یادداشت از طیبهالسادات غفاری – کهگلویه و بویراحمد
وقتی «انفعال» مدعی «درایت» میشود
نامها گاهی بار امانتاند و گاهی تضادی مضحک؛ درست مثل نسبت هنر با سیاستورزی برخی که سالهاست بر کرسیهای قدرت تکیه زدهاند. محمدرضا باهنر، در آخرین کنش خود، منتقدان مذاکره را با ادبیاتی دور از شأن یک سیاستمدار کهنهکار خطاب قرار داده و گفته است: «کسانیکه در میادین میگویند مذاکره نداریم، بیخود میکنند چنین حرفی میزنند!» و بلافاصله با لحنی که بوی تکبر میدهد، پرسیده: «شما از کجای مذاکره خبر دارید؟»
این ادعای دانایی مطلق از سوی کسی که سابقهی اظهاراتش در حافظهی تاریخی مردم ثبت شده، خود یک پارادوکس بزرگ است. فراموش نکردهایم روزی را که در برابر پرسشهای صریح امیرحسین ثابتی پیرامون برجام، وقتی در تبیین منطق سیاست خارجی کشور ناتوان ماند، با صداقت اجباری اعتراف کرد: من از سیاست خارجی سر در نمیآورم!
حال باید پرسید: آن روز که از بیاطلاعی خویش پرده برداشتید، صادقتر بودید یا امروز که در اوج شکستهای راهبردی دیپلماسی ذلت، در قامت یک کارشناس ارشد مذاکره ظاهر شدهاید و منتقدان آگاه را با برچسب بیاطلاعی مینوازید؟ این تناقض، نه یک خطای لفظی، که یک استبداد رای است؛ نوعی خودبرتربینی سیاسی که در آن، مسئولان حق دارند ندانند و نتوانند، اما مردم حق ندارند بفهمند و معترض باشند.
این عصبانیت، نشانهی شکست یک گفتمان است. گفتمانی که گمان میکرد با لبخند و مذاکره میتواند گرگها را اهلی کند، اما حالا با دست خالی و کارنامهای پر از خسارت، نمیداند چگونه این بیهنری استراتژیک خود را نزد ملتی که هزینهی این خوشخیالیها را با خون عزیزانش در جبهههای جنگ پرداخته، تطهیر کند.
اما مصیبت بزرگتر اینجاست که این باهنرهای بیهنر، نه تنها از سیاست خارجی سر در نمیآورند، بلکه هیچ درکی از میدان واقعی زندگی مردم ندارند. آنها که با ادبیاتی طلبکارانه نسخه مذاکره میپیچند، گویی در خلأ زندگی میکنند؛ بیخبر از آنکه این ملت، سالهاست در حال جنگی تمامعیار در چند جبههی همزمان است و هر لحظه با چنگ و دندان از هویت و بقای خود دفاع میکند.
این مردم، در حالی که زیر چرخدندههای تورم و گرانی کمرشکن، برای تأمین نان شب و معیشت آبرومندانه میجنگند، همزمان باید با اپیدمیِ نمیتوانم، مبارزه کنند؛ همان ویروسی که امثالِ باهنر با هر بار مذاکرهخواهی در کالبد مدیریتی کشور تزریق میکنند.
مردم ما نه تنها با گرانی، که با ناامنی جانی درگیرند. وقتی دشمن در حین همین مذاکرات موهوم، فرزندان این ملت را ترور میکند، به ما حمله میکند و به تفاهمنامههایش پشت پا میزند، این یعنی جنگ برای نابودی. اما آقایان همچنان از پشت میزهای ریاست، دم از مذاکره میزنند؛ انگار که خیانت دشمن، یک سوءتفاهم کوچک است که با دو فنجان چای و یک امضای جدید حل میشود!
علاوه بر این، جبههی فرهنگی و هویتی نیز باز است. در حالی که هجمههای فزاینده برای شکستن حریم حیا و عریانیهای سازماندهیشده، پیکرهی اخلاقی جامعه را نشانه گرفته، مسئولانی که باید در صف اول پاسداری از این حریم باشند، خود سرگرم تطهیر دشمنی هستند که همین ابزارها را برای فروپاشی درونی ما به کار گرفته است.
جناب باهنر! مردم ما در این چند جبهه، تنها و بیدفاع نیستند؛ آنها «مقاومت» را با گوشت و پوستشان تجربه کردهاند. شما اما، در اوج این هجمهها، به جای تقویت بنیهی دفاعی کشور (چه در اقتصاد، چه در فرهنگ و چه در امنیت)، به پیادهنظام ناامیدی تبدیل شدهاید. شما میخواهید ملتی را که ایستاده است، به زانو درآورید و نامش را بگذارید دیپلماسی. این بیهنری نیست، این خیانت به درک عمومی جامعه است که چنین گستاخانه بر فهم مردم میتازید و بیخود کردن را به جای گفتوگو به کار میبرید.
و کلام آخر با این طیف که گمان میکنند تاریخ، تکرار خاطرات شکستخوردهی آنهاست:
آقایان! آنچه شما مذاکره مینامید، در قاموس ما تکرار یک خطای تاریخی است. شما که تمام توان استراتژیکتان در امضای کاغذهایی خلاصه میشود که دشمن در حین نوشتن، جوهرش را با خون شهدای ما رنگین میکند، اجازه ندارید از درایت سخن بگویید. این هنر نیست؛ این تزویرِ در انفعال است.
هنر واقعی، آن چیزی است که شما سالهاست از آن غافلید: هنرِ ساختن، هنرِ قدرتافزایی درونزا و هنرِ نه گفتن به باجخواهی. وقتی شما تمام تخممرغهایتان را در سبد مذاکره چیدید و دشمن هم سبد را شکست و هم تخممرغها را نابود کرد، به جای طلبکاری از مردم و متهم کردن آنها به ناآگاهی، باید صادقانه از ساحت تصمیمگیری کنار بروید.
ما امروز بیش از هر زمان دیگری به هنرمندان میدان نیاز داریم؛ نه واسطههای تسلیم. کسانی که میدانند امنیت، خریدنی نیست؛ ساختنی است. کسانی که باور دارند گرانی و مشکلات معیشتی، با گداییِ گزینه از غرب حل نمیشود، بلکه با انضباط اقتصادی و اعتماد به توان داخلی رفع میشود.
جریان باهنرهای بیهنر به پایان خط رسیده است. دوران آن سیاستمدارانی که با ادبیات تحقیرآمیز سعی داشتند جامعه را در محاصرهی مدیریتی خودشان زندانی کنند، به سر آمده است. ملت ما در جبهههای سهگانهی جنگِ سخت، جنگ اقتصادی و نبرد هویتی، در حال آبدیدهتر شدن است. ما دیگر به دنبال کلید حل مشکلات در دستان دشمن نیستیم؛ ما خود، کلید را در ارادهی پولادین این مردم یافتهایم.
آقای باهنر! بهتر است بهجای حمله به مردم و خطاب بیخود کردن به مخالفان تسلیم، به حافظهی خود رجوع کنید؛ به همانجایی که اعتراف کردید سیاست خارجی نمیدانید. کاش لااقل به آن اعتراف صادقانه وفادار میماندید و امروز، در اموری که از آن سر در نمیآورید، اینچنین گستاخانه بر فهم عمومی این ملت نمیتاختید.
هنر سیاست، بازی با کلمات نیست؛ هنر سیاست، پاسداری از خون کسانی است که جان دادند تا مذاکرهطلبان امروز بتوانند در امنیت، علیه مقاومت سخنرانی کنند. هنر شما تمام شده است؛ حالا نوبت هنرنمایی ملت است.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید