یادداشت از امین پاشائی سلطان احمدی – استان آذربایجان غربی؛ شهر ارومیه
این روزها که غبارِ التهابِ جنگ فرو نشسته و میدان برای جولانِ دوباره جریانِ غربگرا باز گشته است، بار دیگر شاهدیم که همان جماعت با قلم و بیان خویش، از یک سو کشور را در موضع ضعف و استیصال ترسیم میکنند و از دیگر سو، هر تفاهمی را فتحالفتوحی بزرگ و کامیابیای قاطع میخوانند. این جماعت به هر ترفندی متوسل میشوند تا شاید ملت را از آرمانهای بلند انقلابیاش بازگردانند و به دامان استکبار بسپارند؛ هر روز با شگردی نو، هر روز با روایتی تازه.
چندی پیش، رئیس دولت اصلاحات و شیخِ جریان، در اظهاراتی تفاهم را فرصتی خواندند که باید قدرش دانست و آن را مغتنم شمرد. شیخِ بزرگوار که گویا همچنان بر این باور است که امضای یک سند در سطح ریاستجمهوریِ آمریکا از اعتبار والایی برخوردار است، بهوجد آمده و توصیه به سازش و مصالحه میکند. اما از سر خیرخواهی، چند پرسش از محضر ایشان داریم؛ پرسشهایی که پاسخ به آنها شاید پرده از حقیقت بردارد.
نخست آنکه این ماجرا برایتان آشنا نیست، جناب شیخ؟ سندی از همین جنس، با همان ادبیات و همان وعدهها، پیشتر نیز فتحالفتوحتان بود؛ برجامِ دولتِ روحانیتان را از یاد بردهاید؟ همان سندی که قرار بود تحریمها را یکشبه بردارد و اقتصاد را شکوفا کند، اما پس از امضا، نهتنها تحریمها لغو نشد، بلکه بر شمارشان نیز افزوده شد. شیخِ بزرگوار، تاریخ بارها و بارها نشان داده است که استکبار جهانی و در رأس آن آمریکا، جز زبان زور نمیداند و جز با فشار و تهدید، پای میز مذاکره نمینشیند.
شیخا، سندِ فتحالفتوح پیشین را همین امضاکننده سندِ جدید، اگر به خاطر داشته باشید، پاره کرد؛ کدام اعتبار؟ کدام فرصت؟ آیا اعتبارِ امضایی که به قول دوستانِ خودِ آمریکا با مداد نوشته میشود، ارزش آن را دارد که ملت را پای آن قربانی کنیم؟
تنها فرصتی که میتوانست وجود داشته باشد، فرصتِ تنفس برای آمریکا بود؛ فرصتی که آمریکا را قادر ساخت ایران را به محاصره دریایی درآورد؛ فرصتی که به او مجال داد ذخایر نفتی خود را انباشته کند؛ فرصتی که به او امکان داد سامانههای پدافندیاش را در پایگاههای منطقه بازیابی کند؛ فرصتی که دشمن صهیونیستی را در لبنان به تاختوتاز واداشت؛ و فرصتی که به آمریکا اجازه داد تا با خیالی آسوده، فشار حداکثری را علیه ملت ایران سامان دهد. در حالی که هم کیش هایتان سرگرم جشنِ امضای تفاهم بودند، حریف مشغول چیدن مهرههای بعدی بازی بود.
پس ای شیخِ بزرگوار، اگر این تفاهم فرصت بود، بیگمان همچون تفاهمهای پیشین برای ما عایدی نداشت. کدام بند از سندِ پرافتخارتان به مرحله اجرا رسید؟ کدام وعده از وعدههای رنگارنگ محقق شد؟ جز این بود که آمریکا برای هزارمین بار پیمان شکست؟ چه اصراری است به مذاکره؟ چه اصراری است به تفاهم؟ مگر نه این است که عاقل را یک بار گزیدن کافی است؟ شما دلباخته توافق و سازش شدهاید؛ اما این عشق، ملت را به کدام ساحل امن رسانده است؟
و چون سخن از سازش به میان آمد، یاد نطق های سازندگی افتادم که این روزها به هزار و یک شگرد میکوشد بگوید ما ناگزیریم، ناتوانیم، کشور در آستانه فروپاشی است، نه صادراتی داریم، نه مالی؛ باشد که به سازشی با آمریکا دست یابد. نامش نیز برازنده است: «سازندگی»؛ اما نه به معنای بنا و آبادانی، که به معنای سازش و تسلیم هست. اینان به جای آنکه ظرفیتهای داخلی را باور کنند و ملت را به مقاومت و ایستادگی فراخوانند، هر روز با القای ناامیدی و ترسیم آیندهای تاریک، زمینه را برای پذیرش دیکتههای دشمن آماده میکنند. گویی رسالت تاریخی آنان، نه ساختن ایران، که ساختن پل برای عبور بیگانگان است.
و سرانجام، سخن نخستوزیر کانادا، همپیمان نزدیک آمریکا، در خاطرم آمد که با صراحت گفته بود: «آمریکا بعضاً تفاهمنامههایش را با مداد امضا می کند.» اگر دوستان و همپیمانان آمریکا چنین اعترافی میکنند، ما که خود سالهاست طعم بدعهدی و بیاعتباری این کشور را چشیدهایم، چگونه میتوانیم به امضای تازهای دل خوش کنیم؟ بنگرید که آش تا به کجا شور شده است؛ آنجا که حتی نزدیکترین متحدان آمریکا نیز به قابلاعتماد نبودن امضای او اذعان دارند اما جناب شیخ و هم کیش هایشان به اعتبار آن اصرار.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید