امروز: 1405/07/28 ساعت : 02:47
  • تماس با ما
  • تبلیغات
  • مردم مبعوث و دشمنان آن

    استحمارگرایی ظریفانه برای استحالۀ سوژۀ مقاومت

    از زمانی که کتاب پوپر با عنوان «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» در ایران ترجمه شد و رواج یافت، این کتاب به انجیل اصلاح‌طلبی معروف شد.[1] طرفداران عرفی‌سازی نظام جمهوری اسلامی که داعیۀ استحالۀ آن به سوی آرمان‌های سکولار را داشتند، به تأسی از پوپر همواره از این مسئله شاکی بودند که «دولت» یا «نظام سیاسی» به جهت تمامیت خواهی و فربگی بروکراتیک و ایدئولوژیک‌اش مانع از پیاده‌سازی برنامه‌های حکمرانی و بین‌المللی آن‌هاست و تا زمانی که سکان این کشتی دست آنان نباشد، انحطاط اقتصادی و سیاسی کشور قطعی است. از قضا نظام تمامیت‌خواه و مستبد جمهوری اسلامی، 18 سال سکان مهمترین رکن نظام سیاسی و اجرایی‌ترین بخش آن، یعنی ریاست جمهوری را به آن‌ها سپرد و در این میان در طول چهل و هفت سال گذشته، سالهای متمادی از مجلس تا بخش‌هایی از قوه قضائیه و مجمع تشخیص مصلحت نظام و… نیز در اختیار آنان بود. اما از گفتگوی تمدن‌ها تا سعدآباد و برجام، تمام ایده‌های فانتزی این جریان با بن‌بست مواجه شد. واقعیت این بود که حتی با نرمش نظام جمهوری اسلامی نیز اصلاح‌طلبان با صخره تمامیت‌خواهی استعماری و تمدنی غرب مواجه می‌شدند. در این میان برخی از اصولگرایان گمان کردند که اشکال کار در «تکنیک» مواجهه با غرب است نه راهبرد آن. یعنی به این باور داشتند که «معامله» امکان پذیر است، منتهی عزت‌مندانه‌تر و باهوشمندی بیشتر. به همین جهت از چپ و راست گروه‌های سیاسی به دنبال نقد کردن نسیه برجام و وعده‌های غرب افتادند. رقابت بر سر اینکه کدام «معامله‌گر» خوبی است، ما را در اوج جنگ، به اسلام آباد کشاند. گویی اصولی مشترک بین چپ و راست سیاسی ایران برقرار بود که همگی بر سر آن «وفاق» داشتند، اما بر سر تحقق آن با یکدیگر رقابت می‌کردند، اما جنگ فرصتی پیش آورد که این رقابت به عملیات مشترک ارتقاء پیدا کند. «اسلام آباد» نقطۀ اوج این همگرایی ارزشی بود. در چنین لحظه‌ای است که ما با کامل‌ترین نوع میانمایگی سیاسی مواجه می‌شویم.

    میان‌مایگی سیاسی، سیاست‌ورزی پادرهوایی میان تعلق و بیگانگی نسبت به اصول و ارزش‌ها است. سیاستمداران میانمایه، ارزش‌ها را بر مدار سود متقابل، یا مصلحت‌های کلان انتزاعی، تفسیر و پیاده‌سازی می‌کنند. در وضعیت حکمرانی «میانمایگان»، باید با قاب‌های ذهنی سابق‌مان خداحافظی کنیم، برای مثال اگر عادت داشتیم که برخی از سرداران را در لحظه‌شماری برای شکست دادن دشمن در میدان جنگ ببینیم، «بعضاً» سردارنماهایی را می‌بینیم که سنگر را از دستان لانچری‌ها بیرون می‌کشند و به اتاق‌های‌ بازرگانی‌ می‌سپارند. سرخوش از تمسک به عبارت «جنگ اقتصادی»، جنگیدن را به تعریف «منافع مشترک» یا «بده‌بستان هوشمندانه» تعبیر می‌کنند آن هم با دشمن امپریالیستی که این نبرد را یک تضاد تمدنی و عقیدتی به حساب می‌آورد و به هیچ قول و قراری ابداً پای‌بند نیست و صدها بار آن را اثبات کرده است. اما حتی با این وضعیت نیز، شیرجه‌زنان به میدان مذاکره از دستاوردهای «هیچ» آن حماسه‌ی جنگی و مقاومت دلیرانه می‌سازند و ما می‌مانیم که با این شترگاو‌پلنگ‌های ریش‌سفید چه کنیم. از سویی دیگر دیپلمات‌مسلک‌های واداده‌ای را می‌بینیم که با انبوهی از سوابق درخشان در واگذاری قدرت و منابع کشور به دشمن در مقابل «هیچ»، به خاطر تحریم شدن، فخر فروشی می‌کنند و خود را طرفدار مقاومت جا می‌زنند. گویی این جابجایی در برچسب‌ها و موقعیت‌ها برای آنان سرمایه سیاسی-اجتماعی به دنبال خواهد داشت.

    به تعبیری گویی سیاستمداران طبع مخاطبان خود را شناخته‌اند و تلاش می‌کنند تا با اضافه کردن گزاره‌هایی از رویکردهای سیاسی مختلف، خود را سیاستمدارانی همه‌جانبه، ملی، غیرجناحی و عمل‌گرا معرفی نمایند. در این موقعیت اصولِ سیاست‌ورزی جایگاه خود را از دست می‌دهد و بازاریابی سیاسی در دستور کار قرار می‌گیرد، «میل» جای «عقل» را می‌گیرد و سیاستمداران به‌جای تبیین دستاورد‌های عملکردهای خود، شروع به «دستاوردسازی‌های سلبی»[2] و ارجاع به «شخصیت»‌شان را دلایلی برای حجیت افعال خود قرار می‌دهند. همین است که امام امت مجبور می‌شود تا با گفتن «علی الأصول»، عقل را به صحنه سیاست بازگرداند. دفاع از «عقلانیت» در عصر «هایپرپولیتیک»[3] و ترامپیزه شده، چیزی است که مردم مبعوث ایران در خیابان‌ها از حراست می‌کنند. چارچوب‌مداری و رجوع به حافظۀ تاریخی، «اذکاری» است که آنان را از «نسیان» و «سراب‌های هوس‌آلود» حفظ می‌کند.

    اما جریانی که سابقاً دولت و نظام را به تمامیت‌خواهی، بدفهمی، تندروی و… محکوم می‌کرد، وقتی که در جایگاه دولت‌داری و حکمرانی قرار گرفته است، اکنون نوک حملات خود را به سمت مردم در خیابان معطوف کرده‌اند، گویی این بار دنبال «آزادی دولت» و «دشمن قلمداد کردن جامعه‌اند». این چرخش ایدئولوژیکی و برعکس کردن ایده‌های پوپری که به دفاع از دولت در برابر جامعه، به سبب تغییر منافع منجر شده است، سرنوشت محتوم «میانمایه‌گری» سیاسی است.

    وجود همین میانمایگیِ ارزشی است که مرزهای چپ و راست را در سیاست فعلی ایران از بین برده است و اصولگرا و اصلاح‌طلب را تبدیل به یک جریان واحد در درون یک ظرف نامتجانس به نام نظام جمهوری اسلامی کرده است. نظامی که با توجه به ارزش‌ها و طرح تمدنی‌اش ذاتاً نمی‌تواند در افق این جریان حرکت کند، برای همین است که اصولگرایش به بازتعریف مجدد اصول می‌پردازد و نواصولگرا می‌شود و اصلاح‌طلبش از لزوم جمهوری سوم سخن می‌گوید و حتی از بغی و کودتا نیز دریغ نمی‌کند. اساساً پروژۀ وحدت ملی جز با وحدت بر سر ارزش‌ها امکان‌پذیر نیست و چه چیزی مهم‌تر از حفظ وحدت و جلوگیری از اختلاف و درگیری‌هاست؟ اما جریان وفاق، به دنبال وحدت بر سر ارزش‌ها نیست، به دنبال وفاق بر سر منافع مشترک است. منافع مشترک جریان‌های سیاسی داخل با هم، همه‌ی این جریان‌ها با دشمن و همین الگو را می‌توانند تا کهکشان همسایه نیز ادامه دهند.

    پرداختن به محمدجواد ظریف به‌عنوان شخصیتی جنجال‌آفرین که به هر قیمتی از کارنامه خود دفاع می‌کند، اهمیت چندانی ندارد. مهم آن است که کنش‌های او را به‌مثابه یک تیپ اجتماعی صورتبندی کنیم. در این صورت، «ظریف‌بودگی» عصارۀ میانمایگی سیاسی است.

    زیمل جامعه‌شناس شهیر آلمانی که استاد تیپ‌بندی اجتماعی است، در مقاله «غریبه»، غریبه‌بودن در جامعه را به مثابه فرمی اجتماعی ترسیم می‌کند که نه کاملاً بیرون از جامعه است و نه کاملاً در آن ادغام شده؛ هم نزدیک است هم دور. غریبه عضوی از گروه به شمار می‌رود، اما تعلق کامل ندارد. اما «ظریف‌بودگی» در چارچوب تیپ اجتماعی نیز بسیار شبیه تیپ «غریبه» زیملی است. در «تیپ ظریف» نیز به مانند غریبه نقطه اتصال و نقطه بیگانگی همزمان حضور دارند. نقطه اتصال آنجاست که این تیپ از افراد در رسانه‌های خارجی از نظام و رهبری تعریف می‌کنند، از حقانیت جمهوری اسلامی دفاع کرده و حتی به سوابقی دفاع مقدس ارجاع می‌دهند یا خود را رفیق و یار شهدای مقاومت معرفی می‌کنند. با همین تعریف‌ها، پلی به سوی نظام و مردم می‌سازند و خود را درون آن مستقر می‌کنند. اما نقطه بیگانگی آنجاست که تعهد اصلی آن‌ها نه به طرح تمدنی نظام، بلکه به طرح توسعه‌ به سبک غربی و ادغام شدن در اقتصاد جهانی تابع آمریکاست. جالب اینجاست که زیمل می‌گوید: «در سرتاسر تاریخ فعالیت اقتصادی، غریبه همه‌جا همچون تاجر ظاهر می‌شود، و تاجر همه‌جا همچون غریبه.»[4] به تعبیری غریبه می‌پندارد می‌توان همه چیز را با عرضه و تقاضا، بده‌بستان و توافق حل کرد. «ظریف طبعان» در این نقطه دقیقاً مثل تاجری رفتار می‌کنند که می‌خواهند معامله را جوش بدهند؛ می‌پندارند می‌توان با آمریکا به فهم مشترک رسید و از طریق بده‌بستان، مسیر توسعه را هموار کرد. پس «ظریف‌گرایان» از سویی با نوعی همراهی سطحی، با نظام و جامعه اتصال را برقرار می‌کند و از سوی دیگر با تعهد به توسعه غربی، بیگانه می‌مانند. این همان موقعیت غریبه است: درون نظام، اما نه کاملاً متعلق به آن.

    اما چرا این راهبرد، حتی پس از ناکامی‌های پیاپی، بازمی‌گردد؟ در اینجا مقاله «فقیر» زیمل راهگشاست. زیمل می‌گوید فقیر بودن فقط کمبود اقتصادی نیست؛ فقر در اصل یک رابطه اجتماعی است. هویت «فقیر» وقتی شکل می‌گیرد که جامعه به او کمک می‌کند و همین دریافت کمک، جایگاه اجتماعی‌اش را تعریف می‌کند. فقیر نه به دلیل کمبودهایش، بلکه به دلیل موقعیت اجتماعیِ کمک‌گیرنده‌اش فقیر نامیده می‌شود. از آنجایی که اصحاب توسعه‌گرایی، توسعه را در حل شدن در نظام اقتصادی تابع آمریکا تعریف می‌کنند، همواره نیازمند تفاهم و همکاری با آمریکا باقی می‌مانند، این مسئله به خاطر این نیست که ایران کشور فقیری است و منابع و صنایع کافی و همسایه‌های پرجمعیت و… ندارد، این جماعت ایران را به این دلیل در موقعیت «فقیر» قرار می‌دهند که در سودای حل شدن در نظام اقتصاد جهانی، دنبال ایجاد رابطه‌ای خاضعانه با آمریکا هستند، تا طرح توسعه مدنظر خود را محقق کنند. به تعبیری توسعه‌گرایان برای رسیدن به توسعه اقتصادی، ایران را در موقعیت «نیازمندی ساختاری» به آمریکا می‌نشانند. از این‌رو اولاً این نیازمندی ساختاری، در چارچوب فکری «تیپ ظریف» کشور را در هر شرایطی به مذاکره و تفاهم می‌کشانند، ثانیاً حتی در پیشنهاداتی که برای تفاهم ارائه می‌کنند، ایران را در موقعیتی فرودست قرار می‌دهند و حقوق اولیه کشور را از مستکبری طلب‌ می‌کنند که نیت غارت آن را دارد. برجام نمونه اعلای این نگاه فرودستانه است: ایران در آن معاهده نه به‌عنوان طرف برابر، بلکه به‌عنوان کشوری که باید امتیاز بدهد تا تحریم‌ها برداشته شود، حاضر شد. ثالثاً همین نیازمندی هویتی-تمدنی به توسعه غربی است که ظریف را به دفاع از گلستان و ترکمانچای می‌کشاند؛ او این قراردادها را الگوی «حفظ» ایران می‌داند، در برابر «قدرت برتر غربی». بی‌آنکه از وضعیت روسیه در آن دوران، وضعیت جبهه‌های جنگ و توان نظامی و اجتماعی ایران اطلاعی داشته باشد. اکنون که در بالاترین سطح سیاسی و فرهنگی، آمریکا ایران را محور شرارت و دشمن تمدنی می‌بیند و ایران نیز بر اساس مبانی سیاسی‌اش آمریکا را شیطان اکبر می‌داند، در چنین وضعیتی، توافق مشترک نه یک امکان، بلکه یک توهم است. اما «تیپ ظریف» تفاهم مشترک را نه به‌عنوان توهم، بلکه به‌عنوان «عقلانیت» و «عمل‌گرایی سیاسی» بازنمایی می‌کنند و هنوز از ایده تا سرحدات دفاع از ترکمانچای پیش می‌رود!

    بازنمایی تحریف آمیز واقعیت یا رویا فروشی پوپولیستی سومین ویژگی این تیپ است. وقتی برجام به نماد بی‌اعتباری بدل می‌شود، مکتب «ظریفیه» به‌جای بازنگری در راهبرد، دستاوردهای سلبی می‌سازد: دور کردن سایه جنگ، ایجاد تنفس، شکستن اتحاد بین المللی علیه ایران و… جالب است که در این دوران نیز شاهد هستیم که این الگو در مورد تفاهم اسلام آباد نیز تکرار می‌شود.

    در پایان این نوشتار دوباره باید به اصل مطلب برگردیم. میان‌مایه‌ها برای گرفتار نشدن در دوگانۀ حق و باطل در پیشگاه مردم مبعوث، همواره ظاهری از اقتدار و مقاومت را به نمایش می‌گذارند، اما در اصل متعهد به باطل یعنی همان برنامه توسعۀ آمریکامحور هستند. برای همین است که رئیس جمهور وفاق‌گرا در سخنرانی مجمع عمومی سازمان ملل خطابه‌ای غرّا مبنی بر تروریست بودن آمریکا ایراد می‌کند ولی در مصاحبه با شبکه‌های آمریکایی ضمن نادیده گرفتن مطالبات امت مبنی بر قصاص ترامپ، این موضوع را کاملاً انکار می‌کند و حتی با وجود بدیهی بودن بدعهدی آمریکا و ذات تروریست‌اش و جنایات بزرگی که به‌تازگی در حق ملت ایران کرده است، از رویکرد تفاهم و ایجاد فهم مشترک سخن می‌گوید. اما همین میانمایه‌هایی که حاضرند «فرودستی» در برابر آمریکا را بپذیرند، حاضر به رسمیت شناختن مردم مبعوث نیستند و همواره گمان می‌کنند که این مردم یا فریفته‌ شده‌اند یا توسط دست‌های پنهان هدایت می‌شوند. حملات گوناگون رسانه‌های وابسته و رانتی به پلاکاردها و دست‌نوشته‌های مردمی که فداکارانه از زمان بمباران کشور توسط دشمن و تحت فشار شدید اوضاع اقتصادی در خیابان ماندند و همچنان غیورانه از اصول عقلانیت سیاسی دفاع می‌کنند، امری نیست که «وسط‌بازان سیاسی» را خوشحال کند، به همین جهت این وسط‌گرایان سعی می‌کنند تا با ساختن «تصویری» از تعلق خاطرشان به مقاومت و استقلال ملی، دشمنی‌شان با آمریکا، رابطۀ‌شان با رهبر شهید و دستاوردسازی‌های جعلی از «هیچ‌های» سیاسی، کمی از فشار مطالبات به حق مردم نسبت به خود کم کنند و اگر این حربه نیز جواب نداد، با تمسک به راهبرد تحریف واقعیت، از حمله به حافظه تاریخی یک ملت نیز دریغ نمی‌کنند و از ترکمانچای و برجام و اسلام آباد نیز حماسه می‌سازند.

    اگر بخواهیم یک نصیحت دوستانه به عزیزان وفاقی ارائه کنیم، باید بگوییم که این استراتژی استحمار کردن ملت و تصویرسازی جعلی از تاریخ را کنار بگذارند و کمی در راهبردهای خود خلاقیت به خرج دهند. بالاخره ملتی که به «ذکر» متعهد است و هنوز برای جزئی‌ترین وقایع کربلا که مربوط به هزار و اندی سال پیش است، خون گریه می‌کند، بعید است که وقایع چند سال و چند ماه پیش‌اش را به این سرعت فراموش کند. این استراتژی اگرچه برای اصحاب میل و سراب، شیرین و گواراست برای اصحاب ذکر و تاریخ، چیزی جز نمایش بردگی و افسارپذیری نیست. ولعاقبة للمتقین.

    [1] فارغ از دعوای معروف پوپری‌ها و هایدگری‌ها به رهبری سروش و داوری اردکانی که وجه سیاسی این نزاع در حول مطالب این کتاب می‌چرخید و این لقب از همان دوران به این کتاب اطلاق می‌شد، در سایت حزب اصلاح‌طلب ندای ایرانیان نیز این کتاب به این لقب معرفی شده است.

    [2] برای مثال مدام ادعا می‌کند که اگر این کار را انجام نمیدادیم اتفاق بدتری رخ میداد، در حالیکه هیچ مدرکی برای اثبات این مسئله وجود ندارد.

    [3] به تعبیر آنتون یگر / Anton Jäger

    [4] زیمل می‌گوید کلاسیک‌ترین نمونه این امر تاریخ یهودیان اروپاست.

    حسین حبیب زاده

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    پیشنهاد و نظر شما در مورد این مطلب:

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    دیدگاه جدید

    برای نظر دادن درباره این مطلب و دیگر مطالب ثبت نام کنید یا اگر حساب دارید وارد شوید

    ℹ️

    پیام سیستم