یادداشت از معصومه راغ – استان گلستان، شهر آزادشهر
خاطرهای از غلامرضا راغ، جانباز دفاع مقدس
هشت سال با کشور عراق درگیر جنگی تحمیلی بودیم جنگی که ما آغازگرش نبودیم اما برای دفاع از خاک و سرزمینمان ایستادیم من هم مانند بسیاری از برادرانم، داوطلبانه راهی جبهه شدم پس از گذراندن آموزشهای لازم به منطقه میمک در غرب کشور، استان ایلام اعزام شدم و فعالیت خود را در آنجا آغاز کردم
چند ماه از حضورمان در منطقه گذشته بود پیش از آن نیز عملیاتهایی انجام داده و بخشهایی از خاک عراق را به تصرف درآورده بودیم دشمن برای بازپسگیری مناطق ازدسترفته عملیاتی را آغاز کرد که چندین روز به طول انجامید منطقه زیر آتش شدید خمپاره و دیگر سلاحها قرار داشت و ما نیز بهعنوان نیروهای خمپارهانداز ۸۱ و ۸۲، مشغول انجام وظیفه بودیم
یک لحظه شدت آتش دشمن بیشتر شد و همهجا زیر باران گلوله و ترکش قرار گرفت برای اینکه از ترکش خمپارهها در امان بمانیم به حفرهای روباهی در شیب تپه پناه بردیم
ناگهان یک گلوله خمپاره در نزدیکی مهمات ما اصابت کرد و آتشسوزی آغاز شد هرچه در اطراف مهمات بود، در حال سوختن بود شرایط بهگونهای بود که اگر فرار میکردیم ممکن بود گلوله یا ترکش به ما اصابت کند و اگر میماندیم آتش به مهمات میرسید
در آن لحظه تنها راه نجات خاموش کردن آتش بود
با عجله به سمت آتش رفتیم دو گالن بیستلیتری آب داشتیم که برای آشامیدن همراهمان بود؛ یکی از گالنها نیز بر اثر ترکش آسیب دیده بود هرکدام از ما گالنی برداشتیم و شروع کردیم به ریختن آب روی آتش
هنوز هم وقتی آن صحنه را به یاد میآورم برایم شگفتانگیز است آتشی با آن شدت با همان مقدار اندک آب خاموش شد عجیبتر اینکه هرچه آب میریختم احساس میکردم آب تمام نمیشود سرانجام آتش خاموش شد و ما نجات پیدا کردیم
آن لحظه با تمام وجودم احساس کردم که این فقط توان و امکانات ما نبود؛ قدرت و لطف خداوند بود که در آن شرایط سخت به یاری ما آمد
سالها از آن روز گذشته است، اما آن خاطره هنوز در ذهنم زنده است
در جبهه ما فقط با سلاح نمیجنگیدیم ایمان و توکل به خدا نیز همراه همیشگیمان بود بارها در سختترین لحظات امید به خدا به ما توان ایستادن میداد
آن روز برای من یکی از روشنترین خاطرات دوران دفاع مقدس شد خاطرهای که هرگز از یادم نمیرود و هر بار که آن را به یاد میآورم بیشتر به این باور میرسم که در سختترین لحظات دست خداوند از همه چیز به ما نزدیکتر است.
گاهی دلم برای آن روزها تنگ میشود برای جبهه، برای سنگرها و بیشتر از همه برای دوستانی که سالهای جوانیمان را در کنار هم گذراندیم خیلی از آن چهرهها دیگر در میان ما نیستند و همین دلتنگی آن روزها را بیشتر میکند با این حال یادشان هنوز برای من زنده است؛ یاد مردانی که دلشان برای وطن میتپید و در روزهای سخت از آنچه دوست داشتند گذشتند
امروز سالها از آن روزها گذشته و من دیگر آن جوان روزهای جبهه نیستم جسمم آثار سالهای گذشته و آن روزها را با خود دارد اما اگر روزی دوباره پای دفاع از این خاک این مردم و ناموس این سرزمین در میان باشد هنوز همان عهد در دل من زنده است
جسم شاید خسته شود زخمها شاید سالها بر تن بمانند اما عشق به وطن با گذشت سالها کم نمیشود
من یکبار برای دفاع از این سرزمین به جبهه رفتم؛ اما حقیقت این است که آن روزها برای من هیچوقت تمام نشد هنوز هم وقتی نام ایران میآید همان حس در دلم زنده میشود همان غیرت، همان دلبستگی و همان عهدی که روزی در کنار دوستانم با خدا و این خاک بسته بودم
امروز اگر دشمن چشم طمع به این سرزمین داشته باشد باید بداند نسلی که برای ایران ایستاد هنوز فرزندان و مردانی دارد که دلشان برای این خاک میتپد ما برای این وطن هزینه دادهایم رنج کشیدهایم و عزیز از دست دادهایم پس تا آخرین نفس، ایران برایمان فقط یک نام روی نقشه نیست خانهای است که برای حفظش ایستادهایم و خواهیم ایستاد.

برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید