایی و نژادی و قومی را به رسمیت نمی شناسد. اگر دین را «الهیاتی» ببینیم، مسیحیت دارای دعاوی و گزاره های جهانشمول خواهد بود و حقیقت آن را نمی توان به مرزهای یک تمدن محدود کرد. اما اگر دین را «تمدنی» تعریف کنیم، کارکرد دیگری پیدا میکند: مسیحیت و یهودیت به یکی از مؤلفههای تعریف «هویت غربی» تبدیل میشود. از اینرو ممکن است کسی از مسیحیت دفاع کند، اما نه به این دلیل که میخواهد آموزه مسیحیت را در سراسر جهان گسترش دهد، بلکه به این دلیل که معتقد است مسیحیت یکی از ستونهای تمدن غرب است و حذف آن موجب تضعیف پیوند میان کشورهای غربی و فروپاشی نظم اخلاقی و فرهنگی در غرب میشود.
تأکید بر دین در راست نو یک جنبه مهم دیگر نیز دارد و آن ایجاد مرز تمدنی با اسلام است. به عبارت دیگر، تمدنگرایی راست نو، «اسلام» را به یک «دیگری تمدنی» تبدیل میکند. و این «دیگری» میتواند به مبنایی برای تعریف یک هویت اصیل، تاریخی و قوممحور بدل شود. بخشی از نگرانی های راست نو از این «دیگری مسلمان» ناظر به مهاجران مسلمان و تغییر در ترکیب جمعیتی کشورهای غربی است. اما تهدید وجودی برای نظم تمدنی غرب را تمدن اسلامی می داند. لذا این پرسش بنیادی مطرح می شود که غرب کدام اسلام را تهدیدی وجودی و تمدنی می داند؟ اسلام عربستان؟ اسلام پاکستان؟ اسلام بحرین یا کویت و امارات؟ پاسخ این سئوال روشن است. غرب از «تمدن اسلامی» احساس خطر کرده است که این تمدن در حال حاضر منحصراً به ایران انقلابی تعلق دارد. اسلام عربستان، پاکستان، امارات و کویت و نظایر آن در ذیل تمدن شان قرار دارد که همان تمدن غربی است. به عبارت دیگر، این کشورها فاقد تمدن اسلامی هستند و در حقیقت، اسلام آنها تابع تمدن آنهاست که تمدنی عاریتی از غرب است. از اینروست که نبرد غرب با ایران یک نبرد تمدنی است و مهمترین دلیل برای آن، خردکشی و دانشمندکشی است. چرا که علم یکی از پایه های مهم تمدنی است و غرب از آن به عنوان ابزار سلطه طلبی استفاده می کند و می خواهد انحصار آن را در تمدن غربی حفظ کند.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید