سلسله یادداشت از خدابخش عبدلی – قم
سنجش کارآمدی نظام جمهوری اسلامی ایران، قسمت چهارم:
بخش ششم: ریشههای شکاف میان «احساس ناکارآمدی» و «واقعیت عملکرد»
چرا با وجود آنکه ایران در بسیاری از شاخصهای پایه از پاکستان جلوتر است و حتی در برخی شاخصها با ترکیه برابری میکند، اما افکار عمومی داخل ایران احساس میکند نظام به شدت ناکارآمد است؟ این پدیده را باید در چهار سطح توضیح داد:
اثر انتظارات فزاینده (Rising Expectations):
انقلاب اسلامی با شعارهای عدالتخواهانه و حمایت از مستضعفان پیروز شد. بنابراین سطح انتظارات از آن بسیار بالاتر از انتظار از رژیم پهلوی بود. وقتی نظام نتواند این انتظارات آرمانی را برآورده کند، حتی اگر عملکردش بهتر از گذشته باشد، احساس شکست ایجاد میشود. این یک پدیده شناختهشده در روانشناسی اجتماعی است که انقلابها را معمولاً با «سرخوردگی نسل دوم» مواجه میکند.
جنگ روایتها و پروپاگاندا:
رسانههای فارسیزبان خارج از کشور (عمدتاً مستقر در لندن، واشنگتن و لسآنجلس) و نیز شبکههای اجتماعی، به طور نظاممند بر موارد ناکارآمدی (قطعی برق، تورم، فساد) تمرکز میکنند و دستاوردها (افزایش امید به زندگی، پوشش تحصیلی، پیشرفتهای فنی) را یا انکار میکنند یا بیاهمیت جلوه میدهند. این یک جنگ شناختی تمامعیار است. از سوی دیگر، رسانههای داخلی نیز با اغراقگویی درباره دستاوردها و سانسور نقدهای واقعی، اعتماد عمومی را از دست دادهاند. نتیجه این دوگانه، قطبیشدن شدید ادراک عمومی است.
شکاف میان «کلان» و «خرد»:
مردم کارآمدی را از دریچه زندگی روزمره میبینند: قیمت مرغ، اجاره خانه، صف نان. اما آمارهای رسمی از رشد اقتصادی یا صادرات غیرنفتی سخن میگویند. وقتی رشد اقتصادی در سطح کلان مثبت است اما سفره مردم کوچکتر میشود، مردم به آمارها بیاعتماد میشوند. این شکاف عمدتاً ناشی از «تورم بالا» است که اثر رشد را در جیب مردم خنثی میکند، و نیز «فساد» که منابع را به سمت پروژههای بزرگ اما کمبازده میبرد.
فقدان چشمانداز امیدبخش:
حتی اگر وضعیت فعلی قابل تحمل باشد، نبودِ افق روشن برای آینده (به دلیل بنبستهای سیاست خارجی و تحریم) باعث میشود مردم احساس کنند این وضعیت دائمی است. این احساسِ «گیر کردن در وضعیت» یکی از عوامل اصلی نارضایتی عمیق است.
بخش هفتم: آیا جمهوری اسلامی نرخ مناسبی از کارآمدی را ثبت کرده است؟
برای پاسخ به این پرسش، باید دو ترازوی متفاوت به دست گرفت:
ترازوی اول: با در نظر گرفتن موانع و دشمنیها
اگر قبول کنیم که ایران در این نیمقرن با یک جنگ تمامعیار، چندین دوره تحریم فلجکننده، و یک جنگ روانی و رسانهای بیسابقه مواجه بوده، آنگاه میتوان گفت که نظام در «حفظ موجودیت» و «توسعه زیرساختهای پایه» نرخ قابل قبولی از کارآمدی داشته است. تبدیل ایران از یک کشور عمدتاً مصرفکننده با نرخ باسوادی پایین به کشوری با بیش از ۴ میلیون دانشجو، شبکه بهداشت روستایی نمونه، و توانمندی موشکی و هستهای بومی، در شرایط عادی قابل دستیابی نبود، چه رسد به شرایط تحریمی. بنابراین از این منظر، عملکرد نظام فراتر از حد انتظار بوده است.
ترازوی دوم: با در نظر گرفتن ظرفیتها و منابع
ایران از نظر منابع طبیعی (نفت، گاز، معادن)، موقعیت ژئوپلیتیکی، نیروی انسانی جوان و تحصیلکرده، و بازار داخلی بزرگ، جزو ده کشور برتر دنیاست. اگر این ظرفیتها را مبنا قرار دهیم، عملکرد اقتصادی ایران طی پنجاه سال اخیر بسیار پایینتر از پتانسیل بوده است. کشوری با این همه نعمت، نباید با تورم ۴۰ درصدی و تا ۹۰ درصدی، رشد اقتصادی نزدیک به صفر دست و پنجه نرم کند. در این ترازو، نظام نه فقط کارآمد نیست، بلکه به نوعی «ضدکارآمدی» دچار است، زیرا بخش بزرگی از منابع را به جای تولید، صرف یارانههای غیرهدفمند، نهادهای موازی و پروژههای کمبازده میکند.
جمعبندی دو ترازو:
حقیقت این است که داوری درباره کارآمدی جمهوری اسلامی نمیتواند به صورت دوگانه «کارآمد/ناکارآمد» باشد. باید گفت نظام در «کارآمدی مقاومتی» و «کارآمدی توزیعی» موفق بوده، اما در «کارآمدی تولیدی» و «کارآمدی رفاهی» ضعیف عمل کرده است. این یک قضاوت منصفانه و مستند است که از دل دادههای تطبیقی بیرون میآید و همزمان هم از اغراقگوییهای داخلی و هم از سیاهنماییهای بیرونی فاصله میگیرد.
بخش هشتم: چرا نیمقرن را نباید فرصت کمی برای سنجش دانست؟
برخی مدافعان وضع موجود استدلال میکنند که پنجاه سال برای یک نظام انقلابی که از صفر شروع کرده، زمان کمی است. این استدلال تا حدودی درست است، اما دچار یک مغالطه است: مغالطه زمان نامتناهی.
در علوم توسعه، «بازه پنجاهساله» برای سنجش اثربخشی سیاستها بازه بلندی محسوب میشود. کره جنوبی، سنگاپور، چین، و حتی امارات متحده عربی در کمتر از پنجاه سال از فقر به رفاه رسیدهاند. البته هیچکدام از این کشورها انقلاب نداشتند و با جنگ و تحریم مواجه نبودند، اما نشان میدهد که «زمان» فینفسه، دچار کمبود نبوده است. آنچه کم بوده، «استراتژی توسعه» و «محیط امن اقتصادی» است.
بنابراین نمیتوان گفت نیمقرن وقت کمی است. وقت کافی بود تا اگر قرار بود موفقیتی حاصل شود، حداقل در برخی حوزهها خود را نشان دهد. و واقعیت این است که در برخی حوزهها (بهداشت، آموزش، امنیت) خود را نشان داده و در برخی حوزهها (اقتصاد، محیط زیست، بهرهوری) نشان نداده است. پس مشکل از زمان نیست، مشکل از اولویتبندی و تخصیص منابع است.
بخش نهم: نتیجهگیری نهایی
از آنچه تاکنون بررسی شد، میتوان به یک جمعبندی نسبی رسید:
-شبهه ناکارآمدی مطلق نظام، برآمده از پروپاگاندای رسانهای است. دادههای توسعه انسانی، زیرساختی و امنیتی این ادعا را رد میکنند.
-اما واقعیت ناکارآمدی نسبی در حوزه اقتصاد کلان و رفاه، انکارشدنی نیست. تورم مزمن، رشد پایین سرمایهگذاری، فساد گسترده و ناتوانی در استفاده از ظرفیتهای داخلی، واقعیتهایی هستند که حتی در رسانههای داخلی نیز به آنها اعتراف میشود.
-مقایسه تطبیقی با پاکستان، کارآمدی نظام ایران را در شاخصهای انسانی و امنیتی اثبات میکند. ایران با وجود تحریم، به مراتب بهتر از پاکستانِ بدون تحریم عمل کرده است.
-مقایسه با ترکیه و مالزی، ضعف ایران را در شاخصهای رفاهی و تولیدی نشان میدهد. این دو کشور که از محیط امنتر جهانی بهره بردهاند، در انباشت سرمایه و ایجاد اشتغال مولد از ایران جلوترند.
-نیمقرن برای سنجش کافی بوده و نمیتوان آن را زمان کوتاهی دانست. اما شرایط محیطی (جنگ، تحریم) به حدی خصمانه بوده که هر قضاوت منصفانهای باید آن را به عنوان یک متغیر تعدیلگر در نظر بگیرد.
-در نهایت، نظام جمهوری اسلامی نه «کاملاً کارآمد» است و نه «کاملاً ناکارآمد». بلکه یک نظام دوگانه است: در برابر فشار بیرونی مقاوم و کارآمد، و در مدیریت درونی اقتصادی ضعیف و فرسوده. همین دوگانگی است که هم به آن امکان بقا داده و هم مانع از تبدیل شدنش به یک دولت رفاه شده است.
در قسمت بعدی به این پرسش میپردازیم که «آیا امکان اصلاح درونی این وضعیت وجود دارد یا ساختار نظام به گونهای است که ناکارآمدی اقتصادی را بازتولید میکند؟» و نیز به تحلیل نقش نهادهایی مانند سپاه پاسداران، بنیادها و شرکتهای خصولتی در اقتصاد ایران میپردازیم.
برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید